پیرمردی خدا جو، آرام آرام ، با فانوسی در دست و سبویی بر د
پیرمردی خدا جو، آرام آرام ، با فانوسی در دست و سبویی بر دست دیگر در تاریکی شب می رفت...
مردی از او پرسید: در این تاریکی شب ، به کدام سو می روی ؟
پیرمرد پاسخ داد: می روم تا از فراسوی تاریکی چشمانم ، روشنی ابدیت و ذات او را بیابم...
مرد پرسید : اگر چشمانت سویی ندارد ، چرا فانوس به دست گرفته ای ؟
پیرمرد گفت : تا بندگانش که در تاریکی راه می روند ، به من نخورند و سبوی مرا نشکنند...
مردی از او پرسید: در این تاریکی شب ، به کدام سو می روی ؟
پیرمرد پاسخ داد: می روم تا از فراسوی تاریکی چشمانم ، روشنی ابدیت و ذات او را بیابم...
مرد پرسید : اگر چشمانت سویی ندارد ، چرا فانوس به دست گرفته ای ؟
پیرمرد گفت : تا بندگانش که در تاریکی راه می روند ، به من نخورند و سبوی مرا نشکنند...
- ۴۱۰
- ۱۱ تیر ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۱۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط