دلم می‌خواست بگم “دلم برات تنگ شده، بیا ببینمت.” ولی هی م

دلم می‌خواست بگم “دلم برات تنگ شده، بیا ببینمت.” ولی هی می‌پرسیدم دیگه چه خبر؟ خوبی؟ چی‌کارا می‌کنی؟ آهنگ می‌فرستادم، سر بحث باز می‌کردم، بحثو ادامه می‌دادم و امیدوار بودم خودت بفهمی.
دیدگاه ها (۰)

رمان : تا وقتی که عاشقت شدم

💜: وی، درس مورد علاقه‌ات چی بود؟🐯: هنر 🎨هوم... بین کره‌ای، ا...

ایدیتو نزاشتم حیف میفهمیدی کثافت کاریای پهلوی رو برا از خودم...

@jim_fic_btsآهای فسقلی من،من که میدونم چیزایی که بهم گفتی در...

𝓢𝓽𝓾𝓫𝓫𝓸𝓻𝓷 𝓝𝓾𝓻𝓼𝓮𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟑𝟔جیمین جلوی خونه‌ی مانیا ایستاده بود.چند...

فیک ددی من

درد دل با آقا امام زمان😭سلام یا مهدی جانم مولای مهربانم دلم ...

آغوش ممنوعه🚫🫂🌌#part43سعید:خوب میشنومنمیدونم چرا ی دفعه بغضم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط