پارت ششم:
پارت ششم:
داستان از دیدگاه جیمین: ۳ ماه از پرونده گذشته ،الان تعطیلات تابستانی هست و جیمین عصر ها در دونات فروشی وقت میگزرونه ،جیمین توی این مدت کلی با یونگی تماس گرفت و سعی کرد با اون ارتباط داشته باشه اما یونگی جوابشو نمیداد ، لارا امروز سرکار نبود و جودی و جیمین سر صندوق وایساده بودن ، یهو یه خانم میانسال وارد دونات فروشی شد ، جودی با خانم گرم احوالپرسی کرد ، آخرش جودی رو به جیمین گفت: جیمین ایشون دکتر سی هستن ، رفیق قدیمی من ، دکتر ایشون جیمین هستن پسر شوهرم ، البته ایشون رو مثل پسرم دوست دارم. سی با جیمین احوالپرسی کرد ، سی گفت: تو همون پسرک نیستی که پرونده جریانات سئول رو حل کردی ، میدونی بازم مجرم به کاراش ادامه میده ؟ جیمین سری به نشان نه تکان داد،سی گفت: من تازه فهمیدم که این کارا با قرص تحریک کننده انجام میشه ، قرص تحریک کننده از نوع مواد مخدر که ورودش به کشور ممنوعه . جیمین تازه جریان رو میفهمید ، از جودی خداحافظی کرد تا یونگی رو پیدا کنه . رفت کافه ، اونجا نبود ،تونست آدرس خونشو از مشتری همیشگی یونگی که پیادهروی میکرد و جیمین اونو میشناخت بگیره ، یونگی توی یه کوچه درگیر توی یه آپارتمان ۵ طبقه مزخرف زندگی میکرد ، طبقه اول واحد یونگی بود .
داستان از دیدگاه یونگی: یونگی روی مبل یکنفره نشسته بود و توی گوشیش به عکس های جیمین نگاه میکرد ، یونگی متوجه حضور جیمین توی خونه نشد، چون گوشه در باز بود جیمین وارد خونه شده بود ، جیمین زیر لب گفت: یونگی من. یونگی با شنیدن صدای جیمین بلند شد ، اخمش رو حفظ کرد و گفت: اینجا چیکار میکنی ؟ درسته دلش برا جیمین یه ذره شده بود اما بازم اخمش رو حفظ کرد،جیمین گفت: خبر داری بازم جرم و تجاوزات ادامه داره ، سرنخ پیدا کردم . یونگی شونه بالا انداخت و گفت: به من چه ، من که کارآگاه نیستم ، هم من یک سن بالا هستم . جیمین متوجه شد حرف های سخنرانی یونگی رو ناراحت کرده به همین دلیل گفت: یونگی من واقعاً متاسفم ، میدونی که اگه تو نبودی من هنوز طعمه بودم ، من منظورم آن سن بالا هایی بود که نمیشناسیم ، من و تو رفیقیم،خواهش میکنم برگرد تا پرونده رو کامل تموم کنیم. یونگی دلش به حال جیمین سوخت ، به همین دلیل گفت: موتورم رو بردارم بریم.جیمین خوشحال شد و باهم سوار موتور سیکلت ۱۰۰۰ یونگی شدن ، بعد چند ساعت به کارگاه سانی رسیدن ، کارگاه خالی بود ، حتی یک بطری مشروب هم نبود ، در بین اوت بیابان فقط یدونه کارگاه سانی بود و اونور تر یه انباری بود،وارد انباری شدن، انباری پر مواد مخدر تحریک کننده بود،یعنی مجرم مشروب هارو اینجا مسموم میکنه و پخش میکنه .
ادامه پارت هفتم 🧨
میخوام یکم منتظر بمانید
نگرون نباشید زود میزارم.
داستان از دیدگاه جیمین: ۳ ماه از پرونده گذشته ،الان تعطیلات تابستانی هست و جیمین عصر ها در دونات فروشی وقت میگزرونه ،جیمین توی این مدت کلی با یونگی تماس گرفت و سعی کرد با اون ارتباط داشته باشه اما یونگی جوابشو نمیداد ، لارا امروز سرکار نبود و جودی و جیمین سر صندوق وایساده بودن ، یهو یه خانم میانسال وارد دونات فروشی شد ، جودی با خانم گرم احوالپرسی کرد ، آخرش جودی رو به جیمین گفت: جیمین ایشون دکتر سی هستن ، رفیق قدیمی من ، دکتر ایشون جیمین هستن پسر شوهرم ، البته ایشون رو مثل پسرم دوست دارم. سی با جیمین احوالپرسی کرد ، سی گفت: تو همون پسرک نیستی که پرونده جریانات سئول رو حل کردی ، میدونی بازم مجرم به کاراش ادامه میده ؟ جیمین سری به نشان نه تکان داد،سی گفت: من تازه فهمیدم که این کارا با قرص تحریک کننده انجام میشه ، قرص تحریک کننده از نوع مواد مخدر که ورودش به کشور ممنوعه . جیمین تازه جریان رو میفهمید ، از جودی خداحافظی کرد تا یونگی رو پیدا کنه . رفت کافه ، اونجا نبود ،تونست آدرس خونشو از مشتری همیشگی یونگی که پیادهروی میکرد و جیمین اونو میشناخت بگیره ، یونگی توی یه کوچه درگیر توی یه آپارتمان ۵ طبقه مزخرف زندگی میکرد ، طبقه اول واحد یونگی بود .
داستان از دیدگاه یونگی: یونگی روی مبل یکنفره نشسته بود و توی گوشیش به عکس های جیمین نگاه میکرد ، یونگی متوجه حضور جیمین توی خونه نشد، چون گوشه در باز بود جیمین وارد خونه شده بود ، جیمین زیر لب گفت: یونگی من. یونگی با شنیدن صدای جیمین بلند شد ، اخمش رو حفظ کرد و گفت: اینجا چیکار میکنی ؟ درسته دلش برا جیمین یه ذره شده بود اما بازم اخمش رو حفظ کرد،جیمین گفت: خبر داری بازم جرم و تجاوزات ادامه داره ، سرنخ پیدا کردم . یونگی شونه بالا انداخت و گفت: به من چه ، من که کارآگاه نیستم ، هم من یک سن بالا هستم . جیمین متوجه شد حرف های سخنرانی یونگی رو ناراحت کرده به همین دلیل گفت: یونگی من واقعاً متاسفم ، میدونی که اگه تو نبودی من هنوز طعمه بودم ، من منظورم آن سن بالا هایی بود که نمیشناسیم ، من و تو رفیقیم،خواهش میکنم برگرد تا پرونده رو کامل تموم کنیم. یونگی دلش به حال جیمین سوخت ، به همین دلیل گفت: موتورم رو بردارم بریم.جیمین خوشحال شد و باهم سوار موتور سیکلت ۱۰۰۰ یونگی شدن ، بعد چند ساعت به کارگاه سانی رسیدن ، کارگاه خالی بود ، حتی یک بطری مشروب هم نبود ، در بین اوت بیابان فقط یدونه کارگاه سانی بود و اونور تر یه انباری بود،وارد انباری شدن، انباری پر مواد مخدر تحریک کننده بود،یعنی مجرم مشروب هارو اینجا مسموم میکنه و پخش میکنه .
ادامه پارت هفتم 🧨
میخوام یکم منتظر بمانید
نگرون نباشید زود میزارم.
- ۱۳۴
- ۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط