𝓪𝓸𝓼𝓽𝓪𝓭𝓛𝓸𝓿𝓮 𝓶𝓮 ♡
𝓪𝓸𝓼𝓽𝓪𝓭𝓛𝓸𝓿𝓮 𝓶𝓮 ♡
Ⓟⓐⓡⓣ36
[ویو جنی]=
کوک هنوز یقهی هودیمو ول نکرده بود.
سرمو آروم پایین انداختم.
+"ببخشید..."
خدمتکار پیر خم شد و تیکههای گلدون رو جمع کرد.
نگاهی به کوک انداخت و گفت:
_"رئیس، نگران نباشید. خوشبختانه فقط گلدون شکسته، خودِ دختر سالمه."
کوک نفس آرومی کشید.
_"اول مطمئن شو دستش زخم نشده."
همه نگاها سمت من برگشت.
نگاهی به دستام انداختم.
چند تا خراش کوچیک برداشته بود.
_"چیزی نیست."
خدمتکار یه جعبه کمکهای اولیه آورد.
خواستم خودم پانسمان کنم که کوک جعبه رو از دستم گرفت.
_"بشین."
بدون حرف روی مبل نشستم.
کوک خیلی آروم خراشهای روی دستمو ضدعفونی کرد.
از سوزشش صورتم جمع شد.
+"آخ..."
_"تحمل کن."
بعد از اینکه چسب رو روی دستم زد، جعبه رو بست.
_"دیگه حواستو بیشتر جمع کن."
سرمو تکون دادم.
+"باشه."
تهیونگ به ساعتش نگاه کرد.
_"دیروقت شده، بهتره همه استراحت کنیم."
یونگی هم از روی مبل بلند شد.
_"منم میرم بخوابم."
همه کمکم از سالن خارج شدن.
منم خواستم برم سمت اتاقی که دیشب توش خوابیده بودم که صدای کوک باعث شد وایسم.
_"جنی."
برگشتم سمتش.
+"جانم؟"
چند لحظه ساکت نگام کرد.
بعد خیلی آروم گفت:
_"از امشب تا وقتی مطمئن نشم خطری تهدیدت نمیکنه، بدون اجازه از عمارت بیرون نمیری."
متعجب نگاهش کردم.
+"یعنی... مدرسه هم نه؟"
_"فعلاً نه."
دلم فرو ریخت.
مدرسه...
اگه چند روز غیبت میکردم، همه چیز مشکوک میشد.
اما از حالت صورت کوک معلوم بود تصمیمش رو گرفته و قرار نیست نظرش عوض بشه.
آروم فقط گفتم:
+"باشه..."
کوک سری تکون داد.
_"برو استراحت کن."
بدون اینکه چیزی بگم، از پلهها بالا رفتم.
اما حس عجیبی داشتم...
انگار اون حمله، تازه شروع یه ماجرای بزرگتر بود...
ادامه دارد...
Ⓟⓐⓡⓣ36
[ویو جنی]=
کوک هنوز یقهی هودیمو ول نکرده بود.
سرمو آروم پایین انداختم.
+"ببخشید..."
خدمتکار پیر خم شد و تیکههای گلدون رو جمع کرد.
نگاهی به کوک انداخت و گفت:
_"رئیس، نگران نباشید. خوشبختانه فقط گلدون شکسته، خودِ دختر سالمه."
کوک نفس آرومی کشید.
_"اول مطمئن شو دستش زخم نشده."
همه نگاها سمت من برگشت.
نگاهی به دستام انداختم.
چند تا خراش کوچیک برداشته بود.
_"چیزی نیست."
خدمتکار یه جعبه کمکهای اولیه آورد.
خواستم خودم پانسمان کنم که کوک جعبه رو از دستم گرفت.
_"بشین."
بدون حرف روی مبل نشستم.
کوک خیلی آروم خراشهای روی دستمو ضدعفونی کرد.
از سوزشش صورتم جمع شد.
+"آخ..."
_"تحمل کن."
بعد از اینکه چسب رو روی دستم زد، جعبه رو بست.
_"دیگه حواستو بیشتر جمع کن."
سرمو تکون دادم.
+"باشه."
تهیونگ به ساعتش نگاه کرد.
_"دیروقت شده، بهتره همه استراحت کنیم."
یونگی هم از روی مبل بلند شد.
_"منم میرم بخوابم."
همه کمکم از سالن خارج شدن.
منم خواستم برم سمت اتاقی که دیشب توش خوابیده بودم که صدای کوک باعث شد وایسم.
_"جنی."
برگشتم سمتش.
+"جانم؟"
چند لحظه ساکت نگام کرد.
بعد خیلی آروم گفت:
_"از امشب تا وقتی مطمئن نشم خطری تهدیدت نمیکنه، بدون اجازه از عمارت بیرون نمیری."
متعجب نگاهش کردم.
+"یعنی... مدرسه هم نه؟"
_"فعلاً نه."
دلم فرو ریخت.
مدرسه...
اگه چند روز غیبت میکردم، همه چیز مشکوک میشد.
اما از حالت صورت کوک معلوم بود تصمیمش رو گرفته و قرار نیست نظرش عوض بشه.
آروم فقط گفتم:
+"باشه..."
کوک سری تکون داد.
_"برو استراحت کن."
بدون اینکه چیزی بگم، از پلهها بالا رفتم.
اما حس عجیبی داشتم...
انگار اون حمله، تازه شروع یه ماجرای بزرگتر بود...
ادامه دارد...
- ۴۹۸
- ۰۶ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط