ایستاده ام در میان ،
ایستاده ام در میان ،
پشت پنجره، رو به فضایی ابدی !
فکر کنم، به قداصت ، به سفیدی یک دانه برف!
که چنین رقص کنان می آید؟
تا بگوید:
راز نهانش را از دل ابر...!
****
ایستاده ام در پس پنجره ای !
سرد
با خیالی نگران، با دلی کهنه ز دلتنگی دوست.
می نگرم ،از پس پنجره، از دور که می بارد برف !
که می آید دوست ...!
****
ایستاده ام
من و یک دانه برف
من و او، خود تنها!
ای عروس فصل ها
از چه می گویی تو در این نقش سفید!!!
پشت پنجره، رو به فضایی ابدی !
فکر کنم، به قداصت ، به سفیدی یک دانه برف!
که چنین رقص کنان می آید؟
تا بگوید:
راز نهانش را از دل ابر...!
****
ایستاده ام در پس پنجره ای !
سرد
با خیالی نگران، با دلی کهنه ز دلتنگی دوست.
می نگرم ،از پس پنجره، از دور که می بارد برف !
که می آید دوست ...!
****
ایستاده ام
من و یک دانه برف
من و او، خود تنها!
ای عروس فصل ها
از چه می گویی تو در این نقش سفید!!!
- ۱.۹k
- ۱۴ دی ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط