بی رحمی؟🥺

بی رحمی؟🥺

پارت.¹⁴

بالاخره گذشت

و رسیدیم به عصر همه منتظر خانواده ی جئون بودن
ندیمه ها به صف بودن

لنا با اون لباس عروسکیش ایستاده بود
جسیکا هم سر گرم لنا بود
هیون با کوک هم سر گرم بودن
تو همین عالم یهووووو

صدای زنگ در نظر همه رو جلب کرد

در باز شد یه خانواده ی لاچکری وارد شدند
همه برای استقبال رفتن
جلوتر همه لنا با سرعت زیاد رفت بغل ......


یونگی.سلام فسقلی چطوری؟

لنا.خوبم

کوک رفت سمتشون
کوک.سلام مادر جون خوش اومدین

مامانشو بغل کرد
م.ک.نمیدونی چقدر دل تنگت بودم.احساسی

جسیکا رفت سمت مادرش
و بالاخره همه دل تنگیشونو رفع کردند که

کوک.اجوما.داد.

اجوما.سلام

همه.سلام

اجوما.بله پسرم ؟

کوک.بهشون اتاق بده تا استراحت کنن

اجوما.چشم

پ.ک.شب مطلب مهمی رو باید بهت بگم

کوک.چشم
فعلا استراحت کنین پدر

آقای جئون و خانم جئون به سمت بالا رفتن که یونگی شیطون دمه گوش کوک گفت

یونگی.پس لیا جونت کو؟.شیطون.آروم.

کوک.بیا بروووو گوسفند

به سمت بالا رفتن و بعد از کلی خستگی
بالاخره وقت استراحت رسیده بود

اجوما.اینجا اتاق شماست آقای جئون و خانم جئون

خ.آ.ممنون

آجوما به یونگی هم یه اتاق داد و رفت

نیمه شب

ویو.مادر جون

بعد دوش گرفتن و ....

رفتم یه دوری تو عمارت زدم که یه اتاق برام عجیب بود در نیمه باز بود

درو آروم باز کردم که دیدم.........

........
خمارییییی

به نظرت چی دیده؟
یونگی کیه؟

دخترا شرطا رسیده بود ولی من دیر گذاشتم دلیلش این بود ‌که گوشیم مشکل پیدا کرده بود و الان دیگه رفع شد هر وقت شرطا رو رسید میزارممممم

شرط.
۱۰لایک
۶تاکامنت
۴تابازنشر
۳تافالو

دوستون دالم شبتون بخیل بای بای
دیدگاه ها (۷)

بی رحمی؟🥺پارت¹⁴صبح ساعت ۱۰:۰۰ویو یونالیلی هنوز بی هوش بود وا...

+زیباست🥹-چی؟+خنده هاششیطنتاشچشماشدندون های خرگوشیشجذابیتشچهر...

پارت¹⁰ ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط