پارت ۱۱ — روزی که شهر شلوغ شد
پارت ۱۱ — روزی که شهر شلوغ شد
صبح آن روز، از وقتی یورا چشم باز کرد، صدای رفتوآمد مردم از بیرون میاومد.
سوآ وقتی وارد اتاق شد، حتی فرصت نکرد سلام کنه.
«یورا، زود باش. باید بریم.»
یورا که هنوز نصفهخواب بود، نشست.
«کجا؟»
«میدون اصلی.»
«برای چی؟»
سوآ شانه بالا انداخت.
«گفتن امروز مراسمی برای سربازها برگزار میشه. همهی شهر میرن.»
یورا علاقهای نداشت، ولی بالاخره همراهش شد.
میدان اصلی برخلاف روزهای عادی، پر از آدم بود. سربازها صف کشیده بودن و مردم اطرافشون ایستاده بودن.
یورا و سوآ گوشهای ایستادن.
چند دقیقه بعد، صدای طبلها بلند شد.
صف سربازها حرکت کرد.
یورا مشغول نگاه کردن به جمعیت بود که ناگهان متوجه شد سوآ کنارش نیست.
«سوآ؟»
برگشت.
هیچکس.
«سوآ؟!»
جمعیت اونقدر زیاد بود که حتی نمیتونست درست حرکت کنه.
چند قدم جلو رفت، اما با فشار مردم دوباره عقب کشیده شد.
«سوآ!»
این بار صدایش بین جمعیت گم شد.
برای اولین بار از وقتی وارد هانول شده بود، واقعاً احساس کرد هیچکس رو نمیشناسه.
چرخید تا راهی برای خارج شدن پیدا کنه، اما ناگهان با کسی برخورد کرد.
صدای آشنایی گفت:
«یورا؟»
سرش رو بالا آورد.
یونگی.
یورا نفسش رو با ناراحتی بیرون داد.
«سوآ رو گم کردم.»
یونگی نگاهی به اطراف انداخت.
«اینجا شلوغه. از این طرف بیا.»
یورا مکث کرد.
بعد پرسید:
«کجا؟»
«جایی که جمعیت کمتره.»
این بار خبری از بحث نبود.
یورا پشت سرش راه افتاد.
اما درست وقتی میخواستن از بین جمعیت رد بشن، صدای بلندی از سمت دیگر میدان بلند شد و مردم ناگهان شروع کردن به عقب رفتن.
یونگی فوراً ایستاد.
دستش رو جلوی یورا گرفت تا کسی بهش برخورد نکنه.
«اینجا وایسا.»
یورا برای اولین بار متوجه شد چیزی در رفتار یونگی تغییر کرده.
دیگه فقط مردی نبود که اتفاقی سر راهش قرار گرفته بود.
اون واقعاً حواسش به اطراف بود.
و این بار، یورا بدون اینکه بحث کنه، به حرفش گوش داد.
صبح آن روز، از وقتی یورا چشم باز کرد، صدای رفتوآمد مردم از بیرون میاومد.
سوآ وقتی وارد اتاق شد، حتی فرصت نکرد سلام کنه.
«یورا، زود باش. باید بریم.»
یورا که هنوز نصفهخواب بود، نشست.
«کجا؟»
«میدون اصلی.»
«برای چی؟»
سوآ شانه بالا انداخت.
«گفتن امروز مراسمی برای سربازها برگزار میشه. همهی شهر میرن.»
یورا علاقهای نداشت، ولی بالاخره همراهش شد.
میدان اصلی برخلاف روزهای عادی، پر از آدم بود. سربازها صف کشیده بودن و مردم اطرافشون ایستاده بودن.
یورا و سوآ گوشهای ایستادن.
چند دقیقه بعد، صدای طبلها بلند شد.
صف سربازها حرکت کرد.
یورا مشغول نگاه کردن به جمعیت بود که ناگهان متوجه شد سوآ کنارش نیست.
«سوآ؟»
برگشت.
هیچکس.
«سوآ؟!»
جمعیت اونقدر زیاد بود که حتی نمیتونست درست حرکت کنه.
چند قدم جلو رفت، اما با فشار مردم دوباره عقب کشیده شد.
«سوآ!»
این بار صدایش بین جمعیت گم شد.
برای اولین بار از وقتی وارد هانول شده بود، واقعاً احساس کرد هیچکس رو نمیشناسه.
چرخید تا راهی برای خارج شدن پیدا کنه، اما ناگهان با کسی برخورد کرد.
صدای آشنایی گفت:
«یورا؟»
سرش رو بالا آورد.
یونگی.
یورا نفسش رو با ناراحتی بیرون داد.
«سوآ رو گم کردم.»
یونگی نگاهی به اطراف انداخت.
«اینجا شلوغه. از این طرف بیا.»
یورا مکث کرد.
بعد پرسید:
«کجا؟»
«جایی که جمعیت کمتره.»
این بار خبری از بحث نبود.
یورا پشت سرش راه افتاد.
اما درست وقتی میخواستن از بین جمعیت رد بشن، صدای بلندی از سمت دیگر میدان بلند شد و مردم ناگهان شروع کردن به عقب رفتن.
یونگی فوراً ایستاد.
دستش رو جلوی یورا گرفت تا کسی بهش برخورد نکنه.
«اینجا وایسا.»
یورا برای اولین بار متوجه شد چیزی در رفتار یونگی تغییر کرده.
دیگه فقط مردی نبود که اتفاقی سر راهش قرار گرفته بود.
اون واقعاً حواسش به اطراف بود.
و این بار، یورا بدون اینکه بحث کنه، به حرفش گوش داد.
- ۱۵۹
- ۱۷ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط