توی‌ کافه‌ نادری‌، کنج‌ِ همون‌ میزِ بلوط‌،

توی‌ کافه‌ نادری‌، کنج‌ِ همون‌ میزِ بلوط‌،
دوتا صندلی‌ لهستانی‌ هنوز منتظرن‌
تا من‌ و تو بشینیم‌، گَپ‌ بزنیم‌ مثل‌ِ قدیم‌،
شب‌ بشه‌ مشتریا تا آخرین‌ نفر بِرَن.

ما همیشه‌ اولین‌ و آخرین‌ بودیم‌، عزیز
هم‌ تو تابستون‌ِ داغ‌، هم‌ توی‌ پاییزای‌ سرد.
تابلوی‌ «بسته‌» و « بازِ» پُشت‌ِ شیشه‌ی‌ درو
بعدِ رفتن‌ِ ما اون‌ کافه‌چی‌ وارونه‌ می‌کرد.

چشمک‌ِ ستاره‌ها رو می‌شمردیم‌، یادته‌؟
واسه‌ تنهایی‌ِ شب‌ غصه‌ می‌خوردیم‌، یادته‌؟
من‌ مثه‌ سایه‌ی‌ تو ، تو واسه‌ من‌ مثل‌ِ نفس‌،
هردومون‌ برای‌ همدیگه‌ می‌مُردیم‌، یادته‌

دستامون‌ تو دست‌ِ هم‌، گُم‌ می‌شدیم‌ تو خواب‌ِ شهر،
دل‌ِ دیوونه‌ی‌ من‌ هِی‌ قدماتو می‌شمرد.
کوچه‌ها رو رَد می‌کردیم‌ تا خیابون‌ِ بزرگ‌،
عطرِ ناب‌ِ تو منو تا آخرِ دنیا می‌بُرد.

حالا تو نیستی‌ و این‌ کوچه‌ صدام‌ نمی‌زنه‌.
حالا تو نیستی و بی‌تو دیگه‌ کافه‌، کافه‌ نیست‌.
دیگه‌ هیچ‌ ستاره‌یی‌ جرأت‌ِ چشمک‌ نداره‌،
هیچکسی مثل من از نبودنت کلافه نیست.

چشمک‌ِ ستاره‌ها رو می‌شمردیم‌، یادته‌؟
واسه‌ تنهایی‌ِ شب‌ غصه‌ می‌خوردیم‌، یادته‌؟
من‌ مثه‌ سایه‌ی‌ تو، تو واسه‌ من‌ مثل‌ِ نفس‌،
هردومون‌ برای‌ همدیگه‌ می‌مُردیم‌، یادته. //
دیدگاه ها (۲۱)

' در این اتاق ، زمان ایستاده است . قابِ عکسِ رویِ میز ، آخری...

سایه های پنهان در شب های گرم فصل ۲ قسمت ۶ در طبقه بالاتر، آن...

عاشقانه های شبنم

اووووووووف لامصب من فقط اونی رو که الکی میاد دلداری میده و م...

🩸 نیشِ نیمه‌شبقسمت اول — آن شب که جونگین پیدایت کردبارون از ...

نفرت و عشق🚬 [از زبان پریسا]صدای موتور ماشین‌های مشکی تو کوچه...

آخرین امیداین دست‌های خالی ما را رها مکنما را حساب کن ز میان...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط