حس کنجکاوی اش بر او غلبه کرد دستش را از روی دستگیره در اتاق ...

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ⁹
...................................................
حس کنجکاوی اش بر او غلبه کرد. دستش را از روی دستگیره در اتاق مهمان برداشت. به سمت پله ها نگاهی انداخت تا مبادا نیکولاس ظاهر شود. با قدم هایی آهسته به سمت اتاق نیکولاس رفت. از لابلای در نگاهی به داخل اتاق کرد و قبل از اینکه کاملا وارد اتاق شود، برای آخرین بار نگاهی به سمت پله ها انداخت. پایش هنوز بخاطر زخم‌ رانش درد میکرد و لنگان راه می‌رفت و بخاطر همین تمام سعیش را میکرد که صدایی ایجاد نکند. در اتاق را کمی بیشتر باز کرد و آرام وارد اتاق شد. تم اتاق هم مثل کل عمارت مشکی بود و فقط در بعضی جاها رنگ خاکستری هم دیده می‌شد. در وسط اتاق، تختی بزرگ قرار داشت و کمی دور تر از آنا کاناپه ای بود. در سمت راست تخت دری بود که مشخص بود برای حمام و توالی است در سمت چپ تخت، پشت کاناپه، دری شیشه ای بود که رو به بالکن باز می‌شد و پرده ای به رنگ مشکی داشت. امیلی کمی بیشتر وارد اتاق شد و با چشمانش همه جا را خوب آنالیز کرد. از خودش پرسید"چرا نمیخواد کسی وارد خونه‌ش بشه... اون که چیزی نداره..." حالا کاملا وسط اتاق ایستاده بود. ناگهان صدای بسته شدن در را شنید و سریع به طرف در برگشت. نیکولاس به در تکیه داده بود و دست به سینه بود. چهره اش مثل همیشه سرد بود. امیلی با ترس گفت"اوه، لعنتی..." و قدمی لنگان به عقب رفت. نیکولاس از در فاصله گرفت و قدمی به جلو برداشت. با لحنی جدی گفت"کنجکاوی همیشه باعث ضرر میشه، کوچولو..." نیکولاس قدم دیگری به جلو برداشت و ادامه داد"خوبه که با پای خودت اومدی اینجا..." آنا با ترس شروع به حرف زدن کرد"باور کن فقط راهمو گم کردم..." نیکولاس پوزخند صدا داری زد و گفت"فکر میکنی من احمقم، کوچولو؟" امیلی سریع جواب داد"نه! جرئت نمیکنم!" و قدم لنگان دیگه ای به عقب برداشت. نیکولاس با همان پوزخند گفت"الان میخوای فرار کنی؟" سپس قدمی به جلو آمد و ادامه داد"همینجا بشین... و جرئت نکن که تکون بخوری... من الان میام" و بدون گفتم چیز دیگری از اتاق خارج شد. امیلی ترسیده و شوکه شده، مات و مبهوت وسط اتاق ایستاده بود. دیگه جرئت مخالفت نداشت. همین که تا الان نمرده بود جای شکر داشت. و از طرفی واقعا نمی‌توانست روی پایش بایستد، پس تصمیم گرفت بنشیند. به طرف تخت رفت و لبه آن نشست. چند لحظه بعد، نیکولاس دوباره وارد اتاق شد. جعبه ای در دست داشت که به نظر میرسید جعبه کمک های اولیه باشد. به طرف امیلی قدم برداشت. قدم هایش محکم بودند. روبروی امیلی ایستاد، قبل از اینکه کاری کند، برای لحظه ای به زخم روی ران امیلی نگاهی کرد. سپس جلوی پای امیلی روی زمین زانو زد و جعبه را باز کرد. از حرکت ناگهانی نیکولاس، امیلی تعجب کرد و چشمانش گشاد شد. با خودش گفت"احیانا این همون کسی نیست که تا چند لحظه پیش نزدیک بود منو بکشه!؟" نیکولاس از جعبه با پنس، پنبه ای بیرون آورد و روی آن ماده ای ریخت که به نظر مایع ضدعفونی کننده می آمد. سپس شروع به صحبت کرد"متنفرم از اینکه یه موجود ضعیف اطرافم باشه..." و بعد با دستش کمی به پاهای امیلی فاصله داد و گفت"مقاومت نکن..‌. ممکنه درد داشته باشه..." امیلی دستانش را در دو طرف تخت مشت کرد. نیکولاس با دست آزادش، مچ پای امیلی را گرفت تا پایش را حرکت ندهد. بعد به آرامی پنبه را روی پای زخم امیلی کشید......
......................................................
پارت جدید رسید😁👍🏻
منتظر یه پارت دیگه باشید ❤
دیدگاه ها (۳)

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ¹⁰............................................

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ¹¹............................................

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ⁸.............................................

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ⁷.............................................

𝐖𝐨𝐥𝐟'𝐬 𝐎𝐛𝐬𝐞𝐬𝐬𝐢𝐨𝐧 ²⁸............................................

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط