آنکه دوستش داشتم.....

آنکه دوستش داشتم.....
مسافری بود
همیشه در دستهایش چمدانی و
در جیب هایش بلیطی برای نماندن بود
اما از لب هایش حرفی از رفتن نمیریخت
آنکه دوستش داشتم.....
شبی
تمامی زیباییش را در کوله باری ریخت
و در پی یافتن آنچه خود هم نمی دانست
ذره ذره زیبایش را
در آغوش دیگران جای گذاشت
و به باد سپرد عطر نرگسی دستانش را
آنکه دوستش داشتم.....
از ابتدا برای رفتن آمده بود
و برای ماندنش
به همراه من
نه زنجیری بود.....
نه قفسی....
دیدگاه ها (۳)

.من دلم هرگز نمی آید که دلگیرت کنمیا که با خودخواهیم از زندگ...

ﺧﺪﺍﯾﺎﺁﻏﻮﺷﺖ ﺭﺍ ﺍﻣﺸﺐ ﺑﻪ ﻣﻦ ﻣﯿﺪﻫﯽ؟ﺑﺮﺍﯼ ﮔﻔﺘﻦ ﭼﯿﺰﯼ ﻧﺪﺍﺭﻡ !ﻣﯿﺸﻮﺩﻣﻦ...

.ّ چه شوری می زند قلبم که شیرین می شوی هردمتویی درمانگرم شبه...

به تاوان دل شکسته ام میشکنم دل ها را...گناهش به پای دلی که د...

نمیبخشمت p.10

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط