چشمانم را می بندم و به کودکی ام سفر می کنم

❤❤💚💚
چشمانم را می بندم و به کودکی ام سفر می کنم
می رسم به کوچه ای خاکی با دیوارهای آجری که شاخه های خوشبوی یاس از بلندایشان سرازیر است
مات و مبهوت ایستاده ام ،زیر نگاهِ آفتابی که عاشقانه می تابد و ابرهایی که خیالبافی های مرا به تصویر می کشند ...
فصلِ پروازِ بادبادک ها و شکوه معصومانه ی قاصدک هاست
بوی نرگس و یاس می دهد هوای این کوچه ،
و من غرق خیالاتِ لطیف و کودکانه ی خویش ، قاصدکی را در مقابلم گرفته ام و دارم با تمام وجود، التماسش می کنم که بزرگ شوم !
همینقدر کودکانه
همینقدر بی پروا ...
باید دست کودکی ام را بگیرم ببرم گوشه ای ، محکم در آغوشش بگیرم و آرام در گوشش بگویم ؛
بزرگ نشو دیوانه ! بزرگ نشو !
دلخوشی های کوچکت را بغل بگیر و بخواب
در تمام کوچه های خاکی و بکر ، با عروسک های پارچه ای ات کودکی کن ،
جیغ بکش ، بلند بلند بخند ، دلت که گرفت گریه کن ، پا به زمین بکوب ، صورتِ بی خط و زیبای مادرت را با لب های کوچکت ببوس ، روی پاهای مهربان بابا بنشین ، موهای خواهرت را بکش ، اتاقِ برادرت را به هم بریز و فرار کن ،
بچه باش و تا جایی که می شود شیطنت کن
اما بزرگ نشو ...
رها کن آن قاصدکِ بیچاره را
که آرزوی بزرگ تو ؛
برای شانه های نحیف و کوچکش ، سنگین است
آرزویت را پس بگیر دیوانه ،
آرزویت را پس بگیر ...❤❤
.

#خاص
دیدگاه ها (۱)

💛💛💚💚خب گاهی اوقات آدم هوس میکند تنها باشد،خودش باشد و خودش!ن...

❤❤❤گاهی نباش...خودت را بردار و کمی دورتر از قافله بایست ...و...

حال این روزهایمبه هیچکسی بستگی نداردنه لبخند کسی دلگرمم میکن...

💛آدم ها نیـاز دارندلااقل به یک نفریک نفر که همه جوره بلدشان ...

part.18.جونگ کوک و تهیونگ وقتی دلشون می گیره میرم باشگاه بکس...

تک پارتی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط