اول قول بده
Part ۲۲
_اول قول بده
+آخه لعنتی منم نخوام دلم نمیزاره!!.....قول میدم
_میخوام زندگیمونو نجات بدم....
+چطوری؟
_تو کاری نداشته باش...فقط بیا برگردیم خونه....
+من چند روز دیگه ام پیش مامان میمونم....دوریش خیلی برام سخت بود....
_دلت میاد من تنها برگردم؟....
+توام بمون...به اندازه ی کافی آدم هست تا از اون شرکت مراقبت کنه و نذاره ورشکسته شی...
_اره هست...ولی کی میتونه اعتماد کنه؟
+یعنی میری؟
_نمیدونم....
_________سئول
مرد که چهره ی بی حسی به خودش گرفته بود توی راهرو قدم میزد....با دیدن فردی که تمام عمرشو پاش حروم کرد نفس عمیقی کشید و سعی کرد تموم فکرای توی سرشو پنهون کنه....
؟فکر کردی همه چی درست میشه؟تو با جدا شدن از من هم خودتو بدبخت کردی هم اون بچه رو
√باورم نمیشه...کی داره از بدبخت شدن حرف میزنه..
یون سو چند قدم جلو رفت و آروم توی گوش همسر سابقش زمزمه کرد...
√اگر یه نفر باعث از هم پاشیدن و بدبخت شدن ما شد اون تو بودی!....من نمیزارم پسرمو کسی بزرگ کنه که در نبود شوهرش چشمش یکی دیگه رو گرفته...
؟اینو کسی باید بگه که در حق بچش پدری کرده باشه
√حداقل بیشتر از تو هواشو داشتم....
=بابا.... بریم ؟
پسرک چتری هاشو کنار زد و به کفشاش خیره شد....دست پدرشو گرفت و کشوندش سمت در....
؟ته سوکا! ته سوک شی!!
=زودباش دیگه
زنشو از دست داد!ولی پسرش از این به بعد همیشه کنارش میمونه! مجبور نیست صداشو از پشت تلفن بشنوه و میتونه بیشتر وقتشو با تنها بچش بگذرونه...
√ته سوکا....دوست داری چی بخوریم ها؟
=چرا صورتت زخمیه؟با اون مرده دعوا کردی؟ چرا به من نمیگی بابا؟من دیگه بزرگ شدم
√اره....تو خیلی بزرگ شدی...اونقدری که دیگه نمیشه گولت زد....باشه....تو بردی....بهت میگم...فقط یه شرط داره..
=چه شرطی؟
√باید برای ناهار هرچیزی که من گفتم بخوریم....باشه؟
=خیلی خب...
√صورتم.....بخاطر دعواعه...ولی نه دعوا با اون مرده که هر روز میومد خونه پیش مامانت....با یکی دیگه دعوا کردم...حالا خوب شد؟
_اول قول بده
+آخه لعنتی منم نخوام دلم نمیزاره!!.....قول میدم
_میخوام زندگیمونو نجات بدم....
+چطوری؟
_تو کاری نداشته باش...فقط بیا برگردیم خونه....
+من چند روز دیگه ام پیش مامان میمونم....دوریش خیلی برام سخت بود....
_دلت میاد من تنها برگردم؟....
+توام بمون...به اندازه ی کافی آدم هست تا از اون شرکت مراقبت کنه و نذاره ورشکسته شی...
_اره هست...ولی کی میتونه اعتماد کنه؟
+یعنی میری؟
_نمیدونم....
_________سئول
مرد که چهره ی بی حسی به خودش گرفته بود توی راهرو قدم میزد....با دیدن فردی که تمام عمرشو پاش حروم کرد نفس عمیقی کشید و سعی کرد تموم فکرای توی سرشو پنهون کنه....
؟فکر کردی همه چی درست میشه؟تو با جدا شدن از من هم خودتو بدبخت کردی هم اون بچه رو
√باورم نمیشه...کی داره از بدبخت شدن حرف میزنه..
یون سو چند قدم جلو رفت و آروم توی گوش همسر سابقش زمزمه کرد...
√اگر یه نفر باعث از هم پاشیدن و بدبخت شدن ما شد اون تو بودی!....من نمیزارم پسرمو کسی بزرگ کنه که در نبود شوهرش چشمش یکی دیگه رو گرفته...
؟اینو کسی باید بگه که در حق بچش پدری کرده باشه
√حداقل بیشتر از تو هواشو داشتم....
=بابا.... بریم ؟
پسرک چتری هاشو کنار زد و به کفشاش خیره شد....دست پدرشو گرفت و کشوندش سمت در....
؟ته سوکا! ته سوک شی!!
=زودباش دیگه
زنشو از دست داد!ولی پسرش از این به بعد همیشه کنارش میمونه! مجبور نیست صداشو از پشت تلفن بشنوه و میتونه بیشتر وقتشو با تنها بچش بگذرونه...
√ته سوکا....دوست داری چی بخوریم ها؟
=چرا صورتت زخمیه؟با اون مرده دعوا کردی؟ چرا به من نمیگی بابا؟من دیگه بزرگ شدم
√اره....تو خیلی بزرگ شدی...اونقدری که دیگه نمیشه گولت زد....باشه....تو بردی....بهت میگم...فقط یه شرط داره..
=چه شرطی؟
√باید برای ناهار هرچیزی که من گفتم بخوریم....باشه؟
=خیلی خب...
√صورتم.....بخاطر دعواعه...ولی نه دعوا با اون مرده که هر روز میومد خونه پیش مامانت....با یکی دیگه دعوا کردم...حالا خوب شد؟
- ۱.۸k
- ۱۶ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط