دونه ای کوچیک از جنس عشق
دونه ای کوچیک از جنس عشق …
مرد با تموم توان می دوید و پله های بلند بیمارستان رو بالا می رفت ، چند لحظه ای از وقتی که بهش اطلاع داده بودند همسرش از کما در اومده میگذشت ..
از خوشحالی داشت بال در می اورد ، نمیدونست چطور داره این مسیر رو طی میکنه فقط می دوید ، تنها چیزی که میخاست دیدن چهره همسره عزیزش بود که دو ماه از اون محروم شده بود ..
از خوشحالی چند باری روی زمین افتاد اما شوق دیدن همسرش باعث از بین رفتن اون دردها میشد ..
بلخره رسید به طبقه مورد نظرش و بدون فوت وقت به سمت اتاق شماره ۳۶۹ رفت ، بدون هیچ درنگی در رو باز کرد و وارد اتاق شد ، با دیدن همسره عزیزش که روی تخت نشسته بود و درحال تماشا کردن غروب افتاب از پنجره بود لبخندی روی لبش ظاهر شد … قدم هاش رو به ارومی به سمت تخت دختر برداشت و اولین جملش رو بدون تردید و با لحنی اروم بیان کرد :
_ خیلی دلم برات تنگ شده بود کوچولو
نزدیکتر شد و همسرش رو در اغوش کشید ، چیزی که مدت ها بود انتظارشو داشت .. به قدری دلتنگ دختر بود که بعید میدونست سالها بغل کردنش هم بتونه دلتنگیش رو بر طرف کنه .. همینطور که شکرگذار خدا بود بابت برگشت همسرش دختر جمله ای رو بیان کرد که باعث به وجود اومدن ترس و نگرانی در مرد شد ..
+ م من شمارو میشناسم ؟
_ چ چی ؟؟ منظورت چیه ؟ منو یادت نمیاد ا.ت ؟؟
+ نه ، شما کی هستین ؟
_ الان داری میگی که هیچی یادت نیست ؟ از این شوخیا باهام نکن لطفا اصلا ظرفیتشو ندارممم
+ مگه من با شما شوخی دارم جناب ؟
_ یعنی حتی اسمم یادت نیست ؟
+ نه میشه بگین دقیقا کی هستین ؟؟
بعد از کمی مکث پاسخ داد
_ کسی که شبها تا صبح بالای سرت راه می رفت و اشک میریخت ، کسی که در روز بارها التماس خدارو میکرد تا دوباره فرشتش رو بهش بر گردونه ، کسی که تموم این مدت از غم نداشتنت ذره ذره مثل شمع آب شد و از بین رفت ، کسی که حتی غذا خوردن هم واسه خودش حروم میدونست .. کسی که
اشک هاش اجازه کامل کردن جملش رو ندادن ، با دیدن اشک های مینهو توهم اشکات سرازیر شدن و گونه ات رو نوازش کردن .. دیگه تحمل دیدن این حالشو نداشتی پس تصمیم گرفتی این بازی رو تموم کنی .. و حقیقت رو بگی ..
با دستات دو طرف صورتشو گرفتی و اشک هاش رو پاک کردی .. با لحنی اروم و ملایم که میشد پشیمونی رو از توش تشخیص داد لب زدی :
+ ببخشید زندگیم ، فقط میخاستم یکم اذیتت کنم نمیدونستم اینجوری میشه
_ ا الان یعنی منو یادته ؟؟
+ مگه میشه بزرگترین هدیه زندگیم رو فراموش کنم جناب لی ؟
_ خل و چل ، دو ساعته من دارم اینجا اشک میریزم بعد منو ایسگا کردی ؟
+ نهه گفتم که قصدم این نبود
_ حالا ولش کن بیا بغلم دختر کوچولوم ، این مدت که نمیتونستم بغلت کنم داشتم دیوونه میشدم ..
در اغوش گرفتیش ، محکم تر از همیشه ، مطمئن تر از همیشه و عمیق تر از همیشه … شاید به ظاهر تنها یک بغل ساده بود اما برای شما این بغل باعث جوونه زدن دونه ای کوچیک ، از جنس عشق بود که در قلب هاتون جاگیر شد ، که بعد از سالها رسیدگی تبدیلش کردین به درخت کهنسالی که بزرگ ترین طوفان ها هم ذره ای روش تاثیر نداشتن ، عشقی که هردو بهش باور داشتین و باهاش دنیاتون رو تغییر دادین ..
مرد با تموم توان می دوید و پله های بلند بیمارستان رو بالا می رفت ، چند لحظه ای از وقتی که بهش اطلاع داده بودند همسرش از کما در اومده میگذشت ..
از خوشحالی داشت بال در می اورد ، نمیدونست چطور داره این مسیر رو طی میکنه فقط می دوید ، تنها چیزی که میخاست دیدن چهره همسره عزیزش بود که دو ماه از اون محروم شده بود ..
از خوشحالی چند باری روی زمین افتاد اما شوق دیدن همسرش باعث از بین رفتن اون دردها میشد ..
بلخره رسید به طبقه مورد نظرش و بدون فوت وقت به سمت اتاق شماره ۳۶۹ رفت ، بدون هیچ درنگی در رو باز کرد و وارد اتاق شد ، با دیدن همسره عزیزش که روی تخت نشسته بود و درحال تماشا کردن غروب افتاب از پنجره بود لبخندی روی لبش ظاهر شد … قدم هاش رو به ارومی به سمت تخت دختر برداشت و اولین جملش رو بدون تردید و با لحنی اروم بیان کرد :
_ خیلی دلم برات تنگ شده بود کوچولو
نزدیکتر شد و همسرش رو در اغوش کشید ، چیزی که مدت ها بود انتظارشو داشت .. به قدری دلتنگ دختر بود که بعید میدونست سالها بغل کردنش هم بتونه دلتنگیش رو بر طرف کنه .. همینطور که شکرگذار خدا بود بابت برگشت همسرش دختر جمله ای رو بیان کرد که باعث به وجود اومدن ترس و نگرانی در مرد شد ..
+ م من شمارو میشناسم ؟
_ چ چی ؟؟ منظورت چیه ؟ منو یادت نمیاد ا.ت ؟؟
+ نه ، شما کی هستین ؟
_ الان داری میگی که هیچی یادت نیست ؟ از این شوخیا باهام نکن لطفا اصلا ظرفیتشو ندارممم
+ مگه من با شما شوخی دارم جناب ؟
_ یعنی حتی اسمم یادت نیست ؟
+ نه میشه بگین دقیقا کی هستین ؟؟
بعد از کمی مکث پاسخ داد
_ کسی که شبها تا صبح بالای سرت راه می رفت و اشک میریخت ، کسی که در روز بارها التماس خدارو میکرد تا دوباره فرشتش رو بهش بر گردونه ، کسی که تموم این مدت از غم نداشتنت ذره ذره مثل شمع آب شد و از بین رفت ، کسی که حتی غذا خوردن هم واسه خودش حروم میدونست .. کسی که
اشک هاش اجازه کامل کردن جملش رو ندادن ، با دیدن اشک های مینهو توهم اشکات سرازیر شدن و گونه ات رو نوازش کردن .. دیگه تحمل دیدن این حالشو نداشتی پس تصمیم گرفتی این بازی رو تموم کنی .. و حقیقت رو بگی ..
با دستات دو طرف صورتشو گرفتی و اشک هاش رو پاک کردی .. با لحنی اروم و ملایم که میشد پشیمونی رو از توش تشخیص داد لب زدی :
+ ببخشید زندگیم ، فقط میخاستم یکم اذیتت کنم نمیدونستم اینجوری میشه
_ ا الان یعنی منو یادته ؟؟
+ مگه میشه بزرگترین هدیه زندگیم رو فراموش کنم جناب لی ؟
_ خل و چل ، دو ساعته من دارم اینجا اشک میریزم بعد منو ایسگا کردی ؟
+ نهه گفتم که قصدم این نبود
_ حالا ولش کن بیا بغلم دختر کوچولوم ، این مدت که نمیتونستم بغلت کنم داشتم دیوونه میشدم ..
در اغوش گرفتیش ، محکم تر از همیشه ، مطمئن تر از همیشه و عمیق تر از همیشه … شاید به ظاهر تنها یک بغل ساده بود اما برای شما این بغل باعث جوونه زدن دونه ای کوچیک ، از جنس عشق بود که در قلب هاتون جاگیر شد ، که بعد از سالها رسیدگی تبدیلش کردین به درخت کهنسالی که بزرگ ترین طوفان ها هم ذره ای روش تاثیر نداشتن ، عشقی که هردو بهش باور داشتین و باهاش دنیاتون رو تغییر دادین ..
- ۱۵.۳k
- ۲۹ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط