گر بوی یک شکن ز سر زلف دلبرم

گر بوی یک شکن ز سر زلف دلبرم
کفار بشنوند نگروند کافرم
وز زلف او اگر سر مویی به من رسد
در دل نهم چو دیده و در جان بپرورم
درهم ز دست دست سر زلفش از شکن
دستم نمی‌دهد که شکن‌هاش بشمرم
تا برد دل ز من سر زلف معنبرش
از بوی دل شده است دماغی معنبرم
جان من است گرچه نمی‌بینمش چو جان
بی جان چگونه عمر گرامی به سر برم
از پای می درآیم و آگاه نیست کس
تا عشق آن نگار چه سر داشت در سرم
غم می‌رسد به روی من از سوی آن نگار
شادی به روی غم که غم اوست رهبرم
در عشق او دلی است مرا بی خبر ز خویش
وز هر چه زین گذشت خبر نیست دیگرم
تا بو که پای باز نگیرد ز خاک خود
با خاک راه رهگذر او برابرم
دیدگاه ها (۰)

اگر عشقت به جای جان ندارمبه زلف کافرت ایمان ندارمچو گفتی ننگ...

مر بحر را ز ماهی دایم گزیر باشدزیرا به پیش دریا ماهی حقیر با...

از بس که چو شمع از غم تو زار بسوزمگویم نچنانم که دگربار بسوز...

جان پرورم گهی که تو جانان من شویجاوید زنده مانم اگر جان من ش...

قطره قطره اشکهایم میچکد بر دفترم ...یاد باداا .. ان نگار وُ ...

علی ای همای رحمت، تو چه آیتی خدا راکه به ماسوا فکندی همه سای...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط