*********فصل سوم********

*********فصل سوم********
چند وقتی به همین منوال گذشت اما محمد میخواست هرطور شده از من جواب بگیره .. یه شب که مجبور شدم برای درس انگلیسی بهش رو بزنم تا قواعد رو یادم بده اونم حسابی خوش به حالش شد و با کمال میل داشت توضیح میداد که برامون مهمون اومد و مامانم گفت برید تو اتاق... وای اون شب منو با نگاه های پر از شوق و سوزانش زجر داد وسط تدریس زیرلب گفت مهم ترین قاعده این درس می دونی چیه؟ آی لاو یو... گفتم چی ؟؟؟ گفت هیچی و دوباره ادامه حرفشو زد اما کم کم درس رو ول کرد و گفت تو فهمیدی خواستگارت کیه هان؟؟؟ اینقدر دوستت دارم که از نگاهم فهمیدی درسته ؟؟؟ واسه همین خودتو قایم میکنی ؟؟ فکر دل من نیستی؟؟ به سختی آب دهنمو قورت دادم و گفتم من میرم اب بخورم ... رفتن همانا و برنگشتن به اتاق همان!!! بعد از اون هر لحظه نگاهم میکرد گیج و دست پاچه فرار میکردم و سعی می کردم در موقعیت تنهایی با اون قرار نگیرم... تا این که به یه مراسم عروسی دعوت شدیم ... مراسم تو یه روستا بود و عروس خواهرزاده صمیمی ترین دوست پدرم عمو شاهین بود ... عمو شاهین هم خدمتی بابا بود و هردو در یک زمان ازدواج کرده بودن و عمو شاهین یه دختر داشت که برام مثل یه خواهر عزیز بود و بهترین هم بازی دوران بچگی من ماریا بود ....به حدی روابط دو خانواده صمیمی بود که همه بابا و عمو شاهین رو برادران واقعی می دونستن و دیگه همه روستای اونا مارو می شناختن و تمام فک و فامیل عمو شاهین با ما رفت و امد داشتن و تو همه مراسم های جشن و عزا ما مهمان همیشگی بودیم!!!! برای این عروسی یه لباس شنل دار دوخته بودم ... یه پیراهن مجلسی کوتاه براق تا بالای زانو و یه شنل بلند مدل دار که از جلو کاملا باز و از پشت بلند بود.. جنس شنل از گیپور که دورش خز داشت.. ایده این لباس و از اهنگ خواننده محبوب اون زمان شراره گرفته بودم ... خلاصه ما به اون عروسی رفتیم و این عروسی هم مثل همه جشن های روستا خیلی با صفا برگزار شد فقط یه چیزی منو آزار میداد و اونم نگاه های برادر عروس !!! حسن چندسالی از من بزرگتر بود ..تو همه تفریحات مشترک ما و خانواده عمو شاهین خانواده حسن هم حضور داشتن و ازاین جهت کاملا می شناختمش. قیافه شو بخوام توصیف کنم شبیه نیمار بازیکن بارسلونا بود با این تفاوت که موهاش یه تن طلایی داشت .. قد بلند و هیکل ورزیده.. حالا من چی ؟؟ مثل یه جوجه لاغر و کوچولو بودم ...شب دوم جشن بود که برای تعویض لباس به همراه ماریا وارد اتاق پرو شدم دوتا خانوم دیگه هم تو اتاق در حال ارایش کردن بودن..دیدیم حسن یه گوشه نشسته در حالی که تند تند داره روی کاغذ چیزهایی رو می نویسه .... با تعجب گفتم اقا حسن میشه بگی اینجا چکار میکنی ؟؟ فکر کنم اتاق پرو خانوما هست ... با لهجه روستایی خودش سرشو بالا اورد و با ذوق گفت دارم نامه می نویسم!!!! وسط عروسی و نامه!!! این دیگه کیه؟؟؟ گفتم بهر حال الان وقت نامه نگاری نیست لطفا برو بیرون کار داریم .. اونم اومد نزدیک ما و یه چشم گفت و رفت... پشت سرشم کلی با ماریا مسخره ش کردیم... منم که با لباس قبلیم تو جمع خانوما حسابی خاص و انگشت نما شده بودم لباسمو عوض کردم و یه تاپ مجلسی و شلوار جین پوشیدم چون اخر مراسم بود و زنونه و مردونه داشت قاطی میشد ... خلاصه فامیل داماد اومدن و عروس رو بردن ... مامان و مینا خانوم (زن عمو شاهین) داشتن مادر عروس رو دلداری میدادن .. منم رفتم تو حیاط که برم دستشویی یهو یه صدایی اومد ... آآآااااااا ... آاااااا .. با خودم گفتم آ یعنی چی ؟؟؟ رومو برگردوندم و حسن رو پشت سرم دیدم نامه تو دستش بود و گفت بگیرش !!! با عصبانیت فرار کردم و رفتم پیش مامانم بهش گفتم دستشویی دارم و میترسم تنها برم ... مامان هم زحمت کشید خواهر حسن رو صدا زد و منو سپرد دستش که ببره دستشویی
دیدگاه ها (۳)

*****فصل چهارم**** خلاصه بعد از اون شب دیگه هرهفته حسن به خو...

***فصل پنجم*** دو ساعتی میشد که بابا به قصد زیر گرفتن محمد خ...

**** فصل دوم****** وقتی یکی رو از دست میدی تا زمانی که به مر...

سلام دوستای گلم داستان واقعی زندگی یکی ازدوستان هست لطفا بخو...

٢pمایکی:خب ماریا چرا از ران جدا شدیماریا: چون یه روز میرم خو...

بی خوابمخوابم نمیبرداز سر شببعد از آن خبرنمیتوانم بخوابمیعنی...

اسم فیک: عشق اجباری من پارت: بیست و یک مین جی: با قدم های ا...

پارت ۲ویو روبی:توی اتاق بودم و داشتم فکر میکردم به این که ای...

ادامه پارت ۳۱

part:2۲میرن: عروسی دوستشجیمین به این فکر کرد که اگه فقط برای...

ادامه پارت ۱۲

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط