ازدواج زوری:
ازدواج زوری:
پارت اول
پ.د: احمق نباش این صف برای توئه همین الان بیا پایین و یکی و انتخاب کن
دازای: نمیخوام اینا همشون بدرد نخورن
پ.د: بسه دازای دیگه صد و بیست سالته باید یکی و انتخاب کنی
دازای: اینا همشون فرشتن خب!
پ.د: دازای بار آخره میگم ازدواج تو فقط بخاطر اینکه صلح شه همین
دازای: من یکی و میخوام که دوسش داشته باشم
م.د: پسرم اما تو لینا دختر بزرگه پادشاه بهشت و بعد یک هفته بازی دادن ول کردی
دازای: ازش بدم میاد!
پ.د: واسه همین ما اینارو آوردیم که انتخاب کنی!💢
م.د آروم دستشو دور بازوی پ.د حلقه میکنه و آروم میگه : پسرم بیا انقدر بقیه رو معطل نکن تو هم آروم باش دیگه عزیزم
بعد آروم همسرشو به سمت پایین پله ها همراهی میکنه
دازای با اکراه بلند میشه و لباساشو درست میکنه و میره پایین و توی جایگاهش میشینه و صدای شیپور بلند میشه
_:آقایان و خانم ها امروز برای سومین بار در سال اینجا جمع شدیم که شاهزاده میان دختران بهشتی یکی را به عنوان همسر برگزیند از بانوان حاضر تقاضا میشود جلو بیایند و خود را به پادشاه آینده معرفی نمایند
توی چشمی به هم زدن صفی عظیم جلوی پای دازای شکل گرفت صفی از دختران پیر و جوان که میخواستن عروس آینده جهنم و همسر شاهزاده جوان باشن
دازای یکی یکی نگاه میکرد اما اهمیتی براش نداشت و اون ها رو رد میکرد تا اینکه....
پارت اول
پ.د: احمق نباش این صف برای توئه همین الان بیا پایین و یکی و انتخاب کن
دازای: نمیخوام اینا همشون بدرد نخورن
پ.د: بسه دازای دیگه صد و بیست سالته باید یکی و انتخاب کنی
دازای: اینا همشون فرشتن خب!
پ.د: دازای بار آخره میگم ازدواج تو فقط بخاطر اینکه صلح شه همین
دازای: من یکی و میخوام که دوسش داشته باشم
م.د: پسرم اما تو لینا دختر بزرگه پادشاه بهشت و بعد یک هفته بازی دادن ول کردی
دازای: ازش بدم میاد!
پ.د: واسه همین ما اینارو آوردیم که انتخاب کنی!💢
م.د آروم دستشو دور بازوی پ.د حلقه میکنه و آروم میگه : پسرم بیا انقدر بقیه رو معطل نکن تو هم آروم باش دیگه عزیزم
بعد آروم همسرشو به سمت پایین پله ها همراهی میکنه
دازای با اکراه بلند میشه و لباساشو درست میکنه و میره پایین و توی جایگاهش میشینه و صدای شیپور بلند میشه
_:آقایان و خانم ها امروز برای سومین بار در سال اینجا جمع شدیم که شاهزاده میان دختران بهشتی یکی را به عنوان همسر برگزیند از بانوان حاضر تقاضا میشود جلو بیایند و خود را به پادشاه آینده معرفی نمایند
توی چشمی به هم زدن صفی عظیم جلوی پای دازای شکل گرفت صفی از دختران پیر و جوان که میخواستن عروس آینده جهنم و همسر شاهزاده جوان باشن
دازای یکی یکی نگاه میکرد اما اهمیتی براش نداشت و اون ها رو رد میکرد تا اینکه....
- ۴۵۲
- ۰۸ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط