ایستاده ام در میان ،

ایستاده ام در میان ،
پشت پنجره، رو به فضایی ابدی !
فکر کنم، به قداصت ، به سفیدی یک دانه برف!
که چنین رقص کنان می آید؟
تا بگوید:
راز نهانش را از دل ابر...!
****
ایستاده ام در پس پنجره ای !
سرد
با خیالی نگران، با دلی کهنه ز دلتنگی دوست.
می نگرم ،از پس پنجره، از دور که می بارد برف !
که می آید دوست ...!
****
ایستاده ام
من و یک دانه برف
من و او، خود تنها!
ای عروس فصل ها
از چه می گویی تو در این نقش سفید!!!
دیدگاه ها (۱۰)

چشم تــو برده به یغما دل آهوها راباد هم چنگ زده از...

تا مگر یک نفسم بوی تو آرد دم صبح ...همه شب منتظر مرغ سحرخوان...

ز همه دست کشیدم که تو باشی همه ام با تـو بودن ز همه دست کشید...

آدمها بالاخره یک روزی یک جایی,در یک لحظه تمام میشوند.نه که ب...

ادامه ی داستان یوکی هاشیرای جدید

توضیحات از خون و خاکستر 🩸خلاصه از خون و خاکستر:داستان در سرز...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط