خدا بعضی هارا از چشمهایشان افریده...

خدا بعضی هارا از چشمهایشان افریده...
مثلا اول چشمهای مرا افرید ..بعد زل زد توی مردمکهایم و با خود گفت باید چیزی شبیه به باران
بیافرینم
که دست از سر این دوتا دایره ی محزون برندارد
بعد برای چشمهایم صورتی کشید ...دست..پا...قلب
و گفت ای این ادم حتما باید زن باشد
ابر مونثی که.یک عمر ببارد..
گاهی سر به.شانه ی کوهی
و گاهی در عمق تنهایی خود...
دیدگاه ها (۱)

من که گفتم بچم ،گفتم خسته میشی ،گفتم میری ،گفتم زود میشکنم ،...

آخرین زمزمه ی سایه ها پارت۱۰

بقیش●سوناده کنار تخت ساسکه نشست، موهای بلندش را از روی شانه ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط