「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
「#𝗡𝗘𝗠𝗘𝗦𓏺𝗜𝗦」
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : ۱۱٠
✦.................................
نور چراغ خیابان روی صورت آیلین افتاده بود. چشمهایش از خنده برق میزد و باد چند تار مو را روی گونهاش آورده بود.
تهیونگ ناخواسته چندثانیه به دختر خیره ماند و همین چند ثانیه کافی بود که قلب هر دو نفر کمی نامنظمتر از قبل بزن...
ــــــــــــــــ
وقتی به عمارت برگشتند، دیگر هیچکدام مثل قبل نبودند، نه اتفاق خاصی افتاده بود، نه اعترافی، نه حتی حرف مهمی. اما انگار همان چند ساعت قدم زدن زیر نور چراغهای خیابان چیزی را آرام و بیصدا تغییر داده بود.
آیلین بعد از گفتن شببخیر وارد اتاقش شد، در را بست و خودش را روی تخت انداخت. چند ثانیه به سقف خیره ماند. بعد بیاختیار لبخند زد.
و دوباره همان لحظهای را به یاد آورد که تهیونگ گفته بود:
_ داشتی با غریبه حرف میزدی.
قلبش دوباره نامنظم زد، بالش را روی صورتش انداخت.
+ وای خدا...
اما هرچقدر سعی کرد نخندد، موفق نشد.
آن طرف خانه، تهیونگ هم تازه وارد اتاقش شده بود ساعتش را روی میز گذاشت و کتش را روی صندلی انداخت اما به جای خوابیدن، چند لحظه کنار پنجره ایستاد
تصویر دختری که وسط خیابان با خنده میگفت:
«فرمانده حسود»
از ذهنش بیرون نمیرفت، گوشه لبش خیلی آرام بالا رفت و خودش هم متوجه نشد.
ـــــــــــــــ
صبح روز بعد؛ نور آفتاب دوباره اتاق آیلین را روشن کرده بود دختر با موهای آشفته گوشیاش را برداشت چند ثانیه بعد چشمهایش گرد شد؛ پیام مدرسه دوباره روی صفحه دیده میشد.
«تعطیل»
+ بهترین مدرسه دنیا.
دوباره خودش را داخل پتو پیچید
ـــــــــــــــ
چند ساعت بعد، آیلین هنوز روی تخت بود نیمی از صبح را در تیک تاک گذرانده بود، چند بار فیلم دیده بود، دو بار با آنیا چت کرده بود و سه بار تصمیم گرفته بود بلند شود و هر سه بار منصرف شده بود.
تا اینکه بالاخره نزدیک عصر خودش را به هال رساند، روی مبل لم داده بود و بیحوصله کانالها را عوض میکرد
خانه ساکت بود، بیش از حد ساکت
+ حوصلهم سر رفت...
در همان لحظه صدای باز شدن در ورودی آمد سریع سرش را بلند کرد، و ثانیه بعد تقریباً از روی مبل پرید.
+ وای خدا!
تهیونگ تازه وارد شده بود؛هنوز لباس کار به تن داشت. پیراهن مشکی آستینبالازده، ساعت نقرهای روی مچ دستش و موهایی که کمی به هم ریخته بودند.
تهیونگ حتی فرصت نکرد چیزی بگوی، آیلین مستقیم جلویش ظاهر شد
+ خوب شد اومدی
_ چطور؟
+ بیا بریم بیرون
_ تازه رسیدم
+ فقط یکم
_ نه
+ فقط یک ساعت
_ نه
+ فقط...
_ نه
آیلین اخم کرد، تهیونگ هم خیلی آرام از کنارش رد شد اما سه دقیقه بعد... دختر هنوز پشت سرش راه میرفت
و ده دقیقه بعد هنوز غر میزد و بیست دقیقه بعد...
تهیونگ خودش را مقابل مرکز خرید پیدا کرد؛ برای چندمین بار در زندگیاش از خودش پرسید چطور به این نقطه رسیده است.
ــــــــــــ
چند ساعت بعد؛ پنج کیسه در دست راست، سه کیسه در دست چپ، و یک کیسه روی ساعد.
تهیونگ وسط راهرو ایستاده بود کاملاً بیحرکت، در حالی که آیلین با خوشحالی از ویترین بعدی حرف میزد
+ فکر کنم اون یکی رو هم با ید ببینیم
تهیونگ مستقیم به جلو نگاه کرد
_ دستامو دیگه حس نمیکنم.
آیلین لبش را گاز گرفت تا نخندد، اما موفق نشد.
+ ببخشید...
_ اصلاً متأسف به نظر نمیای
+ نیستم
تهیونگ چشمهایش را بست، در همان لحظه گوشیاش زنگ خورد نگاهی به صفحه انداخت چهرهاش کمی جدی شد تماس را جواب داد؛ چند جمله کوتاه گفت بعد تماس را قطع کرد.
آیلین فوراً متوجه شد
+ چی شد؟
_ باید برگردم
+ الان؟
_ آره
+ ولی...
_ آیلین.
فقط همین یک کلمه کافی بود، دختر غرغرکنان قبول کرد.
ــــــــــــــ
نیم ساعت بعد مقابل عمارت ایستاده بودند، تهیونگ کیسهها را پایین گذاشت
+ خب...
آیلین وسایلش را برداشت.
+ مرسی.
_ برو داخل
آیلین سر تکان داد و وارد خانه شد، اما چند دقیقه بعد دوباره برگشت تهیونگ هنوز کنار ماشین ایستاده بود.
آیلین لبخند زد.
+ منم میام
_ نه
+ چرا؟
_ چون کاریه.
+ قول میدم مزاحم نشم
_ میشی.
آیلین اخم کرد، یک قدم جلو آمد بعد همان قیافه معروفش را گرفت؛ همان نگاه مظلوم همان چشمهای گرد، همان حالتی که تهیونگ از آن متنفر بود چون هیچ دفاعی مقابلش نداشت
برای چند ثانیه فقط به هم نگاه کردند، بعد تهیونگ خیلی آرام نفسش را بیرون داد.
_ این خرید رفتن نیست
+ خب؟
_ اونجا خطرناکه
برای اولین بار لبخند آیلین کمی محو شد
+ چقدر خطرناک؟
تهیونگ نگاهش را از او گرفت
_ در حدی که نمیخوام تو اونجا باشی.
مُـجــٰازاتـگـر
𝗣𝗔𝗥𝗧 : ۱۱٠
✦.................................
نور چراغ خیابان روی صورت آیلین افتاده بود. چشمهایش از خنده برق میزد و باد چند تار مو را روی گونهاش آورده بود.
تهیونگ ناخواسته چندثانیه به دختر خیره ماند و همین چند ثانیه کافی بود که قلب هر دو نفر کمی نامنظمتر از قبل بزن...
ــــــــــــــــ
وقتی به عمارت برگشتند، دیگر هیچکدام مثل قبل نبودند، نه اتفاق خاصی افتاده بود، نه اعترافی، نه حتی حرف مهمی. اما انگار همان چند ساعت قدم زدن زیر نور چراغهای خیابان چیزی را آرام و بیصدا تغییر داده بود.
آیلین بعد از گفتن شببخیر وارد اتاقش شد، در را بست و خودش را روی تخت انداخت. چند ثانیه به سقف خیره ماند. بعد بیاختیار لبخند زد.
و دوباره همان لحظهای را به یاد آورد که تهیونگ گفته بود:
_ داشتی با غریبه حرف میزدی.
قلبش دوباره نامنظم زد، بالش را روی صورتش انداخت.
+ وای خدا...
اما هرچقدر سعی کرد نخندد، موفق نشد.
آن طرف خانه، تهیونگ هم تازه وارد اتاقش شده بود ساعتش را روی میز گذاشت و کتش را روی صندلی انداخت اما به جای خوابیدن، چند لحظه کنار پنجره ایستاد
تصویر دختری که وسط خیابان با خنده میگفت:
«فرمانده حسود»
از ذهنش بیرون نمیرفت، گوشه لبش خیلی آرام بالا رفت و خودش هم متوجه نشد.
ـــــــــــــــ
صبح روز بعد؛ نور آفتاب دوباره اتاق آیلین را روشن کرده بود دختر با موهای آشفته گوشیاش را برداشت چند ثانیه بعد چشمهایش گرد شد؛ پیام مدرسه دوباره روی صفحه دیده میشد.
«تعطیل»
+ بهترین مدرسه دنیا.
دوباره خودش را داخل پتو پیچید
ـــــــــــــــ
چند ساعت بعد، آیلین هنوز روی تخت بود نیمی از صبح را در تیک تاک گذرانده بود، چند بار فیلم دیده بود، دو بار با آنیا چت کرده بود و سه بار تصمیم گرفته بود بلند شود و هر سه بار منصرف شده بود.
تا اینکه بالاخره نزدیک عصر خودش را به هال رساند، روی مبل لم داده بود و بیحوصله کانالها را عوض میکرد
خانه ساکت بود، بیش از حد ساکت
+ حوصلهم سر رفت...
در همان لحظه صدای باز شدن در ورودی آمد سریع سرش را بلند کرد، و ثانیه بعد تقریباً از روی مبل پرید.
+ وای خدا!
تهیونگ تازه وارد شده بود؛هنوز لباس کار به تن داشت. پیراهن مشکی آستینبالازده، ساعت نقرهای روی مچ دستش و موهایی که کمی به هم ریخته بودند.
تهیونگ حتی فرصت نکرد چیزی بگوی، آیلین مستقیم جلویش ظاهر شد
+ خوب شد اومدی
_ چطور؟
+ بیا بریم بیرون
_ تازه رسیدم
+ فقط یکم
_ نه
+ فقط یک ساعت
_ نه
+ فقط...
_ نه
آیلین اخم کرد، تهیونگ هم خیلی آرام از کنارش رد شد اما سه دقیقه بعد... دختر هنوز پشت سرش راه میرفت
و ده دقیقه بعد هنوز غر میزد و بیست دقیقه بعد...
تهیونگ خودش را مقابل مرکز خرید پیدا کرد؛ برای چندمین بار در زندگیاش از خودش پرسید چطور به این نقطه رسیده است.
ــــــــــــ
چند ساعت بعد؛ پنج کیسه در دست راست، سه کیسه در دست چپ، و یک کیسه روی ساعد.
تهیونگ وسط راهرو ایستاده بود کاملاً بیحرکت، در حالی که آیلین با خوشحالی از ویترین بعدی حرف میزد
+ فکر کنم اون یکی رو هم با ید ببینیم
تهیونگ مستقیم به جلو نگاه کرد
_ دستامو دیگه حس نمیکنم.
آیلین لبش را گاز گرفت تا نخندد، اما موفق نشد.
+ ببخشید...
_ اصلاً متأسف به نظر نمیای
+ نیستم
تهیونگ چشمهایش را بست، در همان لحظه گوشیاش زنگ خورد نگاهی به صفحه انداخت چهرهاش کمی جدی شد تماس را جواب داد؛ چند جمله کوتاه گفت بعد تماس را قطع کرد.
آیلین فوراً متوجه شد
+ چی شد؟
_ باید برگردم
+ الان؟
_ آره
+ ولی...
_ آیلین.
فقط همین یک کلمه کافی بود، دختر غرغرکنان قبول کرد.
ــــــــــــــ
نیم ساعت بعد مقابل عمارت ایستاده بودند، تهیونگ کیسهها را پایین گذاشت
+ خب...
آیلین وسایلش را برداشت.
+ مرسی.
_ برو داخل
آیلین سر تکان داد و وارد خانه شد، اما چند دقیقه بعد دوباره برگشت تهیونگ هنوز کنار ماشین ایستاده بود.
آیلین لبخند زد.
+ منم میام
_ نه
+ چرا؟
_ چون کاریه.
+ قول میدم مزاحم نشم
_ میشی.
آیلین اخم کرد، یک قدم جلو آمد بعد همان قیافه معروفش را گرفت؛ همان نگاه مظلوم همان چشمهای گرد، همان حالتی که تهیونگ از آن متنفر بود چون هیچ دفاعی مقابلش نداشت
برای چند ثانیه فقط به هم نگاه کردند، بعد تهیونگ خیلی آرام نفسش را بیرون داد.
_ این خرید رفتن نیست
+ خب؟
_ اونجا خطرناکه
برای اولین بار لبخند آیلین کمی محو شد
+ چقدر خطرناک؟
تهیونگ نگاهش را از او گرفت
_ در حدی که نمیخوام تو اونجا باشی.
- ۴۹۸
- ۰۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط