فنجون قهوهشو میذاره روی میز

فنجون قهوه‌شو میذاره روی میز...
زُل میزنه تو چشم‌هام و میگه:
غمگین بودنِ این روزهاتو اصلا دوست ندارم!
بهم میریزم وقتی میبینم اینطوری مدام رفتی تو خودت...
بعد شمرده و آروم زیرِ گوشم زمزمه میکنه:
آدمی که تورو بشناسه میفهمه که خوب نیستی!
زودتر برگرد به خودت...

گیج نگاش‌ میکنم و میگم
من خوبم، مثلِ همیشه...
مشخص نیست؟
نگام میکنه و میگه: چشم‌هات!!
پشت این چشم‌ها معلومه دنیایی از غم پنهون شده
هیچی نمیگم...
هیچی ندارم که بگم...
پس شروع میکنم با فنجون خالیِ قهوه‌م بازی کردن...
شاید سکوت بهترین راهِ فرار برای توضیح ندادنِ حالِ این ‌روزهام باشه،
شاید نگفتن تنها فریادی باشه که از درون آرومت میکنه..
دیدگاه ها (۳)

+چشمات مشکل داره؟-نه+پس چرا این همه دوس داشتنُ نمیبینی؟

گاهی اوقات لازمه گم بشیبری یه جایی که هیچکس نیست و ازین تنها...

یهـ لحظاتے تو زندگے ادمـ پیشـ میاد...کهـ یاد میگیرهـدیگهـ هی...

زندگی ترسناکه( دل نوشته قسمت اول)

P27🍯&اوم خیلی خوشمزه شده-نوش جونت&بابا شما نمیخورین-نه دخترم...

#گابلین Part14میشینن رو صندلی استاد : خب برگه ها رو میدم شرو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط