🔹 #او_را ... (۲۰)

🔹 #او_را ... (۲۰)




یه چیز خوردم و راه افتادم سمت آدرسی که عرشیا فرستاده بود .



زنگ خونه رو زدم و رفتم تو .



- سلام عشق من ... خوش اومدی 😍



- سلام 😊

خونه خودته ؟؟



- نه پس خونه همسایمونه 😂

البته الان دیگه خونه شماست 😉



- بامزه منظورم اینه که تنها زندگی میکنی ؟؟



- نه ، فعلا با خیال تو زندگی میکنم تا روزی که افتخار بدی و اجازه بدی با خودت زندگی کنم 😘
- لوس ☺ ️



بغلم که میکرد ، یاد سعید میفتادم ...


💠 ادامه در وب #از_جنس_خاک :
az-jense-khak.blog.ir/post/رمان-او-را-قسمت-بیستم/
دیدگاه ها (۱)

🔹 #او_را ... (۲۴)تو راه خونه بودم که عرشیا زنگ زد .- سلاااا...

🔹 #او_را ... (۳۰)دم ظهر بود که با صدای زنگ گوشی چشامو باز ک...

🔹 #او_را ... (۳۴)دوستاش خیلی شوخ و بامزه بودنموقع خوردن کیک...

🔹 #او_را ... (۴۳)تا عصر هیچ خبری از عرشیا نبودامّا از عصر ز...

🔹 #او_را ... (۴۵)گوشیمو خاموش کردم تا علیرضا دیگه نتونه بهم...

🔹 #او_را ... (۵۱)درد تو کل وجودم پیچید ...وحشتزده عرشیا رو ...

🔹 #او_را ... (۳۱)کلافه گوشی رو پرت کردم و چشمامو بستمخوابم ...

🔹 #او_را ... (۱۶)صبحونمو خوردم و به اتاق برگشتمسه تماس از د...

🔹 #او_را ... (۲۵)رسیدم خونه عرشیا و رفتم داخل .😈 یه نگاه ش...

🔹 #او_را ... (۲۸)یه لحظه از خودم بدم اومد ...احساس کردم خیل...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط