‌‌‌‌‌‌‌‌

‌‌‌‌‌‌‌‌
رد پاے تو و نامت
غزلم را پُر ڪرد

زندگے گل شد و
با خاطره ها پیر شدیم

هرچہً گفتم ڪہ بمان
تو همۂ عشق منے

رفتے و خستہ از این
باور دلگیر شدیم‌‌‌‌ ‌
‌‌‌‌ ‌‌‌‌
دیدگاه ها (۱)

آسمان را می بوسمو شب راصدا می زنمتا در نوازش های گرمِ نگاهیت...

‌آمده بودی مرهم باشیبرای زخم های پنجرهدرد شدی اماو سنگ وارزخ...

بعـدعشقـت عاشقےدرپیش مـن بیگـانـه است همچـو جامےخالےاز مے در...

بی تو، مهتاب‌شبی، باز از آن كوچه گذشتمهمه تن چشم شدم، خیره ب...

عقریته تاریکی به قلم مرتضی متقیان

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط