سانزو سرشو آورد بالا و دید که نانسی از خجالت سرشو انداخته
سانزو سرشو آورد بالا و دید که نانسی از خجالت سرشو انداخته پایین و با دستاش بازی میکنه و مونده چی بگه
سانزو از این وضعیت خودش گرفت نانسی از نظرش حتی از قبلم گوگولی تر شده بود
لبخند ملیحی زد
_ اومم برای بار اول بد نیست میخوای باهم اشپزی کنیم؟ اونموقع حتما یاد میگیری البته خودمم همچین تعریفی ندارم
+ اوم من از خدامه
_ خب پس از فردا شروع میکنیم
+ اما مگه میشه این غذای منو خورد؟
_ البته که میشه برای من هرچی تو درست کنی خوشمزس
نانسی خوشحال شد و لبخند زد و خودشم قاشق بعدی رو گذاشت توی دهنش
و هردو باهم بدمزه ترین غذاشونو به عنوان یه زوج خوردن
شب شد و نانسی رفت سمت اتاقش و در کمال ناتعجبی سانزو هم پشت سرش وارد اتاق شد
نانسی یکم سرخ شده بود چون سانزو داشت لباساشو در میآورد
+ ام.. امشب پیش من میخوابید؟؟
_ ها؟ معلومه هرشب پیش تو میخوابم
سانزو نانسی رو انداخت روی تخت و بعد خودش هم کنارش دراز کشید
_ خونه خوبه؟ راحتی؟
+ ب.. بله.. . عالیه
_ خوبه پس چیزی اذیتت نمیکنه که؟
نانسی با شنیدن این حرف جا خورد اولین بار بود که کسی ازش میپرسید اونم درباره ی چیزهایی که اذیتش میکنن
نانسی از خوشحالی لبخندی ملیح روی صورتش نشست و دستش رو آروم گذاشت روی زخم های لب سانزو و با همون صدای آروم گفت
+ نه... واقعا ممنونم
نانسی دیگه فراموش کرده بود که سانزو کنارش لخت دراز کشیده
سانزو با صدای آرومی گفت
_ اولین باره این لبخندت رو میبینم
ببینم از زخمام بدت نمیاد؟
+ ها.. نه بنظرم خیلیم خفنن
نانسی این جمله رو با لحن و چهره ای گفت که سانزو بی درنگ حرفشو باور کرد یپشونیش رو گذاشت روی پیشونی نانسی و آروم چشماشو بست
_ ممنونم
سانزو خوابش برد و نانسی هم کنارش چشماشو بست و خوابید
دیگه صبح شده بود و نانسی با دردی روی گردنش از خواب بیدار شد و دید سانزو داره گردنش رو میمکه و مارک میزاره
+ چی.. چیکار.. میکنید؟
_ مارکت میزارم تا کسی نزدیکت نشه
نانسی چشماش برق زد و ته دلش خوشحال شد چون احساس کرد یکی براش مهمه که دیگران اونو اذیت نکنن و چیزی نگفت
سانزو هم به کارش ادامه داد و روی ترقوه و گردن نانسی رو پر کبودی کرد و گاز می زد
بعد چند دیقه از جاش بلند شد روی نانسی خیمه زد و از دیدن شاهکار های بنفش خودش روی بدن اون دختر خنده ای شیطنت امیز زد
_ خب نانسی الان کارمو شروع کنم یا بزارم بعد صبحونه برای من فرقی نمیکنه اما میخوام تو وسطاش خسته نشی
نانسی سرخ شد و سرشو کج کرد به اونطرف نگاه کرد.. وقتی سانزو رو کنار خودش داشت آرامش رو احساس میکرد و قلبش تند تند میزد
+ من... من. خجالت ..میکشم.. لطفا.. این..کارو نکنید * سرخ شده
_ لبخندی کج و مهربون * شرمنده اما نمیتونم جلوی خودمو بگیرم
سانزو خودش رو روی بدن نانسی جاساز کرد و لب های نانسی رو بوسید و نانسی هم همراهی کرد
اون شروع کرد به خوردن سینه ی نانسی و با دستش با اون یکی سینش بازی میکرد
نانسی با چهره ای قرمز لباش رو گذاشته بود روهم و چشماشو بسته بود
سانزو دیکشو. درآورد و. سرشو آروم کرد توی نانسی و نانسی هم شروع کرد به ناله همین باعث شد که سانزو بیشتر تحریک بشه همشو یهو و سریع بکنه توش و بیدرنگ شروع به کار کنه
نانسی شروع کرد به ناله و از سانزو خواست تا آروم تر باشه اما برعکس سانزو سریعتر انجام میداد
اونها از ساعت 9 صبح تا 5 بعداز ظهر درحالانجام (اهم) بودن و اصلا متوجه گذشتن زمان نشدن
نانسی دیگه خسته شده بود و نایی براش نمونده بود میخواست بخوابه اما در همین حال هم گرسنه اش بود سانزو اما نه اون نه تنها خسته نبود بلکه سهم بیشتری هم میخواست
اون نانسی رو فقط برای خودش میخواست و میخواست بهش بفهمونه که تو مال منی
سانزو نزدیک گوش نانسی شد
_ برام ساک میزنی؟ بدجوری میخوام
نانسی که دیگه نایی براش نمونده بود حتی نتونست حرف بزنه و داشت از درد به خودش میپیچید
_ ساکتی؟ پس یعنی آره؟
سانزو اجازه نداد نانسی خستگی در کنه و اون رو مجبور به ساک زدن کرد و سر نانسی رو با دستاش گرفته بود و اجازه بیخیال شدن نانسی رو بهش نمیداد
نانسی ناچار چند دقیقه ای براش ساک زد و بعد خسته و بی جون بیهوش شد
سانزو که برای بار صدم کام شده بود با دیدن نانسی لبخندی آروم زد و خواست تا چند راند دیگه هم بره اما جلوی خودشو گرفت و نانسی رو توی بغلش گرفت بردتش حموم و خودش و نانسی رو شست
بعد هم اومد رو تخت کنار نانسی خوابش برد
چند ساعتی گذشته بود و شکم نانسی از گرسنگی غر غر میکرد همین باعث شد سانزو از خواب بیدار بشه. و قهقه ای. ریز سر بده
امشب رد دادم رگباری دارم پارت میزارم 🎀
سانزو از این وضعیت خودش گرفت نانسی از نظرش حتی از قبلم گوگولی تر شده بود
لبخند ملیحی زد
_ اومم برای بار اول بد نیست میخوای باهم اشپزی کنیم؟ اونموقع حتما یاد میگیری البته خودمم همچین تعریفی ندارم
+ اوم من از خدامه
_ خب پس از فردا شروع میکنیم
+ اما مگه میشه این غذای منو خورد؟
_ البته که میشه برای من هرچی تو درست کنی خوشمزس
نانسی خوشحال شد و لبخند زد و خودشم قاشق بعدی رو گذاشت توی دهنش
و هردو باهم بدمزه ترین غذاشونو به عنوان یه زوج خوردن
شب شد و نانسی رفت سمت اتاقش و در کمال ناتعجبی سانزو هم پشت سرش وارد اتاق شد
نانسی یکم سرخ شده بود چون سانزو داشت لباساشو در میآورد
+ ام.. امشب پیش من میخوابید؟؟
_ ها؟ معلومه هرشب پیش تو میخوابم
سانزو نانسی رو انداخت روی تخت و بعد خودش هم کنارش دراز کشید
_ خونه خوبه؟ راحتی؟
+ ب.. بله.. . عالیه
_ خوبه پس چیزی اذیتت نمیکنه که؟
نانسی با شنیدن این حرف جا خورد اولین بار بود که کسی ازش میپرسید اونم درباره ی چیزهایی که اذیتش میکنن
نانسی از خوشحالی لبخندی ملیح روی صورتش نشست و دستش رو آروم گذاشت روی زخم های لب سانزو و با همون صدای آروم گفت
+ نه... واقعا ممنونم
نانسی دیگه فراموش کرده بود که سانزو کنارش لخت دراز کشیده
سانزو با صدای آرومی گفت
_ اولین باره این لبخندت رو میبینم
ببینم از زخمام بدت نمیاد؟
+ ها.. نه بنظرم خیلیم خفنن
نانسی این جمله رو با لحن و چهره ای گفت که سانزو بی درنگ حرفشو باور کرد یپشونیش رو گذاشت روی پیشونی نانسی و آروم چشماشو بست
_ ممنونم
سانزو خوابش برد و نانسی هم کنارش چشماشو بست و خوابید
دیگه صبح شده بود و نانسی با دردی روی گردنش از خواب بیدار شد و دید سانزو داره گردنش رو میمکه و مارک میزاره
+ چی.. چیکار.. میکنید؟
_ مارکت میزارم تا کسی نزدیکت نشه
نانسی چشماش برق زد و ته دلش خوشحال شد چون احساس کرد یکی براش مهمه که دیگران اونو اذیت نکنن و چیزی نگفت
سانزو هم به کارش ادامه داد و روی ترقوه و گردن نانسی رو پر کبودی کرد و گاز می زد
بعد چند دیقه از جاش بلند شد روی نانسی خیمه زد و از دیدن شاهکار های بنفش خودش روی بدن اون دختر خنده ای شیطنت امیز زد
_ خب نانسی الان کارمو شروع کنم یا بزارم بعد صبحونه برای من فرقی نمیکنه اما میخوام تو وسطاش خسته نشی
نانسی سرخ شد و سرشو کج کرد به اونطرف نگاه کرد.. وقتی سانزو رو کنار خودش داشت آرامش رو احساس میکرد و قلبش تند تند میزد
+ من... من. خجالت ..میکشم.. لطفا.. این..کارو نکنید * سرخ شده
_ لبخندی کج و مهربون * شرمنده اما نمیتونم جلوی خودمو بگیرم
سانزو خودش رو روی بدن نانسی جاساز کرد و لب های نانسی رو بوسید و نانسی هم همراهی کرد
اون شروع کرد به خوردن سینه ی نانسی و با دستش با اون یکی سینش بازی میکرد
نانسی با چهره ای قرمز لباش رو گذاشته بود روهم و چشماشو بسته بود
سانزو دیکشو. درآورد و. سرشو آروم کرد توی نانسی و نانسی هم شروع کرد به ناله همین باعث شد که سانزو بیشتر تحریک بشه همشو یهو و سریع بکنه توش و بیدرنگ شروع به کار کنه
نانسی شروع کرد به ناله و از سانزو خواست تا آروم تر باشه اما برعکس سانزو سریعتر انجام میداد
اونها از ساعت 9 صبح تا 5 بعداز ظهر درحالانجام (اهم) بودن و اصلا متوجه گذشتن زمان نشدن
نانسی دیگه خسته شده بود و نایی براش نمونده بود میخواست بخوابه اما در همین حال هم گرسنه اش بود سانزو اما نه اون نه تنها خسته نبود بلکه سهم بیشتری هم میخواست
اون نانسی رو فقط برای خودش میخواست و میخواست بهش بفهمونه که تو مال منی
سانزو نزدیک گوش نانسی شد
_ برام ساک میزنی؟ بدجوری میخوام
نانسی که دیگه نایی براش نمونده بود حتی نتونست حرف بزنه و داشت از درد به خودش میپیچید
_ ساکتی؟ پس یعنی آره؟
سانزو اجازه نداد نانسی خستگی در کنه و اون رو مجبور به ساک زدن کرد و سر نانسی رو با دستاش گرفته بود و اجازه بیخیال شدن نانسی رو بهش نمیداد
نانسی ناچار چند دقیقه ای براش ساک زد و بعد خسته و بی جون بیهوش شد
سانزو که برای بار صدم کام شده بود با دیدن نانسی لبخندی آروم زد و خواست تا چند راند دیگه هم بره اما جلوی خودشو گرفت و نانسی رو توی بغلش گرفت بردتش حموم و خودش و نانسی رو شست
بعد هم اومد رو تخت کنار نانسی خوابش برد
چند ساعتی گذشته بود و شکم نانسی از گرسنگی غر غر میکرد همین باعث شد سانزو از خواب بیدار بشه. و قهقه ای. ریز سر بده
امشب رد دادم رگباری دارم پارت میزارم 🎀
- ۱۷۰
- ۰۸ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط