ساعت ۳ نصفه شب بود که صدای تلفن پسر را ازخواب بیدار کرد.پ

ساعت ۳ نصفه شب بود که صدای تلفن پسر را ازخواب بیدار کرد.پشت خط مادرش بود پسر با عصبانیت گفت چرا این وقته شب مرا ازخواب بیدار کردی؟مادر گفت ۲۵ سال قبل در همین موقع شب تو مرا از خواب بیدار کردی فقط میخواستم بگویم تولدت مبارک پسر از اینکه دل مادرش راشکسته بود تمام صبح خوابش نبرد صبح سراغ مادرش رفت... وقتی داخل خانه شد مادرش را پشت میز تلفن با شمع نیمه سوخته یافت ولی مادر دیگر در این دنیا نبود
دیدگاه ها (۴)

آوای شب پارت ۳۱ویو نویسنده (انیا روش پشت دامیان بود)انیا تا ...

🖤 قفس سیاهپارت سی‌ویکم | کلیسای متروکهساعت دوازده شب، لانا و...

سناریو جونگکوک

ویو کوک ساعت 12 نصفه شب بود هنوز نیومده بود خونه گفته بود می...

𝐎𝐧𝐞 𝐃𝐚𝐲 𝐌𝐢𝐬𝐬𝐢𝐧𝐠 | یک روز گمشده𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟏صبح که چشم‌هات رو باز ک...

🦢 پارت پنجم | چیزی که نباید حس می‌کردمهمانی هنوز ادامه داشت....

⊹⊱او شب هنگام آمد⊰⊹p59صدای نینا محکم‌تر از قبل بود.«تو یه جم...

✦ اولین گناه ✦فصل نوزدهم: صبحی که برنگشت---لب‌هایش.روی لب‌ها...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط