پدر تماس گرفتم

پدر تماس گرفتم
بندرعباس بود گفت با اولین پرواز می آید
.پدر پرسید بخاطر من ؟
رژینا پاسخ داد بله بخاطر شما
چند لحطه بعد
همراه رژینا زنگ خورد و تصویرش در کناراستاد بر روی صفحه ظاهر شد
پدر نگاهی کرد و رژینا از شرم نگاه پدر سر به زیر انداخت
پدر لبخندی زد و گفت جواب بده
صدا را روی بلندگو بگذار
خجالت و شرم از پدر اعتماد به نفس را از رژینا گرفته بود .با لکنت سلام داد

رژینا جان با همه وجودم پوزش میخواهم به پدر بگو
همه جلسه و قرار های کاریم را لغو کردم و بلیط اولین پر‌واز به تهران را رزرو کردم ساعت شش به مقصد می رسد تا منزل شما ساعت هفت و نیم خواهد شد شاید بیشتر
از پدر پوزش بخواهید . جان خودم زودتر نمی توانم در خدمتشان باشم .
پدر متوجه شد
حضورش باعث شرم و حیای رژینا شده و نمی تواند انطور که میخواهد پاسخ دهد بخاطر همین سریع اناق را ترک کرد و درب را بست
رژینا هنوز سنگینی نگاه پدر را روی شانه اش حس میکرد و نمیتوانست گرم و صمیمی پاسخ دهد
استاد چندین مرتبه گفت رژینا جان صدایت را نمیشنوم . نگرانم نکن . اگر اتفاقی افتاده بگو
الو عزیزم
ر‌ژینا نفس عمیقی کشید و‌ در کمال صداقت و سادگی گفت نه استاد پوزش میخواهم . پدرم حضور داشت و من شرم از پدرم داشتم‌. نمیدانم چگونه از شما تشکر کنم .

چرا مثل غریبه ها حرف می زنی برای تو استاد نیستم . رضا هستم. وقتی میگویی استاد فکر میکنم مرا دوست نداری و نمیخواهی فاصله ها کنار رود
خدا میداند چقدر خوشحال شدم که پدرت مرا احضار نموده است . نمیدانی چقدر دلتنگم . چه خبری زیبا تر از دیدن تو .
از الان ثانیه ها را می شمارم.‌

رضا حان عزیزم من هم دلتنگم اگر عشقم هزار بود بعد از کلیسا میلیارد شد

منتظرم. مواظب خودت نه مواظب خودمان باش . تا شب .... خدا نگهدار

تماس قطع شد .‌ رژینا کنجکاو از اینکه پدر چه در سر دارد و مضطرب که اگر رضا نتواند نظر پدرش را جلب کند ....
صدای پدر را شنید که
رژینا جان یک فنجان قهوه لطفا در کتابخانه منتظرت هستم ...

رژینا هنوز از نگاه پدر به عکسش در کنار استاد خجالت زده و شرمنده بود
وقتی به کتابخانه رفت انگشتان ظریفش مانند ساقه های گلی در معرض بادمی لرزید

پدر از این حجب و حیای دخترش به خودش به رژینا به ترییت رژینا افتخار می کرد و برای اینکه فضا را صمیمی کند گفت
من هم جوان بوده ام و عاشق مادرت
و هنوز شیرینی اولین عکسی که بدون اطلاع پدر بزرگت با مادرت در لاله زار گرفتم را در وجودم دارم ..... رژینا خندید و سرخی صورتش بیشتر شد
پدر
رژینا را بغل کرد و گفت
پدر فدای دختر
باور کن اگر بفهمم مردی هست که لیاقت خانوم دکتر مرا دارد و قدر دان این همه مهربانی و پاکی و نجابت و محبت توست خودم از او خاستگاری میکردم ....
پایان ۴۴
دیدگاه ها (۰)

پدر به روژینا گفت تمنا دارم امشب انگونه باش که من می خواهم م...

رژینا توان گفتن ان را ندارد از الان پاسخ شما را می دانم و به...

مامور گفت خدا مرا ببخشد برای اینکه شما غذا بخورید گفتم شما ا...

« ازدواج به اجبار »Paer 29 ویوی لیانا:انگار تمام صداهای دنیا...

تصویر دیدنی از زائر کوچک رواق کشوردوست در کنار تصویر نوه رهب...

« ازدواج به اجبار »Part 22 ویوی لیانا:اما صدای شلیک من رو به...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط