اجباری...

𝒑𝒂𝒓𝒕 𝟏𝟑
جونگ کوک دست ات را گرفته بود و هر دو وارد عمارت شدند ات میخواست به اتاقش برود که در همان زمان جونگ کوک او را در آغوش گرم خودش کشید و دخترک تا کلی تعجب به پسر بزرگ تر مقابل اش خیره شد
_من معذرت میخوام
+ار.... ارباب این چه حرفته من......
_نهه من خیلی عذابت دادم من متاسفام
+ار.... اربا
_هیسسسسس من ارباب تو نیستم من جئون جونگ کوکم ارباب چیه تو هم مین ات نیستی تو جئون اتی
+ جونگ کوک من واقعا متاسفم که با وارد زندگیت شدم من آرزوهاتو نابود کردم
_نه ات تو با اومدنت بهم عشق ورزیدی ولی من چکارت کردم من فقط و فقط شکنجت کردم و عذابت دادم
+ا......
جونگ کوک دخترکش را براید بلند کرد و او را روی کاناپه ای که در سالن عمارت بود قرار داد و دوباره پرسید
_اون خوابی که دیده بودی چی بود که ایقدر ترسیدی
+خب.... اون.... خب
_چی بود؟
+من میترسم (گریه ی فراوان)
_بگو اره نگی برات بد تموم میشه ها!!!
دخترک از حرف همسرش مسیار ترسید و دست پاچه شد یهو یهو همسرش دستش را در دست خودش گرفت
_بگو من کاریت ندارم
دخترک با تمامی بغضی که در دلش داشت چنین گفت:
+من هر سال....... من هرسال همین موقعه روز تولدم این کابوسو میبینم که بابام منو تو زیر زمین عمارت میندازه و شکنجم میکنه و مادرم رو کتک میزنه .....و....و معتعده که مامانم بهش خیانت کرده و میگه که من دختر واقعیش نیستم.(گریه شدید) و حتی چندین بار روی کمر من خط می انداخت و منو عذاب میداد چون میگه که اگه ما نبودیم او....... اون میتونست مافیای قدرتمند شماره ی یک کل جهان باشه و این ماییم که مانع این پیشرفتشیم (گریه)
_هیسسسسس یعنی امروز تولدته؟
+اره ولی ازت خواهش میکنم که مثل بابام نکنی من.....
_ هیسسسسس من درسته مافیام ولی دیگه مثل قبل نیستم من متوجه شدم که بهت علاقهدارم من دوست دارم فقط یه سوال ازت دارم درست و صحیح جواب بده اوکی.... برای کادو تولدت چی میخوای؟
+........ چ چطوری بگم.....
_ بگو.....
+من دنیای بهتری خوام(با تردبد و ترس)
_آها که اینطور...... دوست داری گذشته رو فراموش کنی؟
+ن.. نمیدونم
پس فقط و فقط 45 دقیقه صبر کن خبر خوشی برات میارم


ادامه دارد...
دیدگاه ها (۰)

اجباری...

اجباری...

اجباری...

اجباری...

وقتی یک سادیسمی عاشقت شده بود ( پارت پنج)

شب تولدم پارت 16ات: باشه ویو جونگ کوک: با ات رفتیم سرم گرفتی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط