از تبار #عشق بود زنی که تار تار گیسوان رهایش در #باد

از تبار #عشق بود زنی که تار تار گیسوان رهایش در #باد

در #سیاهی روزهای جوانی اش #سفید شده بود

#زنی که "در سینه اش مترسکی کاشته بود"

و گوش تنهایی اش پر بود از جیغ کلاغ های #شوم


@d_f ✍
دیدگاه ها (۱)

دفاع مقدس

عاشقانه های شبنم

وقتی جوانی می‌گذردوقتی جوانی می‌گذرددل آدم نازک‌تر می‌شود؛ ن...

داستان کودکانه «قلبی که اندازه آسمان می‌تپید» به نویسندگی رز...

سایه‌های کلاغپارت چهلم | وقتی کلاغ‌ها پرواز کردندباد سرد از ...

part : 4تشخیص دادنش سخت بود ، چشمامو مالیدم و دوباره با دقتِ...

پارت ۵۷یک ماه بعد. باغِ اختصاصیِ عمارت غرق در گل‌هایِ یاس بو...

((جوانه عشق در قلبی سنگی))part:14بعد از شکسته شدن شیشه های ک...

پارت: 32 (بخش2) **زاویه دید: هیزل*«مرخصیِ ساعتی گرفتم.» ماما...

قصه هفدهم: مسلم بن عقیل (بخش پایانی)

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط