Illegal marriage
╭╌┄
Illegal marriage┄┉✿┉┄ ۶۰
ایزابلا با چیز که توی اون پوشه بود تقریبا شوکه شد
عکس های درون پوشه ، عکس های ولادیمر بود
ولی انگار خود ولادیمر نبود
توی برگه ها یاداشت هایی بود که با دست خط ولادیمر بود ولی انگار ولادیمر ننوشته بود
و اون پرونده.... اون پرونده رو باز کرد، تو اطلاعاتی بود که مال ولادیمر بود ولی انگار مال یکی دیگه
ایزابلا با گیجی و کنجکاوی به اون مطالب خیره شد
از اون طرف آنا با استرس گفت«ایزابلا بیخیال شد خطرناکه اون پوشه رو بزار سر جاش»
ایزابلا که داشت پرونده رو ورق میزد گفت«هیس دارم اینو میخونم»
آنا«ایزابلا! بیخیال شو دیگه»
ایزابلا هنوز پرونده رو کنار نذاشت کنار«تمرکزمو بهم نزن آنا»
آنا«ایزابلا بسه دیگه بیشتر از این نخون»
ایزابلا«هی آنا میدونی توش چیه؟ »
آنا«نه»
ایزابلا«نمیخوای بدونی؟ »
آنا«نه»
ایزابلا یه ابروش رو بالا انداخت«مطنئینی؟ »آنا سکوت کرد و بعد تسلیم شد و رفت کنار ایزابلا«حالا شاید»
ایزابلا خندید و بعد عکس هارو ورداشت به آنا نشون داد
آنا چند لحظه شوک شد و بعد زد زیر خنده «این کیه؟ »
ایزابلا«بابات.....ولی بابات نیست... »
آنا«هان؟! »
ایزابلا«این عکس اونه ولی مال وقتیه که بچه بود، و این نامه های اونه وقتی بچه بود، و این پرونده هم مال اونه ولی وقتی بچه بود، بامزه نیست؟ »
آنا با گیجی به عکسها نگاه کرد....چند عکس از یک پسر بچه، همون پسر بچهای که ایزابلا توی مهدکودک دیده بود...همون چشمهای سرد، همون چهره بیاحساس ....اما کوچکتر و کیوت تر ..
آنا«این... این بابامه؟»
ایزابل «آره... ۲۲ سال پیش... وقتی توی نهد کودک بود»
آنا«چطور تونستی پیداش کنی؟»
ایزابلا«من پیداش نکردم... خودش اومد پیشم!»
آنا به نامهها نگاه کرد....دستخطی که مال ولادیمر بود، اما نه کاملاً،یک جورایی کودکانهتر! خشنتر! انگار دستی نوشته که هنوز یاد نگرفته قلم را درست بگیرد....
آنا«اینجا چی نوشته؟»
ایزابلا نامه را برداشت و چند خط اش رو خوند
«امروز بابام گفت من باید قوی باشم... گفت اگه گریه کنم، مثل مادرم میشوم...من گریه نمیکنم... هیچ وقت!»
«امروز یک دختر دیدم...داشت گریه میکرد...هیچ کس پیشش نرفت... من رفتم...نمیدانم چرا...شاید چون شبیه خودم بود!»
«اسمش ایزابلا ست... خوشم میاد ازش... بهش میگویم آنجل... اون فرشته منه!»
ایزابلا ادامه نداد فقط با لبخندی که خودش نمیدونست به وجود امده به یاداشت خیره شد
آنا با تعجب«بابام اینا رو نوشته؟!»
‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊ ♡ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ·͙*̩̩͙˚̩̥̩̥*̩̩̥͙·̩̩̥͙*̩̩̥͙˚̩̥̩̥*̩̩͙‧͙ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ♡ ‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊
Illegal marriage┄┉✿┉┄ ۶۰
ایزابلا با چیز که توی اون پوشه بود تقریبا شوکه شد
عکس های درون پوشه ، عکس های ولادیمر بود
ولی انگار خود ولادیمر نبود
توی برگه ها یاداشت هایی بود که با دست خط ولادیمر بود ولی انگار ولادیمر ننوشته بود
و اون پرونده.... اون پرونده رو باز کرد، تو اطلاعاتی بود که مال ولادیمر بود ولی انگار مال یکی دیگه
ایزابلا با گیجی و کنجکاوی به اون مطالب خیره شد
از اون طرف آنا با استرس گفت«ایزابلا بیخیال شد خطرناکه اون پوشه رو بزار سر جاش»
ایزابلا که داشت پرونده رو ورق میزد گفت«هیس دارم اینو میخونم»
آنا«ایزابلا! بیخیال شو دیگه»
ایزابلا هنوز پرونده رو کنار نذاشت کنار«تمرکزمو بهم نزن آنا»
آنا«ایزابلا بسه دیگه بیشتر از این نخون»
ایزابلا«هی آنا میدونی توش چیه؟ »
آنا«نه»
ایزابلا«نمیخوای بدونی؟ »
آنا«نه»
ایزابلا یه ابروش رو بالا انداخت«مطنئینی؟ »آنا سکوت کرد و بعد تسلیم شد و رفت کنار ایزابلا«حالا شاید»
ایزابلا خندید و بعد عکس هارو ورداشت به آنا نشون داد
آنا چند لحظه شوک شد و بعد زد زیر خنده «این کیه؟ »
ایزابلا«بابات.....ولی بابات نیست... »
آنا«هان؟! »
ایزابلا«این عکس اونه ولی مال وقتیه که بچه بود، و این نامه های اونه وقتی بچه بود، و این پرونده هم مال اونه ولی وقتی بچه بود، بامزه نیست؟ »
آنا با گیجی به عکسها نگاه کرد....چند عکس از یک پسر بچه، همون پسر بچهای که ایزابلا توی مهدکودک دیده بود...همون چشمهای سرد، همون چهره بیاحساس ....اما کوچکتر و کیوت تر ..
آنا«این... این بابامه؟»
ایزابل «آره... ۲۲ سال پیش... وقتی توی نهد کودک بود»
آنا«چطور تونستی پیداش کنی؟»
ایزابلا«من پیداش نکردم... خودش اومد پیشم!»
آنا به نامهها نگاه کرد....دستخطی که مال ولادیمر بود، اما نه کاملاً،یک جورایی کودکانهتر! خشنتر! انگار دستی نوشته که هنوز یاد نگرفته قلم را درست بگیرد....
آنا«اینجا چی نوشته؟»
ایزابلا نامه را برداشت و چند خط اش رو خوند
«امروز بابام گفت من باید قوی باشم... گفت اگه گریه کنم، مثل مادرم میشوم...من گریه نمیکنم... هیچ وقت!»
«امروز یک دختر دیدم...داشت گریه میکرد...هیچ کس پیشش نرفت... من رفتم...نمیدانم چرا...شاید چون شبیه خودم بود!»
«اسمش ایزابلا ست... خوشم میاد ازش... بهش میگویم آنجل... اون فرشته منه!»
ایزابلا ادامه نداد فقط با لبخندی که خودش نمیدونست به وجود امده به یاداشت خیره شد
آنا با تعجب«بابام اینا رو نوشته؟!»
‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊ ♡ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ·͙*̩̩͙˚̩̥̩̥*̩̩̥͙·̩̩̥͙*̩̩̥͙˚̩̥̩̥*̩̩͙‧͙ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ♡ ‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊
- ۴۱۷
- ۱۴ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط