میبینمت
میبینمت
با گونه های به گودی نشسته
چشمان بی رمق
و لبانی که خالیست از لبخند
از فریاد...
میبینمت در کنار باغچه
وقتی که صد قمری خندان
در ذهنت برای جفتشان آوازخوانی میکنند
و دستانت
که صد هزار شعرند
به تنهائی...
میبینمت
با دیروزِ خسته
امروزِ بی حوصله
و فردایی که خدا میداند
کدام خاطره را نشانه رفته است
دستم را به سویت دراز میکنم
قمری ها به پرواز در می آیند
لبانت شاعر میشود
چشمهات
میخندد
و فردا
عیدِ ما خواهد بود!
با گونه های به گودی نشسته
چشمان بی رمق
و لبانی که خالیست از لبخند
از فریاد...
میبینمت در کنار باغچه
وقتی که صد قمری خندان
در ذهنت برای جفتشان آوازخوانی میکنند
و دستانت
که صد هزار شعرند
به تنهائی...
میبینمت
با دیروزِ خسته
امروزِ بی حوصله
و فردایی که خدا میداند
کدام خاطره را نشانه رفته است
دستم را به سویت دراز میکنم
قمری ها به پرواز در می آیند
لبانت شاعر میشود
چشمهات
میخندد
و فردا
عیدِ ما خواهد بود!
- ۱.۵k
- ۲۷ مرداد ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط