چه بی قرار می خواهمت. چه نا شکیب می خوانمت. طنین بی صدای

چه بی قرار می خواهمت. چه نا شکیب می خوانمت. طنین بی صدای فریادم را می شنوی؟ بیا... بیا و در این حجم خالی سکوت، شانه به شانه خیالم بمان تا در جاده بی انتهای شب قدم برداریم. برویم و گذر کنیم از کوچه پس کوچه های آغازین پاییزی تا آن سوی برگ ریز اندوه و تردید. نگاه کن... می بینی آنجا... لا به لای سایه ها... پشت آن تاریکی بی سبب... زیر باران دلگیر یک نفر با گام هایی لرزان و نگاهی مردد ایستاده... می شناسی؟ منم. منی که سال هاست گم شده در هزار توی خزان زده خیال گم شده ام و مانده ام در انتظار باران. بارانی مهربان که بیاید، ببارد و سیرابم کند. و لذت نوشیدن یک فنجان خاطره را در یک غروب به قلب شکسته برگ های پاییزی هدیه دهد....
دیدگاه ها (۱)

🌱پاییز که می‌رسد،جهان آهسته‌تر نفس می‌کشد؛انگار خداوند، پیش ...

سایه‌های کلاغپارت سی‌وچهارم | گلوله‌ای برای عشقشلیک!زمان انگ...

P5 ماشین آخرین خودرو از کاروان بود.طناز در تمام مسیر، خودش ر...

با شتاب جعبه دستمال‌کاغذی را از داشبورد چنگ زد، در را باز کر...

طبیعت

من آن بانوی"پاییزم"...من از احساس لبریزم... دمی با باد میرقص...

‍ من آن بانوی"پاییزم"...من از احساس لبریزم... دمی با باد میر...

من آن بانوی #پاییزم من از احساس...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط