اون راست میگفتحداقل که تهیونگ

𝒻𝒶𝓀ℯ🌞⁸⁶


اون راست میگفت..حداقل که تهیونگ
شانس دوباره اش رو گرفته بود..
وقتی به اون اعتماد نکرد و حرفش رو باور نکرد..
وقتی فهمید و قصد داشت افشاگری کنه..
اومد المان و حتی میا نفهمید برنامشون
چیه.. ولی جونگکوک چی؟جونگکوک
کی شانش دوبارش رو گرفته بود؟
اما بیخیال این ها.
میا سختی هایی رو داخل عمارت تهیونگ داشت..
ولی خوبی ها چی؟خوبی هاش که مثل ملکه
زندگی میکرد؟
همیشه فقط جنبه ی منفی کسی رو نبینین
خوبی هاش رو هم ببینید.

*•یک هفته بعد•*

اروم در رو پشت سرش بست و داخل اتاق
اومد.اتاقی که متروکه بود..بزرگ و قدیمی.
وارد اتاق که شد نگاهی به حال و روزش انداخت.
غذا های قدیمی که تقریبا کپک زده بودن.
بیحال یک‌ گوشه جمع شده بود و فکر میکرد.
شاید هم فقط به سقف خیره شده بود.
لاغر و ضعیف..پوست استخوان.این اوعضایی
نبود که ازش توی چنین موقعتی میشد انتظار رفت.
در حالی بهش نزدیک شد لعنتی فرستاد و کنارش
نشست...نوزاش کرد،اما اهمیتی نداد.انگار حس نمیکرد.انگار وجود نداشت.
کاسه ی پر از غذا رو جلوش گذاشت و سعی کرد
اون رو به حالت نشسته در بیاره.
ولی بی تاثیر بود..اصلا تکون نخورد.
اروم توی گوشش لب زد
"حداقل فقط بهم گوش بده..لطفا ۱۰دقیقه سختی
رو تحمل کن"
این درخواست زیاد بود؟نه نبود.ولی نه از کسی
که منتفر باشی.حتی نمیخواست
صداش رو بشنوه.ولی شاید باید گوش میکرد.
برای نشون دادن این که درحال گوش دادنه،
مسیر نگاهش رو عوض کرد.
اروم و بی صدا توی گوشش حرف زد

چرا نمیخوای یک شانس دوباره بهمون بدی؟
با هر ذره گناه،من همچانان یک انسانم.یک‌ انسان!
انسان ها دوست دارن تنفر دارن خشم دارن.و حتی
عشق دارن.من احساسات دارم.مثل خودت.
ولی من عشق رو به پات ریختم..ذره ای تنفر رو
توی وجودم راه ندادم.از وقتی دیدمت...
شروع خوبی نداشتیم...روند خوبی هم نداشتیم.
ولی میتونیم پایان خوبی داشته باشیم...
تو بخاطر یک اشتباه تقریبا ۴چهار کریسمس و ۱۰ماه و ۲۰روز از من دور شدی..تقریبا ۵سال.ولی چرا؟
من که دوستت داشتم.یک اشتباه کردم.میتونستی
اون تنفر رو توی ۱سال پاکش کنی اما تو چیکار کردی؟کاری کت عمر همه ی ما هدر رفت.
کل المان بخاطرت زیر رو شد.ولی سر از ژاپن
در اوردی.وقتی با کارت جونگکوک بلیط هواپیما
خریدی میتونستم پیدات کنم.ولی رفتم بانک گفتم
به جونگکوک اطلاع ندن.
گذاشتم توی ژاپن برای خودت راحت باشی.ولی وقتی پشیمون شدم‌ که همه چیز دیر شده بود.
اگر این انسانیت هست تو ازش حرف میزنی..
و این منطقی هست که بهش عمل میکنی،واقعا
مسخرست..نه تنها ما،بلکه خودت رو هدر دادی..
خودت!
دیدگاه ها (۲۶)

𝒻𝒶𝓀ℯ🌞⁸⁷اون غرق شده بود..غرق در دریا نه..غرق در چشمای تاریک و...

𝒻𝒶𝓀ℯ🌞⁸⁸جونگکوک:وقتی اومدم ظرفت رو‌ جمع کنم بایدخالی باشه..سی...

𝒻𝒶𝓀ℯ🌞⁸⁵اما ناگهان نامجون شروع به حرف زدن کرد.دیگه نمیشد ساکت...

𝒻𝒶𝓀ℯ🌞⁸⁴چیکار کرده بود؟چیکار کردن بودن!با دستایی که قرار بود ...

تاریکی در روزپارت: 2جونگکوک فقط خون روی ابروی مادرش، دست های...

𝒻𝒶𝓀ℯ🌞¹¹⁰جونگکوک:شهرک فقط جنبه پوشش داره. حالا که افرادی حاضر...

وقتی نمیدوستی گیر چه ادمی افتادیپارت ¹⁷با حالت وحشت دستو پا ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط