میدانے،
میدانے،
روزےکه ماجراےعشق تو را
به مادرم گفتم،
چه اتفاقےافتاد؟
اصلأ بگذار از اول برایت بگویم...
قبل از اینکه حرفے بزنم
موهایم را باز کردم
و روےشانه أم ریختم
مادرم گفته بود ؛
موهایت را که باز میکنے
انگار چندسال بزرگتر میشوے....
میخواستم وقتے
از عشق تو میگویم بزرگ باشم ...
بعد از آن دو استکان چاےریختم،
بین خودمان بماند اما دستم را سوزاندم
و نتوانستم بگویم آخ ،
بلکه دلم آرام بگیرد ،
مجبور بودم
چون مادر اگر میفهمید
بزرگ شدنم را باور نمیکرد ...
دست سوخته أم را
زیر سینے پنهان کردم
چاے را مقابلش گذاشتم
و کنارش نشستم ،
عشقت توےدلم مثل قند آب میشد
و نمیدانستم
از کجا باید شروع کنم.....
باتردید گفتم :
"مادرجان،
اگر آدم عاشق باشد
زندگے
چقدر دلنشین تر بر آدم میگذرد ،
نه؟"
عینک مطالعه را از چشمش برداشت
و نگاهش را به موهایم دوخت ،
انگار که حساب کار دستش آمده باشد ، نگاهش را از من گرفت
و بین گل هاے قالے ،
گم کرد...
"عشق"
چیز عجیبےست دخترکم ،
انگار که جهانے را
توے مردمک چشمت داشته باشے
و دیگر هیچ نبینے ،
هیچ نخواهے و
با تمام ندیدن ها
و نخواستن ها
بازهم شاد باشے
و دلخوش..
"عشق"
اما خطرات خاص خودش را دارد ،
عاشق که باشے
باید از خیلے چیزها بگذرے،
گاهے از خوشےهایت ،
گاهے از خودت ،
گاهے از جوانے أت..
دستے به موهاےکوتاهش کشید
و ادامه داد:
عاشقے براے بعضےها
فقط از دست دادن است..
براے بعضے ها هم بدست آوردن...
اما من فکر میکنم
زنها بیشتر از دست میدهند..
گاهےموهایشان را،
که مبادا تار مویے
در غذا معشوقه ےشان را بیازارد..
گاهےناخن هاے دستشان را ،
که مبادا تمیز نباشد
و معشوقه شان را ناراحت کند..
گاهےعطرشان را
توےآشپزخانه با بوےغذا عوض میکنند
دستشان را میسوزانند
و آخ نمیگویند "...
روزےکه ماجراےعشق تو را
به مادرم گفتم،
چه اتفاقےافتاد؟
اصلأ بگذار از اول برایت بگویم...
قبل از اینکه حرفے بزنم
موهایم را باز کردم
و روےشانه أم ریختم
مادرم گفته بود ؛
موهایت را که باز میکنے
انگار چندسال بزرگتر میشوے....
میخواستم وقتے
از عشق تو میگویم بزرگ باشم ...
بعد از آن دو استکان چاےریختم،
بین خودمان بماند اما دستم را سوزاندم
و نتوانستم بگویم آخ ،
بلکه دلم آرام بگیرد ،
مجبور بودم
چون مادر اگر میفهمید
بزرگ شدنم را باور نمیکرد ...
دست سوخته أم را
زیر سینے پنهان کردم
چاے را مقابلش گذاشتم
و کنارش نشستم ،
عشقت توےدلم مثل قند آب میشد
و نمیدانستم
از کجا باید شروع کنم.....
باتردید گفتم :
"مادرجان،
اگر آدم عاشق باشد
زندگے
چقدر دلنشین تر بر آدم میگذرد ،
نه؟"
عینک مطالعه را از چشمش برداشت
و نگاهش را به موهایم دوخت ،
انگار که حساب کار دستش آمده باشد ، نگاهش را از من گرفت
و بین گل هاے قالے ،
گم کرد...
"عشق"
چیز عجیبےست دخترکم ،
انگار که جهانے را
توے مردمک چشمت داشته باشے
و دیگر هیچ نبینے ،
هیچ نخواهے و
با تمام ندیدن ها
و نخواستن ها
بازهم شاد باشے
و دلخوش..
"عشق"
اما خطرات خاص خودش را دارد ،
عاشق که باشے
باید از خیلے چیزها بگذرے،
گاهے از خوشےهایت ،
گاهے از خودت ،
گاهے از جوانے أت..
دستے به موهاےکوتاهش کشید
و ادامه داد:
عاشقے براے بعضےها
فقط از دست دادن است..
براے بعضے ها هم بدست آوردن...
اما من فکر میکنم
زنها بیشتر از دست میدهند..
گاهےموهایشان را،
که مبادا تار مویے
در غذا معشوقه ےشان را بیازارد..
گاهےناخن هاے دستشان را ،
که مبادا تمیز نباشد
و معشوقه شان را ناراحت کند..
گاهےعطرشان را
توےآشپزخانه با بوےغذا عوض میکنند
دستشان را میسوزانند
و آخ نمیگویند "...
- ۱.۲k
- ۰۸ خرداد ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط