مافیای من

مافیای من
Part 22
☆سلام خانم هوانگ
+سلام، چرا انقد مودب شدی؟ من به این سطح از مؤدبیت عادت ندارم ها
☆من مؤدب بودم
_نکنه میخواین تا آخر عمرتون همینجا وایستین
*خب منو یجی میریم یه گوشه میشینیم شماهم هرجا خواستین برین
☆مواظب خودتون باشین
*باشه عشقم
_یجی
+بله؟
_اگر کاری داشتی زنگ بزن
+باشه
*ببین اونجا یه جای خالیه بیا بریم اونجا
+باشه بریم
*خب تعریف کن بببنم دیشب چطور بود؟
+منظورت چیه؟
*با لینو خوابیدی؟
+نه
*چرااااا
+من که بهت گفتم ما اصن علاقه ای به هم نداریم حالا بیایم باهم رابطه هم داشته باشیم؟
*لینو به این جذابی و خوشتیپی مطمئنی دوستش نداری
+نه مطمئن نیستم حالا اصن بیا فرض کنیم من لینو رو دوست دارم اون چی؟ اون که منو دوست نداره
*وقتی یه مدتی بگذره اونم عاشقت میشه فقط کافیه تو بهش اعتراف کنی راجب احساساتت بهش بگی
+من هنوز مطمئن نیستم و در ضمن من نمیتونم غرورمو زیر پا بزارمو بهش اعتراف کنم
*خب پس هروقت مطمئن شدی بهش بگو
+باشه
*نوشیدنی میخوری بگم برامون بیارن؟
+نه اونشب که با لینو و هان نوشیدنی خوردمو هنوز یادم نمیاد میخوام از این به بعد کمتر بخورم
*باشه پس تو همینجا باش من برم یه نوشیدنی برای خودم بیارم
+باشه
همینجوری نشسته بودم که یه پسره اومد کنارم نشست معلوم بود مست کرده بود
%میتونم بپرسم چرا همچین خانم زیبایی اینجا تنها نشسته؟
+نه نمیتونید و لطفاً هم از اینجا برید
دستشو گذاشت روی رون پام تا خواستم دستشو بردارم لینو اومد و یه مشت توی صورتش خالی کرد همینطوری داشت مشت هاشو یکی پس از دیگری تو صورتش خالی میکرد منم از شدت شوکه انگار یخ زده بودم که هان اومد جداش کرد همه دورمون جمع شده بودن که لینو بلافاصله بعد از جدا شدن از پسره محکم دستمو گرفت و منو کشوند بیرون سوئیچ ماشین رو از راننده گرفت در ماشین رو باز کرد بهم اشاره کرد که بشینم توی ماشین و بعد خودش نشست انقدر عصبی بود که رگهای دستش زده بودن بیرون
+ل. لی. لینو ببین اونطوری که تو فکر میکنی نیست من فقط........
_فقط خفه شو (با داد)
وقتی رسیدیم خونه لینو دستمو گرفت و منو همراه خودش کشوند توی عمارت
¥سلام اربا.......
لینویی که اصن درکی از اطرافش نداشت منو به داخل اتاق برد و دستمو ول کرد
+لینو دارم میگم اونطوری که تو........
یجی با سوزشی که در سمت راست صورتش حس کرد حرفش نصفه موند
دیدگاه ها (۰)

مافیای منPart23 +...

مافیای من Part 24 ...

لباس یجی تو پارت 21

مافیای منPart 21 ...

ویو تهیونگرفتم دانشگاه بابام گفت که دانشگاه اون دختره با من ...

پسره ر.یده بود به خودشپسره:ه.ه..هیچی..هیچیفیبیکس یقشو گرفت و...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط