به دنيا كه آمدم،پيراهن سرنوشت را،
به دنيا كه آمدم،پيراهن سرنوشت را،
آويزان تنم كردند بي آنكه ـ
انتخابي در مسير زندگي ام كرده باشم....
راهي را نشانم دادند ،كه حس ميكنم هنوز عريانم...
عريان لباس ها و نگاهي،
و شرم دارم از پيراهني كه هنوز
روي طناب ذهنم آفتاب ميخورد و
ميرقصد و هيچگاه خشك نميشود.....!!
مي شمارم ساعت ها را،
وقتي لگد ميكنم ثانيه هايي كه شب و روز،
مرا با مهرباني نفس مي كشند،
بي آنكه بدانم روزي خواهد رسيد كه مرا بي نفس مي كُشند!!
چه گرم است خاكي كه قرار است،
همسايه ي تن سردم شود
و چه سخت تر ـ
كه ندانم قلبم ،لاي انگشتان چه حشره اي،
قلقلك ميخورد و نتوانم فرياد بزنم سهم او نيست
و دست نگهدارد....
اما حشره چه مي فهمد....
آويزان تنم كردند بي آنكه ـ
انتخابي در مسير زندگي ام كرده باشم....
راهي را نشانم دادند ،كه حس ميكنم هنوز عريانم...
عريان لباس ها و نگاهي،
و شرم دارم از پيراهني كه هنوز
روي طناب ذهنم آفتاب ميخورد و
ميرقصد و هيچگاه خشك نميشود.....!!
مي شمارم ساعت ها را،
وقتي لگد ميكنم ثانيه هايي كه شب و روز،
مرا با مهرباني نفس مي كشند،
بي آنكه بدانم روزي خواهد رسيد كه مرا بي نفس مي كُشند!!
چه گرم است خاكي كه قرار است،
همسايه ي تن سردم شود
و چه سخت تر ـ
كه ندانم قلبم ،لاي انگشتان چه حشره اي،
قلقلك ميخورد و نتوانم فرياد بزنم سهم او نيست
و دست نگهدارد....
اما حشره چه مي فهمد....
- ۲۶۶
- ۲۸ دی ۱۳۹۲
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط