تهیونگ پس از خروج از اتاق، با چهرهای بیحس و ذهنی مشغول،
تهیونگ پس از خروج از اتاق، با چهرهای بیحس و ذهنی مشغول، در سکوت راهروهای قصر را طی کرد. خدمتکارها از کنارش رد میشدند و کسی جرأت نمیکرد چیزی بپرسد.
او خود را در کارهای روزمرهاش غرق کرد؛ دیدار با برادرانش، بررسی وضعیت منطقهی محافظتشده از یخ، و نوشتن یادداشتهای روزانه دربارهی وضعیت انرژی سرد.
زمان گذشت. ظهر شد... سپس عصر.
و او فراموش کرده بود… که آسا هنوز درون جعبهی یخیست.
---
در اتاق تهیونگ – اواخر عصر
نور سردی از پنجره به درون اتاق میتابید. آسا هنوز درون جعبهی یخی حبس بود. نفسهایش کمرمق و کند شده بود. لبهایش کبود، چشمانش نیمهباز، و بدنش بیجانتر از قبل به نظر میرسید.
او دیگر صدایی نداشت تا کمک بخواهد. تنها نفس میکشید… اگر بتوان نامش را نفس کشیدن گذاشت.
در اتاق تهیونگ، همهجا در سکوت سرد و مرگباری فرو رفته بود. آفتاب کمرمق عصر، از پشت پنجرهی بلند، روی سطح بلوری یخ تابیده بود.
در با صدای آرامی باز شد. خدمتکار شخصی تهیونگ، دختری جوان با لباس ساده و چهرهای خسته، وارد شد. جعبهای کوچک در دست داشت و مشغول جمعآوری وسایل و مرتب کردن اتاق بود.
او با لبخندی آرام در حال جمع کردن لیوان روی میز بود که ناگهان چشمش به وسط اتاق افتاد…
یک لحظه خشک شد. چشمهایش گشاد شدند. جعبهی یخ شفاف را دید… و درون آن، آسا را، بیحرکت… کبود و بیصدا.
سینی از دستش افتاد، لیوان شکسته شد، و صدای بلند جیغی فضا را پر کرد:
خدمتکار:
«آآآآآآآه! کسی کمک کنه! خانوم آسا... یخ زده!»
پایش عقب رفت و به در کوبید. با دستهاش به دیوار میکوبید و کمک میخواست. صدایش در راهرو پیچید، و چند نفر از خدمتکاران دیگر سراسیمه دویدند سمت اتاق.
او خود را در کارهای روزمرهاش غرق کرد؛ دیدار با برادرانش، بررسی وضعیت منطقهی محافظتشده از یخ، و نوشتن یادداشتهای روزانه دربارهی وضعیت انرژی سرد.
زمان گذشت. ظهر شد... سپس عصر.
و او فراموش کرده بود… که آسا هنوز درون جعبهی یخیست.
---
در اتاق تهیونگ – اواخر عصر
نور سردی از پنجره به درون اتاق میتابید. آسا هنوز درون جعبهی یخی حبس بود. نفسهایش کمرمق و کند شده بود. لبهایش کبود، چشمانش نیمهباز، و بدنش بیجانتر از قبل به نظر میرسید.
او دیگر صدایی نداشت تا کمک بخواهد. تنها نفس میکشید… اگر بتوان نامش را نفس کشیدن گذاشت.
در اتاق تهیونگ، همهجا در سکوت سرد و مرگباری فرو رفته بود. آفتاب کمرمق عصر، از پشت پنجرهی بلند، روی سطح بلوری یخ تابیده بود.
در با صدای آرامی باز شد. خدمتکار شخصی تهیونگ، دختری جوان با لباس ساده و چهرهای خسته، وارد شد. جعبهای کوچک در دست داشت و مشغول جمعآوری وسایل و مرتب کردن اتاق بود.
او با لبخندی آرام در حال جمع کردن لیوان روی میز بود که ناگهان چشمش به وسط اتاق افتاد…
یک لحظه خشک شد. چشمهایش گشاد شدند. جعبهی یخ شفاف را دید… و درون آن، آسا را، بیحرکت… کبود و بیصدا.
سینی از دستش افتاد، لیوان شکسته شد، و صدای بلند جیغی فضا را پر کرد:
خدمتکار:
«آآآآآآآه! کسی کمک کنه! خانوم آسا... یخ زده!»
پایش عقب رفت و به در کوبید. با دستهاش به دیوار میکوبید و کمک میخواست. صدایش در راهرو پیچید، و چند نفر از خدمتکاران دیگر سراسیمه دویدند سمت اتاق.
- ۶.۰k
- ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط