پرسه در جنگل...

پرسه در جنگل...

همان شب...

ساعت از نه گذشته بود.

عمارت تقریباً در سکوت فرو رفته بود.

ات روی کاناپه‌ی سالن، پاهایش را جمع کرده بود و کتابی را که از کتابخانه برداشته بود، ورق می‌زد.

اما هر چند دقیقه یک بار...

به ساعت نگاه می‌کرد.

ات: اینم که نیومد...

اصلاً این آدم می‌خوابه؟

در همین لحظه...

صدای باز شدن درِ ورودی آمد.

چند خدمتکار سریع به سمت در رفتند.

همه همزمان سرشان را پایین انداختند.

خدمتکارها: خوش اومدین، ارباب.

جونگکوک وارد شد.

کت مشکی‌اش هنوز به تنش بود.

چهره‌اش مثل همیشه آرام، سرد و بی‌احساس.

یکی از خدمتکارها جلو آمد.

خدمتکار: ارباب، شام حاضر شده.

جونگکوک: بعداً.

خدمتکار: چشم، ارباب.

جونگکوک خواست از پله‌ها بالا برود...

که صدای ات باعث شد بایستد.

ات: هی!

جونگکوک بدون اینکه برگردد، گفت:

جونگکوک: چی؟

ات: بالاخره اومدی.

جونگکوک برگشت.

جونگکوک: باید میومدم.

ات: فکر کردم فراموشم کردی.

جونگکوک چند ثانیه به او خیره ماند.

بعد خیلی کوتاه گفت:

جونگکوک: نه.

ات با شیطنت لبخند زد.

ات: یعنی یادت بود من اینجام؟

جونگکوک: آره.

ات: خب این خودش پیشرفته.

جونگکوک واکنشی نشان نداد.

فقط به یکی از خدمتکارها اشاره کرد.

جونگکوک: شام بیارین.

خدمتکار: برای هر دو، ارباب؟

جونگکوک نگاه کوتاهی به ات انداخت.

جونگکوک: آره.

...

چند دقیقه بعد...

هر دو پشت میز غذا نشسته بودند.

ات با قاشقش غذایش را هم می‌زد.

ات: یه سؤال.

جونگکوک حتی سرش را بلند نکرد.

جونگکوک: بپرس.

ات: چرا این خونه اینقدر بزرگه؟

جونگکوک: دوست دارم.

ات: چرا وسط جنگله؟

جونگکوک: آرومه.

ات: چرا همیشه لباس مشکی می‌پوشی؟

جونگکوک: عادته.

ات: چرا—

جونگکوک قاشقش را آرام روی بشقاب گذاشت.

نگاهش را بالا آورد.

چند ثانیه فقط به ات خیره شد.

بعد با همان صدای آرام اما قاطع گفت:

جونگکوک: تو واقعاً سؤال تموم نمی‌کنی؟

ات خندید.

ات: نه.

جونگکوک نفس آرامی کشید.

جونگکوک: معلومه.

ات لبخندش عمیق‌تر شد.

ات: بالاخره یه جمله‌ی بیشتر از یه کلمه گفتی.

برای اولین بار...

گوشه‌ی لب یکی از خدمتکارها از خنده لرزید.

اما به محض اینکه نگاه جونگکوک به او افتاد...

لبخندش محو شد و سریع سرش را پایین انداخت.

جونگکوک بدون هیچ تغییری در چهره‌اش گفت:

جونگکوک: غذاتو بخور.

خدمتکار: ببخشید، ارباب.

ات با تعجب این صحنه را نگاه می‌کرد.

در دلش گفت:

ات: فقط با یه نگاه...

همه ساکت میشن...

این آدم واقعاً عجیبه.

جونگکوک دوباره مشغول خوردن غذا شد.

سالن دوباره در سکوت فرو رفت.

تنها صدایی که شنیده می‌شد...

صدای برخورد آرام قاشق‌ها با بشقاب‌ها بود.

و بیرون...

باد میان درخت‌های جنگل می‌وزید.

........
دیدگاه ها (۰)

پرسه در جنگل...همان شب...بعد از شام...ات از پشت میز بلند شد ...

پرسه در جنگل...همان شب...ساعت از یازده گذشته بود.ات داخل اتا...

پرسه در جنگل...ده دقیقه بعد...عمارت دوباره در سکوت فرو رفته ...

پرسه در جنگل...[پارت هفتم]جونگکوک از راهرو دور شد.صدای قدم‌ه...

پرسه در جنگل...[پارت دهم]غروب...نور نارنجی خورشید از پنجره‌ه...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط