Illegal marriage
╭╌┄
Illegal marriage┄┉✿┉┄ 53
یه اتاق بزرگ، تقریبا شیک، با تم سیاه و طلایی که وایب سلطنتی رو داشت
یه تخت بزرگ که حتی برا دو نفر هم بزرگ بود، وسط اتاق خواب قرار داشت، تاج تخت حک های سلطنتی و طلایی داشت که ایزابلا بعدا متوجه شد اون طلایی ها طلا کاری بود با طلای اصل
رو تختی مشکی و ابریشمی با پشتی های مشکی و طلایی روی تخت
گوشه اتاق یه در شیشه ای بود که یه اتاقک کوچیک وصل میشد که روبه روش در حموم بود، سمت راستش در دستشویی و سمت چپ اش وسایل حموم و بهداشتی
کنار کمد دیواری بزرگ و کمد لباس مشکی و طلا کاری شده ست با تخت خواب، یه میز بزرگ با آینه بزرگ و کشو های زیاد که اونم حتی مشکی و طلایی بود
و یه علامه وسایله گرون و مشکی و طلایی دیگه توی اون اتاق
ولادیمر«این اتاق ماست....از امشب!»
ایزابلا به اطراف خیره شد، این اتاق بیشتر شبیه اتاق پادشاه بود نه حتی از اون هم سلطنتی تر و گرون تر و شیک تر بود
ایزابلا با تردید«اینجا......یکم زیادی.... چیز نیست؟... »
ولادیمر به اطراف اتاق نگاه کرد....انگار سالها بود آنجا را ندیده بود، یا شاید همیشه دیده بود، ولی هیچ وقت با کسی تقسیمش نکرده بود...
ولادیمر«شاید....مهم نیست،به هر حال اتاقه دیگه،مگه مهمه چه جوری باشه؟»
ایزابلا«این طلاها واقعین؟»
ولادیمر«آره!»
ایزابلا«...چقدر خرج کردی برای این اتاق؟»
ولادیمر«حساب نکردم....مهم نیست»
ایزابلا به سمت تخت رفت.....دستش رو روی ملحفههای ابریشمی کشید.... نرم بود...سرد بود.....بوی چوب صندل میداد....
ایزابلا«همه چیز اینجا مشکی و طلاییه...»
ولادیمر«رنگ مورد علاقهمه،مشکی قدرت رو نشون میده،طلایی... چیزی که ارزش داشته باشه رو...»
ایزابلا برگشت...به ولادیمر نگاه کرد.... هنوز کت و شلوار مشکی به تن داشت... زیر نور مهتاب، سایههای صورتش تیزتر دیده میشد....
ولادیمر رفت سمت کمد لباس ها ..... کمد رو که باز کرد، یه کمد بزرگ تقریبا اندازه یه انبار جمع و جور که یه طرفش پر کفش زنونه پ مردونه بود، یه طرفش پر کیف زنونه، یه طرف پر لباس مردونه و زنونه و یه طرفش پر کشو که معلوم نبود توش چیه بود که به با وجود اینا، پنج تا آدم بالغ هم توی اون کمد جا میشدن
ولادیمر یکی از این کشو هارو باز کرد و یه لباس خواب مشکی زنونه، که به جنس پارچه اش میخواد نرم و راحت باشه اورد بیرون و رو به ایزابلا گفت«لباست رو عوض کن»
ایزابلا با گیجی«برا چی؟ »
ولادیمر به لباس عروس مشکی تن ایزابلا اشاره کرد و جواب داد«با اون لباس میخوای بخوابی آنجل؟! »
ایزابلا تازه یادش امد هنوز لباس عروسی تنشه
ایزابلا«ک... کجا عوض کنم؟....»
‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊ ♡ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ·͙*̩̩͙˚̩̥̩̥*̩̩̥͙·̩̩̥͙*̩̩̥͙˚̩̥̩̥*̩̩͙‧͙ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ♡ ‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊
Illegal marriage┄┉✿┉┄ 53
یه اتاق بزرگ، تقریبا شیک، با تم سیاه و طلایی که وایب سلطنتی رو داشت
یه تخت بزرگ که حتی برا دو نفر هم بزرگ بود، وسط اتاق خواب قرار داشت، تاج تخت حک های سلطنتی و طلایی داشت که ایزابلا بعدا متوجه شد اون طلایی ها طلا کاری بود با طلای اصل
رو تختی مشکی و ابریشمی با پشتی های مشکی و طلایی روی تخت
گوشه اتاق یه در شیشه ای بود که یه اتاقک کوچیک وصل میشد که روبه روش در حموم بود، سمت راستش در دستشویی و سمت چپ اش وسایل حموم و بهداشتی
کنار کمد دیواری بزرگ و کمد لباس مشکی و طلا کاری شده ست با تخت خواب، یه میز بزرگ با آینه بزرگ و کشو های زیاد که اونم حتی مشکی و طلایی بود
و یه علامه وسایله گرون و مشکی و طلایی دیگه توی اون اتاق
ولادیمر«این اتاق ماست....از امشب!»
ایزابلا به اطراف خیره شد، این اتاق بیشتر شبیه اتاق پادشاه بود نه حتی از اون هم سلطنتی تر و گرون تر و شیک تر بود
ایزابلا با تردید«اینجا......یکم زیادی.... چیز نیست؟... »
ولادیمر به اطراف اتاق نگاه کرد....انگار سالها بود آنجا را ندیده بود، یا شاید همیشه دیده بود، ولی هیچ وقت با کسی تقسیمش نکرده بود...
ولادیمر«شاید....مهم نیست،به هر حال اتاقه دیگه،مگه مهمه چه جوری باشه؟»
ایزابلا«این طلاها واقعین؟»
ولادیمر«آره!»
ایزابلا«...چقدر خرج کردی برای این اتاق؟»
ولادیمر«حساب نکردم....مهم نیست»
ایزابلا به سمت تخت رفت.....دستش رو روی ملحفههای ابریشمی کشید.... نرم بود...سرد بود.....بوی چوب صندل میداد....
ایزابلا«همه چیز اینجا مشکی و طلاییه...»
ولادیمر«رنگ مورد علاقهمه،مشکی قدرت رو نشون میده،طلایی... چیزی که ارزش داشته باشه رو...»
ایزابلا برگشت...به ولادیمر نگاه کرد.... هنوز کت و شلوار مشکی به تن داشت... زیر نور مهتاب، سایههای صورتش تیزتر دیده میشد....
ولادیمر رفت سمت کمد لباس ها ..... کمد رو که باز کرد، یه کمد بزرگ تقریبا اندازه یه انبار جمع و جور که یه طرفش پر کفش زنونه پ مردونه بود، یه طرفش پر کیف زنونه، یه طرف پر لباس مردونه و زنونه و یه طرفش پر کشو که معلوم نبود توش چیه بود که به با وجود اینا، پنج تا آدم بالغ هم توی اون کمد جا میشدن
ولادیمر یکی از این کشو هارو باز کرد و یه لباس خواب مشکی زنونه، که به جنس پارچه اش میخواد نرم و راحت باشه اورد بیرون و رو به ایزابلا گفت«لباست رو عوض کن»
ایزابلا با گیجی«برا چی؟ »
ولادیمر به لباس عروس مشکی تن ایزابلا اشاره کرد و جواب داد«با اون لباس میخوای بخوابی آنجل؟! »
ایزابلا تازه یادش امد هنوز لباس عروسی تنشه
ایزابلا«ک... کجا عوض کنم؟....»
‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊ ♡ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ·͙*̩̩͙˚̩̥̩̥*̩̩̥͙·̩̩̥͙*̩̩̥͙˚̩̥̩̥*̩̩͙‧͙ °̩̥˚̩̩̥͙°̩̥ ♡ ‧̍̊·̊‧̥°̩̥˚̩̩̥͙°̩̥‧̥·̊‧̍̊
- ۶۳۸
- ۱۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط