_____________________
_____________________
☆SILENT HEARTS★
_____________________
★CHAPTER:۱۵☆
__________________________________________________________________
عروسی، در بهار برگزار شد.
نه با تجملی افراطی، نه با صدای بلندِ تشریفات؛
بلکه با همان آرامشِ اصیلی که سالها در دلِ این دو نفر شکل گرفته بود.
ینا، در لباسی ساده اما باشکوه، روبهروی جونگکوک ایستاده بود.
چشمانش میدرخشیدند؛ نه از اشکِ غم، بلکه از اطمینان.
جونگکوک با نگاهی که دیگر هیچ پردهای میانش نبود، به او خیره شد.
ـ «بالاخره رسیدیم.»
ینا لبخند زد.
ـ «بهنظرت ارزشش رو داشت؟»
جونگکوک دستش را گرفت.
ـ «برای تو... هرچی که لازم بود، ارزشش رو داشت.»
مراسم کوتاه بود، اما پر از حقیقت.
و وقتی همه رفتند و خانه در سکوتی دلنشین فرو رفت، ینا و جونگکوک در کنار هم، زیرِ نورِ مهتاب، به آیندهای نگاه کردند که حالا دیگر فقط برای هر دو نفرشان بود.
جونگکوک آهسته گفت:
ـ «از پونزدهسالگی، تو شده بودی چیزی که نمیتونستم اسمش رو بذارم.
حالا... میتونم اسمش رو بذارم... عشق.»
ینا سرش را روی شانهی او گذاشت.
ـ «و من، از همون روز اول، خونهام رو توی نگاهت پیدا کردم.»
و اینگونه، داستانی که با سکوت آغاز شده بود،
با عشق به پایان رسید.
"THE END"
"YENAیـــنــــا"
__________________________________________________________________
نظرتون؟؟؟
__________________________________________________________________
#فیک #فیکشن #جونگکوک #تهیونگ
#بی_تی_اس #فیک_جونگکوک #چندپارتی
#فیکشن_بی_تی_اس #فیکشن_جونگکوک
#وانشات #چندشاتی #دوپارتی
#تکپارتی #جیمین #بی_تی_اس
#دوشاتی #کیپاپ
#KEEP_SWIMMING
__________________________________________________________________
☆SILENT HEARTS★
_____________________
★CHAPTER:۱۵☆
__________________________________________________________________
عروسی، در بهار برگزار شد.
نه با تجملی افراطی، نه با صدای بلندِ تشریفات؛
بلکه با همان آرامشِ اصیلی که سالها در دلِ این دو نفر شکل گرفته بود.
ینا، در لباسی ساده اما باشکوه، روبهروی جونگکوک ایستاده بود.
چشمانش میدرخشیدند؛ نه از اشکِ غم، بلکه از اطمینان.
جونگکوک با نگاهی که دیگر هیچ پردهای میانش نبود، به او خیره شد.
ـ «بالاخره رسیدیم.»
ینا لبخند زد.
ـ «بهنظرت ارزشش رو داشت؟»
جونگکوک دستش را گرفت.
ـ «برای تو... هرچی که لازم بود، ارزشش رو داشت.»
مراسم کوتاه بود، اما پر از حقیقت.
و وقتی همه رفتند و خانه در سکوتی دلنشین فرو رفت، ینا و جونگکوک در کنار هم، زیرِ نورِ مهتاب، به آیندهای نگاه کردند که حالا دیگر فقط برای هر دو نفرشان بود.
جونگکوک آهسته گفت:
ـ «از پونزدهسالگی، تو شده بودی چیزی که نمیتونستم اسمش رو بذارم.
حالا... میتونم اسمش رو بذارم... عشق.»
ینا سرش را روی شانهی او گذاشت.
ـ «و من، از همون روز اول، خونهام رو توی نگاهت پیدا کردم.»
و اینگونه، داستانی که با سکوت آغاز شده بود،
با عشق به پایان رسید.
"THE END"
"YENAیـــنــــا"
__________________________________________________________________
نظرتون؟؟؟
__________________________________________________________________
#فیک #فیکشن #جونگکوک #تهیونگ
#بی_تی_اس #فیک_جونگکوک #چندپارتی
#فیکشن_بی_تی_اس #فیکشن_جونگکوک
#وانشات #چندشاتی #دوپارتی
#تکپارتی #جیمین #بی_تی_اس
#دوشاتی #کیپاپ
#KEEP_SWIMMING
__________________________________________________________________
- ۸۷۹
- ۱۴ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط