پارت ۴ 🖤
پارت ۴ 🖤
بعد از دانشگاه، با جینا از در بیرون اومدم. هنوز چند قدم نرفته بودیم که یه ماشین مشکی کنارمون توقف کرد.
جینا آروم گفت: — «ات... این همون ماشینه؟»
جواب ندادم.
در ماشین باز شد و تهیونگ پیاده شد.
— «نگران نباش. جونگکوک منو فرستاده.»
اخم کردم: — «من دیگه هیچ کاری با اون ندارم.»
تهیونگ لبخند کوتاهی زد: — «مشکل همینه... چون اون هنوز با تو کار داره.»
همون لحظه گوشیاش زنگ خورد.
صدای جونگکوک از پشت خط میاومد:
— «تهیونگ، بیارش.»
تهیونگ گوشی رو قطع کرد و به من نگاه کرد.
— «بریم.»
من عقب رفتم: — «نه.»
تهیونگ آه کشید: — «اگه نری، جونگکوک خودش میاد.»
چند ثانیه سکوت کردم.
جینا دستم رو گرفت و گفت: — «ات، تنها نمیری.»
تهیونگ به جینا نگاه کرد و لبخند زد:
— «پس هر دوتون بیاین.» 🖤
بعد از دانشگاه، با جینا از در بیرون اومدم. هنوز چند قدم نرفته بودیم که یه ماشین مشکی کنارمون توقف کرد.
جینا آروم گفت: — «ات... این همون ماشینه؟»
جواب ندادم.
در ماشین باز شد و تهیونگ پیاده شد.
— «نگران نباش. جونگکوک منو فرستاده.»
اخم کردم: — «من دیگه هیچ کاری با اون ندارم.»
تهیونگ لبخند کوتاهی زد: — «مشکل همینه... چون اون هنوز با تو کار داره.»
همون لحظه گوشیاش زنگ خورد.
صدای جونگکوک از پشت خط میاومد:
— «تهیونگ، بیارش.»
تهیونگ گوشی رو قطع کرد و به من نگاه کرد.
— «بریم.»
من عقب رفتم: — «نه.»
تهیونگ آه کشید: — «اگه نری، جونگکوک خودش میاد.»
چند ثانیه سکوت کردم.
جینا دستم رو گرفت و گفت: — «ات، تنها نمیری.»
تهیونگ به جینا نگاه کرد و لبخند زد:
— «پس هر دوتون بیاین.» 🖤
- ۳۷۰
- ۰۴ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط