چه هوایی ... چه طلوعی !

چه هوایی ... چه طلوعی !
جانم ...
باید امروز حواسم باشد ،
که اگر قاصدکی را دیدم ...

آرزوهایم را ؛
بدهم تا برساند به خدا ...!

به خدایی که خودم می‌دانم !
نه خدایی که برایم از خشم ...
نه خدایی که برایم از قهر ...
نه خدایی که برایم ز غضب ...
ساخته‌اند ...!

به خدایی که خودم می‌دانم !
به خدایی که دلش پروانه‌ست ...

و به مرغان مهاجر ،
هر سال راه را می‌گوید !

و به باران گفته ست ،
باغ‌ها تشنه شدند ...!

و حواسش حتی ،
به دلِ نازک شب بو هم هست !
که مبادا که ترک بردارد ...!

به خدایی که خودم می‌دانم ؛
چه خدایی ... جانم ...!


#سهراب_سپهری
دیدگاه ها (۱۲)

یک پنجره برای دیدن یک پنجره برای شنیدن یک پنجره که می شود از...

بامداد وقتی خورشید در می‌آید ،متولد بشویم ...آسمان را بنشانی...

از دستهای من جز این ثمری نیستگاهی ببارم گاهی بمیرم گاهی اگر ...

آرام تر کمی؛شاید این حوالی کهکنار هم اینهمه خوبید،شاید این ر...

سفیر کبیر Grand Ambassador

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط