ازدواج اجباری

ازدواج اجباری
پارت ۸

ته: ات ببین ما باید برای اینکه کسی نتونه بهمون اسیب برسونه باهم کنار بیایم یعنس مجبوریم
ات: آره میدونم باید اینکارو انجام بدیم
ویو ته
داشتیم صحبت میکردیم که صدای دست گیره در اومد سریع دست ات رو کرفتم انداختم رو خدم و لب^امو گذاشتم رو ل/بش و مک میزدم ات توی تعجب بود وای گفتم که همکاری کنه دستشو گذاشت رو سرم و میبوسید دیدم صدای هانی اومد
هانی: وای خاک تو سرم ببخشید * رفت
ته:*نفس/انکار چیزی به اسم در وجود نداره اه
ات: چرا اینکارو کردی* نفس نفس
ته: انگار چیزی راجب حرفی که زدیم یادت نمیاد بلند شو بریم صبحونه بخوریم
ات: اهاااااااا باشه
ویو راوی
همه داشتن به زوجی که بزور باهم بودن نگاه میکردن و هانی که با ترس نگاهشون میکرد
ولی ته و ات اهمیتی ندادن
لونها: خانم فردا نقشه عملی میشه
عمه کیم: خوبه افرین فقط حواستو جمع کن وقتی نبودن بزاریش تو اتاق
لونها:*سر تکون دادن*
پرش به شب
ات: هوففففففف حوصلم سر رفتتتتت
ته: خوب چیکار کنم
ات: ایشششش بی ادب میرم پیش جونگهی
ویو ات
از اتاق رفتم بیرون پیش جونگهی
ات: شیطوننن*لبخند
جونگهی: وایییی اتیییییی بلیم بازیییی
ات: ارهههه*مهربون
ویو ات
رفتیم تو اتاقش تا اسباب بازی ورداریم بعد رفتیم توی حال چون کسی نبود
جونگهی: هورااااااااا*داد
ات: خوب بیا با اجر بازیات یه ربات بسازیم
جونگهی: وای ارهههه
ویو راوی
ات و جونگهی همیشه باهم جور بودن و باهم بازی میکردن ولی ات نمیدونست که مادر همین بچه چه نقشه ای برای فرداش کشیده
کم کم ات وجونگهی از خستگی زیاد تو بغل هم روی مبل خابشون برد وقتی مادر و پدر تهیونگ و هانی بقیه اومدن شوکه شدن چون جونگهی هیچوقت بغل کسی نمیخوابید‌ و همیشه جیغ جیغ میکرد تهیونگ هم اومد پایین
ته: به چی نگاه میکنید دقیقا
م.ت:پسرم من جونگهی رو میبرم بالا توهم ات رو ببر نزار بیدار شه گناه داره
هانی: خوب مادرجان خودش پا داره نیازی به بغل تهیونگ نداره
تهیون:هانی تو ساکت
ویو ته
اومدم سمت ات و براید بفلش کردم🎀بردمش تو اتاق گذاشتمش رو تخت خواستم برم ولی دستم کشیده شد و افتادم رو تخت دیدم اته
ات: م..مامان م..م..مامانی ن..نرو .....خواهش میکنم
ته: خیلی خوب باشه باشه بیا بغلم
*پرش به فردا**
ویو ات
با حس خفگی بلند شدم که دیدم بغل تهیونگم
ات: واییییییی من بغل تو چیکار میکنم*داد
ته: یا خداااا چته *خابالود*دیشب داشتی تو خواب حرف میزدی منم بغلت کردم اروم شی
ات: ا..اعا
ویو ات
رفتیم برای صبحونه صبحونموخوردم و رفتم تا با جونگهی بازی کنم با باهم دوستای صمیمی هستیم
پرش به نمی ساعت بعد
ویو ات
همینجوری تو حال‌خودم بودم و داشتم با جونگهی بازی میکردم که تهیونگ اومد سمتم و یه سیلی محکم زد تو صورتم که پرت شدم اونور و گوشه لبم پاره شد و شروع به خونریزی کرد اخه چرا من
ته:زنیکه هرزه چطور جرعت میکنی گردنبند لونها رو بدوزدی
ات: ت..تهیونگ...بخدا...کار...من..من نبوده
ته: خفه جیزی نشنوم گمشو اتاق*عربده


ادامه تو کامنتا😈
دیدگاه ها (۵)

ادامه پارت ۶لونها: اخخخخ ولم کنننن عمه کیم: موهاشو ول کن تهی...

#ازدواج_اجباری پارت 6دکتر: همراه بیمار م‌ت: ماییم دکتر: همسر...

#ازدواج_اجباری پارت 5کنارش دراز کشیدم و خوابیدمپرش بع 4بعد ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط