---
---
فصل اول – پارت سوم
استودیو حالا ساکت بود، فقط صدای بارون از پشت شیشه شنیده میشد. یونا دوباره برگشته بود؛ این بار با لبخندی که عصبی به نظر میرسید. برگههایش هنوز روی میز یونگی بودند.
«دیدید؟ حتی حاضر نشدید بخونیدشون.»
صدایش کمی لرزید اما سرسخت بود.
یونگی با بیحوصلگی صندلیاش را عقب زد و بلند شد.
«گفتم که، اینجا جای بچهبازی نیست! من سالها برای اینجا جنگیدم، نه برای اینکه یه تازهکار همهچی رو به بازی بگیره.»
یونا اخم کرد و قدمی جلو آمد.
«تازهکار بودن یعنی بیارزش بودن؟ همه یه روز از صفر شروع کردن، حتی شما!»
یونگی ناگهان صدایش را بالا برد.
«من مثل تو نبودم! من هر روز خون دل خوردم تا به اینجا برسم! نه اینکه با خیال و رویا بیام بگم میخوام ترانهنویس بشم!»
چشمان یونا پر از اشک شد، اما اجازه نداد بریزند. با صدایی لرزان اما محکم گفت:
«شاید شما نابغه باشید، مین یونگی... ولی هیچوقت یاد نگرفتید آدمها رو ببینید. همهچیز برای شما یه مسابقهست. میخواید همه رو دور کنید چون میترسید نزدیک بشن!»
یونگی ماتش برد. کلماتش مثل سیلی روی صورتش نشست. لحظهای سکوت شد.
او قدمی جلو آمد، فاصلهشان حالا فقط چند سانتیمتر بود. نگاه سرد و خشمگینش در چشمهای پر اشک یونا قفل شد.
«تو... هیچچیزی از من نمیدونی.»
صدایش پایین آمده بود، اما خشم در آن میلرزید.
یونا بدون اینکه عقب بکشد، در همان فاصله جواب داد:
«پس بذار بدونم! یا منو از اینجا بیرون کن. چون تا وقتی نفسم بالا میاد، نمیذارم با نفرتت منو خورد کنی.»
فضا سنگین شد. نفسهای هر دوشان تند بود. انگار باران بیرون، انعکاس طوفانی بود که در دلشان میجوشید...
#بی تی اس
#یونگی
#فیکشن
#فن فیک
---
فصل اول – پارت سوم
استودیو حالا ساکت بود، فقط صدای بارون از پشت شیشه شنیده میشد. یونا دوباره برگشته بود؛ این بار با لبخندی که عصبی به نظر میرسید. برگههایش هنوز روی میز یونگی بودند.
«دیدید؟ حتی حاضر نشدید بخونیدشون.»
صدایش کمی لرزید اما سرسخت بود.
یونگی با بیحوصلگی صندلیاش را عقب زد و بلند شد.
«گفتم که، اینجا جای بچهبازی نیست! من سالها برای اینجا جنگیدم، نه برای اینکه یه تازهکار همهچی رو به بازی بگیره.»
یونا اخم کرد و قدمی جلو آمد.
«تازهکار بودن یعنی بیارزش بودن؟ همه یه روز از صفر شروع کردن، حتی شما!»
یونگی ناگهان صدایش را بالا برد.
«من مثل تو نبودم! من هر روز خون دل خوردم تا به اینجا برسم! نه اینکه با خیال و رویا بیام بگم میخوام ترانهنویس بشم!»
چشمان یونا پر از اشک شد، اما اجازه نداد بریزند. با صدایی لرزان اما محکم گفت:
«شاید شما نابغه باشید، مین یونگی... ولی هیچوقت یاد نگرفتید آدمها رو ببینید. همهچیز برای شما یه مسابقهست. میخواید همه رو دور کنید چون میترسید نزدیک بشن!»
یونگی ماتش برد. کلماتش مثل سیلی روی صورتش نشست. لحظهای سکوت شد.
او قدمی جلو آمد، فاصلهشان حالا فقط چند سانتیمتر بود. نگاه سرد و خشمگینش در چشمهای پر اشک یونا قفل شد.
«تو... هیچچیزی از من نمیدونی.»
صدایش پایین آمده بود، اما خشم در آن میلرزید.
یونا بدون اینکه عقب بکشد، در همان فاصله جواب داد:
«پس بذار بدونم! یا منو از اینجا بیرون کن. چون تا وقتی نفسم بالا میاد، نمیذارم با نفرتت منو خورد کنی.»
فضا سنگین شد. نفسهای هر دوشان تند بود. انگار باران بیرون، انعکاس طوفانی بود که در دلشان میجوشید...
#بی تی اس
#یونگی
#فیکشن
#فن فیک
---
- ۳۴۸
- ۱۳ شهریور ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط