گفت :

گفت :
دانایی ک گرگی خیره سر هست پنهان در نهاد هر بشر.لاجرم جاریست پیکاری سترک روز و شب ما بین این انسان و گرگ.هر ک با گرگش مدارا میکند خولقو خوی گرگ پیدا میکند.در جوانی جان گرگت را بگیر،وای اگه این گرگ گردد با تو پیر.روز پیری گر چ باشی همچون شیر،ناتوانی در مصاف با گرگ پیر.مردمان گر یکدیگر را میدرن گرگ هایشان راهنمای و رهبرن.ان ستمکاران ک با هم مرهمن گرگ هایشان اشنای همن.گرگ ها همراهو انسان ها غریب.با ک باید گفت این حال عجیب.
دیدگاه ها (۷)

گاهی تاجر نمک هم (نمک)نشناس میشود.

:❣ هرگاه ڪه در نمازت عجله ڪردی،و خواستی آن را زودتر به پایان...

هــرکـے بـہ مـــا رســیـــدیــہ آقـــایـے تــو ...

سرباز آلمان شرقی ک برای کودک جامانده از خانواده اش سیم خاردا...

درسهایی که باید از این اشعار گرفت و فهمید و درک کرد...

گفت دانایى که گرگى خیره سرهست پنهان در نهاد هر بشر... لاجرم ...

گفت دانایی ک گرگی خیره سر،هست پنهان در نهاد هربشرلاجرم،جاریس...

گفت دانایی که گرگی خیره سرهست پنهان در نهاد هر بشرلاجرم جاری...

گفت دانایی که گرگی خیره سرهست پنهان در نهاد هر بشرهر که گرگش...

گفت دانائی که گرگی خیره سرهست پنهان در نهاد هر بشرلاجرم جاری...

گفت دانایی که گرگی خیره سر هست پنهان در نهاد هر بشر لاجرم جا...

گفت دانایی که گرگی خیره سرهست پنهان در نهاد این بشرهرکه باگر...

گفت دانایی که گرگی خیره سرهست پنهان در نهاد هر بشرهر که گر...

گفت دانایی که گرگی خیره سر/هست پنهان در نهاد هر بشرلاجرم جار...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط