پــارت ④①

پــارت ④①


٭تــــرنــم٭


بعد از نیــم ساعت که توی راه بودیم بالاخره رسیدیم به دانشگاه .
هم ما هم پسرا پیاده شدن و باهم رفتیم داخل.
جلو هرکی که رد میشدیم یک تیکه بهمون مینداخت .
خب حقم دارن بالاخره جفت جفت لباسامون جفت شده بود .
به سمت کلاس اولمون رفتیم و رفتیم داخل کلاس.


آنتونیو تا مارو دید یک پوزخند زد و گفت:wow میبینم که جفت جفت ست کردین بچه ها ببینین این بچه مسلمونا چقد باهم صمیمی شدن .
و کل کلاس زدن زیر خنده.

روزت تا دست آریانا و پـرهام و تو دست هم دیـد رفت جلو و گفت:اوووو این دوتا رو باشین.
آنتونیو تا دید گفت:ههههه بعد این پسر خوشگله اومده میگه
و ادای سپنتارو دراورد و گفت:تـو حق نداری دسـت یک دختر مسلمونو بگیری
بعد اکیپی زدن زیر خنده.

کلا ماشـالله خیلی خوش خندن.

-ببینم شما مامان باباتون بهتون یاد نداده تو کار دیگران دخالت نکنین.
رومئو : همین که به شما دادن کافیه.
-پس شما کلا به بی شعوری عادت دارین.
رومئو با عصابنیت اومد جلو و گفت:هـی دختره یـ دهـاتـی فـک کردی کی هستی هاااااا؟

اومد بزنه تو دهنم که من و سپنتا همزمان دستش و گرفتیم.
و دستامون بهم خورد .
قــشــنـگ حرارت دسـتاشـو حـس مـیکـردم.

آنتونیو:رومئو کـافـیه.
رومئو با حرص دستشو کشید و گفت:مـن نمیدونم کی شما دهاتی هارو اینجا راه داده.
مـارال:هـمون کـه شـمارو راه داده.
رومئو:خـفـه میـشی یا خفت کنم؟
مارال هم که ترسید گفت:خفه میشم.

یعنی این دختر همیشه خدا خودشه کوچیک میکنه.
با این حرکت مارال
سلین یک چشم قره یـ اساسی بهش رفت.

آنتونیو:نمیخواستیم با شما بی ارزشا در بیفتیم ولی خودتون خواستین.
روزت:حالا بچرخین تا بچرخیم.

پـرهام:فقط حـواستون باشه خیـلی نچرخیـن آخه سرتـون گیج میره.

رومئو:نگران مـا نـباش .

پـرهـام:هـه کی نگران شـما هست گفتم آخه سرت گیج میره میفتی جلو پامون گناه داری.

پــارت ویـژه نـداریـم.
لایـک و کـامنـت فـرامـوش نشه.
دیدگاه ها (۱)

پــارت ⑤①رومئو که دیگه خیلی عصبانی شد اومد که حمله کنه به پ...

پــارت ⑥①بعد از اینکه از دانشگاه یا بهتره بگم میدون جنگبیرون...

پـارت③①✰سـلیـن✰نمیدونم چرا یک حسی امروز بهم میگه کرمی بپوشم....

پـارت ②①✰آریانـا✰وااای نمیدونم امروز چه لباسی بپوشم کل کمدم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط