(استاد جذاب من ) )⁦ლ( پارت 119 ⁠`⁠ლ⁠

(استاد جذاب من ) )⁦ლ( پارت 119 ⁠`⁠ლ⁠


پاریس فرانسه ۲۷ جولای سال 2025
به آرامی در بین کتابها قدم برمیداشت حکمرانی هوایی گرم و خفه در کتابخانه ی کلاسیک فرانسوی ؛ باعث شده بود تا پالتوی سفید رنگ بلندش که از جنس فتر اعلا است را در بیاورد و روی تاج یکی از صندلی ها بیاندازد. قبلا تنها عکس این کتابخانه ی زیبا را در کارت پستالها دیده بود همانهایی که نشان دهنده برج ایفل ساختمان های سفید ،فرانسوی پالتوهای بلند کرم سفید قهوه ای بودند. از اینکه به اینجا آمده بود بسیار خوشحال بود و هنوز هم باور نمیکرد اینجا باشد
کلاه کج سفیدش که با موهای مشکی رنگش زیبا ترین هارمونی را به نمایش می‌گذاشتند را روی سرش جابه جا کرد در بین قفسه ها به دنبال کتابی میگشت که مدت زیادی بود که می‌خواست آن کتاب را مطالعه کند از وقتی که دوستش یک نسخه از آنرا به او هدیه داده بود. با پیدا کردنش و مشاهده ی اسم بزرگی که روی کتاب کاهی نوشته بود
،بینوایان،
با خوشحالی نفس عمیقی کشید. لبخند زیبایی روی لب های ظریفش نقش بست و باعث شد روی گونه‌ی سفیدش چال عمیقی بیفتد
مادام ببخشید دختر به سمت صدا برگشت. کتابی که باز کرده بود را توی دو دستش نگه داشت.
ات : بله بفرمایید مشکلی هست؟!
مرد فرانسوی با لبخند :گفت
خیر میخواستم اگر مشکلی دارید کمک کنم
دختر تعظیم مختصری کرد.
ات: ممنونم موسيو من چیزی که نیاز داشتم رو پیدا کردم
مرد به پالتوی سفید دختر اشاره کرد و پرسید
..: برای شماست مادام؟
ات : بله.
...: اجازه هست که براتون آویزون کنم؟
دختر که حالا حالا ها قصد رفتن نداشت سرش را تاب داد. ات: خوشحال هم میشم این کار رو انجام بدید موسیو
مرد تعظیم کرد و بعد از برداشتن پالتوی دختر از آنجا بیرون رفت.
دختر دوباره با شوق به کتاب روبه رویش خیره شد و انگار
متوجه نبود زمان به سرعت میگذرد !
بوی قهوه ی تلخ فرانسوی بین بوی صفحات کاهی کتاب ها می‌پیچید و این همه چیز را دوست داشتنی میکرد. صفحه به صفحه ی کتاب را می.کاوید می‌دانست تعداد صفحاتش زیاد است اما به طوری تمام زندگی اش را در بر گرفته بود که فقط میخواست ورق بزند و تمام نشود. چند لحظه ی بعد، ناچار از اینکه باید اینجا را ترک میکرد
با ناراحتی کتاب را بست
برای چند ساعتی انگار از زندگی اش محو شده بود با خواندن آن کتاب فقط برای چند ساعت از زندگی اش دور بود
با برداشتن پالتو اش کتابخانه ی بزرگ را پشت سر گذاشت و
دیدگاه ها (۱)

(استاد جذاب من ) )⁦ლ( پارت 120 ⁠`⁠ლ⁠ از سالن عبور کرد به سال...

استاد جذاب من ) )⁦ლ( پارت 121 ⁠`⁠ლجیمین : خانم کانگ مگه با ت...

(استاد جذاب من ))⁦ლ( پارت 118 ⁠`⁠ლ⁠با گفته های زیبای او همه ...

(استاد جذاب من ) )⁦ლ( پارت 117 ⁠`⁠ლ⁠هوای گرم آنجا باعث پالتو...

(#قرمز_ممنوع ❤️#part²⁶﴿ویو راوی﴾دو روز گذشت.دو روزی که ات و ...

پرسه در جنگل...[پارت هفتم]جونگکوک از راهرو دور شد.صدای قدم‌ه...

پارت ۱۲

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط