پیرمردی خدا جو، آرام آرام ، با فانوسی در دست و سبویی بر د

پیرمردی خدا جو، آرام آرام ، با فانوسی در دست و سبویی بر دست دیگر در تاریکی شب می رفت...
مردی از او پرسید: در این تاریکی شب ، به کدام سو می روی ؟
پیرمرد پاسخ داد: می روم تا از فراسوی تاریکی چشمانم ، روشنی ابدیت و ذات او را بیابم...
مرد پرسید : اگر چشمانت سویی ندارد ، چرا فانوس به دست گرفته ای ؟
پیرمرد گفت : تا بندگانش که در تاریکی راه می روند ، به من نخورند و سبوی مرا نشکنند...
دیدگاه ها (۱۹)

چشم (3) : 10 توصیه برای کاهش cvs یا مشکلات چشم ناشی از کار ب...

سلام دوستان عزیز...همه تون استادین و می دونم که امروز هم مثل...

سلام دوستان ...طاعاتتون قبول جزء چهارم رو امروز می خوندین ما...

چشم (2): سلام دوستان ...امروز در مبحث چشم میخوایم درباره مشک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط