من و یک حنجره فریاد، چه می دانی تو !

من و یک حنجره فریاد، چه می دانی تو !
یک دل و این همه بیداد، چه میدانی تو!

خنده های نَمَکین ؛ از لبِ شیرین؛ آخر
سخت تلخَست به فرهاد، چه میدانی تو!

اَرّه با این همه تیزی که به دندان دارد
چه کشیده تنِ شمشاد، چه میدانی تو !

چه تمنّا که نخیزد زِ کسی ، کاو بینَد
گیسوانی به رهِ باد، چه میدانی تو !

آهوی تشنه ؛ لبِ چشمه؛ بسی نامردیست
که خورَد نیزهِ صیّاد ، چه میدانی تو !

شاعری خسته و دِلسوخته را ممکن نیست
بِسُراید غزلی شاد ، چه میدانی تو !

گُلِ خُشکیده قشنگ است، مبادا گیری
بر لبِ بسته اش ایراد ،چه میدانی تو
دیدگاه ها (۶)

کسی روبه زورنمیشه عاشق کرد...یه وقتایییه چیزایی سهمت نیسبفهم...

پشت دست داغ کرده ام تا دیگر عاشق نشوم !!!!!!!ﻫﺮ ﭼﻪ ﮐﻪ ﺩﺍﺭﯼ ﺑ...

"هـــــــی,,, روزگــــــار!!" "به چـــــــــه میــخنـــــ...

الهة نازباز ای الهة ناز ، با دل من بسازکین غم جانگداز ، برود...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط