My professor

My professor
Part:7

یا خود خدا نه!!!هول شدم و صورتمو سریع با دستام پوشوندم...نباید منو تو این وضع میدید! از خجالت تمام عضلاتم منقبض بود...گندش بزنن...از لای انگشتام یه لحظه نگاه کردم ببینم رفته یا نه که دیدم پیاده شد!
خواهش می‌کنم این سمتی نیا... تروخدا نیا...در حالی که دکمه کتشو می‌بست نزدیک شد...جلوم وایستاد و نفس عمیقی کشید.

جونگ‌کوک:ببینم صورتتو

دستمو آروم کنار زدم ولی نتونستم نگاهش کنم...
نگاهمو انداختم پایین...روشو نداشتم حالا که عین بی خانمانا بودم با اون چشمای اشکی نگاهش کنم.

جونگ‌کوک:این چه وضعیه؟! این وقت شب،مگه نباید خوابگاه باشی شما؟!

حالا چطور باید بهش انداختنم بیرون که براش سوءتفاهم نشه! وقتی دید زیاد دست دست میکنم چمدونمو برداشت!

جونگ‌کوک:بیا تو ماشین ببینم...اینجا سرده.

خواستم مخالفت کنم که دیدم داره چمدونمو تو ماشینش می‌زاره...واقعا دلم میخواست خودمو بزنم...اون از افتضاح غروب تو کلاس اینم از وضعیت الان...انگار همه چی دست به دست هم میداد تا من مثل عقب مانده ها باشم جلوی این مرد...در عقب ماشین و باز کردم که کنار چمدونم بشینم.

جونگ‌کوک:چیکار میکنی؟جلو بشین!

نگاهش کردم دستشو به فرمون تکیه داده بود و روشو سمتم چرخونده بود...مثل همیشه یه رد محو اخم بین ابرو هاش داشت.

هیزل:ولی...براتون بد نشه...کسی ببینه .

خط اخمش عمیق تر شد
جونگ‌کوک:نمی‌خوام فکر کنن غریبه تو ماشینمه بشین جلو.

حالا من غریبه بودم یا غریبه نبودم؟!
گیج و ویج نشستم جلو...اونقدر داخل ماشین نسبت به بیرون گرم بود که پوستم سوز داد...دهنه ی هر دو بخاریو داد سمت من...با انگشتام که از سرما بی حس شده بودن بازی می‌کردم امیدوارم بودم زودتر سکوتو بشکنه که صدای برخورد محکم دندونام به هم رو نشنوه...اما انگار منتظر بود گرم بشم...بعد از چند دقیقه همون‌طور که یه دستشو به فرمون تکیه داده بود ،از شیشه سمت خودش نگاهی به بیرون انداخت.

جونگ‌کوک:خب،به نظر نمیاد این ساعت شب،برای مسافرت و تور تفریحی چمدون به دست تو ایستگاه نشسته باشی!چی شده دختر خوب؟

ناخنامو رو هم کشیدم
هیزل:من کار بدی نکردم استاد...منو...مسئول خوابگاه انداخت بیرون.

نیم رخمو نگاه کرد
جونگ‌کوک:شمارشو بده ببینم حرف حسابش چیه!

با وحشت نگاهش کردم
هیزل:نه!!!همین الانشم فکر می‌کنه من با مردا...
حرفمو خوردم و ادامه دادم.
هیزل:بهتره داداشم باهاش صحبت کنه.
جونگ‌کوک:داداشت کجاست؟

انگشتامو نگاه کردم
هیزل:فکر کنم...مأموریت باشه...آخه از عصر جواب نمی‌ده موبایلشو.

همین که یاد داداشم افتادم و اینکه اونطور بی کس و کار شده بودم که باید اینا رو به استادم میگفتم چشمام سوخت و اشکام ریخت.

جونگ‌کوک:گوه خوردن این وقت شب اخراجت کردن! باید میزاشتن امشبو بمونی و فردا صبح بری سراغ پیدا کردن جای جدید...کدوم جهنمی این ساعت شب پذیرش دانشجو انجام میده...اینو باید بهشون میگفتی. چرا قبول کردی این وقت شب بیرونت کنن؟چیکار می‌خواستن بکنن مثلا اگه فردا صبح میرفتی؟

ادامه دارد...
بچها این پارت و پارت های قبل رو حتما لایک کنید🤍
پارت بعد رو براتون نزدیکای شب آپلود میکنم.

#فیکشن #فیک #جونگکوک
دیدگاه ها (۱۴)

My professor Part:8انگار اصلا به فکرش خطور نمی کرد عمق فاجعه...

My professor Part:6هم اتاقیام با وحشت نگاهم کردن:رز:چی شده ا...

My professor Part:5با تعجب به آینه ماشین نگاه کردم...و حالت ...

name:عشق و جداییpart:41ویو کوکبعد از این که این حرفارو به بو...

ناپلئون گمشده(فصل اول)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط