ستاره ای در میان تاریکی فصل۱ پارت۹🌌
ستاره ای در میان تاریکی فصل۱ پارت۹🌌
دکو: «هوشیکاوا-سان!»
ایمی خیلی کوتاه ایستاد
تو ذهنش:
*و چون دنیا از من متنفره، طبیعتاً اینم الان باید پیداش میشد 😐 اخه الان جوابشو چی بگم حتما میخواد بهم فلانی و بلی از این چیزا😭*
دکو با همون دست باندپیچیشده و قیافهی خجالتی همیشگیش نزدیک شد.
«اِمم… میخواستم بابت… یعنی… امروز… و اون روز آزمون هم… ازت تشکر کنم.»
ایمی چند ثانیه نگاهش کرد. شوکه شده ولی خب نشون نداد باورش نمیشد که برای این به اینجا اومده بود
«برای کدومش؟ اون یکی باری که داشتی با مخ میرفتی تو زمین یا این یکی باری که خواستی خودتو با دست خودت منفجر کنی؟»
دکو:
«اِه؟! م-من منفجر— نه… یعنی… اه…»
نویسنده:
ایمی خیلی خفیف نفسش رو از بینی بیرون داد. تقریباً در حد یه پوزخند نامرئی
ایمی: «ولش کن همین که زندهای کافیه.»
دکو با یه لبخند کوچیک گفت:
«با این حال… مرسی.»
چند لحظه سکوت شد
ایمی ناخودآگاه گفت:
«خواهش میکنم، دکو.»
نویسنده:
خودش هم یک ثانیه بعد فهمید چی گفته
دکو هم پلک زد.
«اِه؟»
ایمی خیلی کوتاه اخم کرد.
«…چی؟»
دکو با دستپاچگی گفت:
«ن-نه، فقط… این اسم…»
ایمی:
«اسمته دیگه، نه؟ مگه اون پسره هی اینجوری صدات نمیکرد اولش فکر کردم یه چیز دیگه اما دیدم اونجوری صدات میکنه منم ناخودا گاه اینو گفتم »
دکو با خجالت خندید
«راستش… اون اسمم نیس اون لقبو کاچان از بچگی برای مسخره کردنم استفاده میکرد.
یه جورایی از “بیفایده بودن” میاد… برای همین…»
نویسنده:
چند لحظه سکوت شد
ایمی نگاهش کرد
بعد خیلی ساده و مستقیم گفت:
«عه شرمنده. نمیدونستم.»
دکو سریع دستپاچه شد.
«نه نه! اشکال نداره!»
اما ایمی ادامه داد:
«ولی راستش… به نظرم قشنگه تو دهن خوب میچرخه برا کسایی مثل من که اسما دیر یاد میگرن خیلی خوبه دوسش دارم اونجوری دیگه اسمت یادم نمیره »
دکو:
«ها؟»
ایمی خیلی آروم گفت:
« ببین نزار کسی بهت زور بگه یا مسخرت کنه بعدشم فکرای بد نکن دِکو…به گوش من اصلاً ضعیف یا مسخره نمیاد
بیشتر وقتی تو رو میبینم فکر میکنم که انگار اسم یه کسیه که با اینکه همه فکر میکنن نمیتونه، باز هم بلند میشه و میره جلو*
ایمی تو ذهنش* لعنتی نباید زیاده روی کنم البته از یه طرفی هم دلم نیومد بهش اینو نگم اخه احساس میکنم این پسرع خیلی شبیه منه شاید بتونم باهاش ارتباط برقرار کنم*
دکو یه لحظه خشکش زد
چشمهاش گرد شده بود
انگار هم شوکه شده بود هم نمیدونست باید بخنده یا گریه کنه
دکو خیلی آروم گفت:
«…هیچکس اینجوری بهش نگاه نکرده بود.»
ایمی شونه بالا انداخت
«خب من نگاه کردم ایراد داره»
نویسنده:
درست وسط اون سکوتی که بعد از حرف ایمی افتاده بود، صدای قدمهای منظم ایدا نزدیک شد.
ایدا با همون حالت رسمی همیشگی کنار این دوتا ایستاد.
«میدوریا-کن. هوشیکاوا-سان.»
دکو فوری صاف شد.
«اِه! ایدا-کون!»
ایمی تو ذهنش: *این بشر حتی وقتی عادی راه میره هم انگار داره سخنرانی افتتاحیه میکنه 😐 خدایا مرا از دست بندگانت نجات بده 🔪🙂*
ایدا خیلی رسمی گفت:
«میخواستم بابت قضاوت شتابزدهی اول روز یک بار دیگر از هوشیکاوا-سان عذرخواهی کنم.
و همینطور…»
یه لحظه مکث کرد، بعد به دکو نگاه کرد.
«و بابت عملکردت در تست امروز باید بگم با اینکه بینهایت پرخطر و غیرمنطقی بود…اما قابل احترام بود.»
دکو هول شد.
«اِه؟! م-ممنون… فکر کنم…»
ایمی خیلی خشک گفت:
«این شد تعریف کردنِ ایدا؟»
ایدا:
«منظورتون چیست؟»
ایمی:
«هیچی فقط خیلی رسمی بود یکم عادی حرف بزن »
دکو خندش گرفت
و چند ثانیه بعد، برخلاف انتظار خود ایدا هم خیلی کم لبخند زد
نویسنده:
و همین لحظهی کوچیک
اون حس سفت و ناآشنای بینشون رو یکم نرمتر کرد
بعد دکو با تردید گفت:«اِمم… حالا که قراره همکلاسی باشیم…امیدوارم بتونیم با هم کنار بیایم.»
ایدا فوراً گفت:
«البته! همکاری و دوستی بین دانشآموزان کلاس 1-A قطعاً برای رشد ما ضروری خواهد بود!»
ایمی چند ثانیه نگاهش کرد،
بعد خیلی آروم گفت:
«…آره🙄
احتمالاً بد نیست منم میتونم خیلی راحت کنار بیام البته اگه کسی کاری به کارم نداشته باشه 😮💨 اخه دست از سرم بر نمیدارن ولی در کل هستم »
نویسنده:
برای ایمی همین جمله تقریباً معادل یک قرارداد دوستی بود
دکو: «هوشیکاوا-سان!»
ایمی خیلی کوتاه ایستاد
تو ذهنش:
*و چون دنیا از من متنفره، طبیعتاً اینم الان باید پیداش میشد 😐 اخه الان جوابشو چی بگم حتما میخواد بهم فلانی و بلی از این چیزا😭*
دکو با همون دست باندپیچیشده و قیافهی خجالتی همیشگیش نزدیک شد.
«اِمم… میخواستم بابت… یعنی… امروز… و اون روز آزمون هم… ازت تشکر کنم.»
ایمی چند ثانیه نگاهش کرد. شوکه شده ولی خب نشون نداد باورش نمیشد که برای این به اینجا اومده بود
«برای کدومش؟ اون یکی باری که داشتی با مخ میرفتی تو زمین یا این یکی باری که خواستی خودتو با دست خودت منفجر کنی؟»
دکو:
«اِه؟! م-من منفجر— نه… یعنی… اه…»
نویسنده:
ایمی خیلی خفیف نفسش رو از بینی بیرون داد. تقریباً در حد یه پوزخند نامرئی
ایمی: «ولش کن همین که زندهای کافیه.»
دکو با یه لبخند کوچیک گفت:
«با این حال… مرسی.»
چند لحظه سکوت شد
ایمی ناخودآگاه گفت:
«خواهش میکنم، دکو.»
نویسنده:
خودش هم یک ثانیه بعد فهمید چی گفته
دکو هم پلک زد.
«اِه؟»
ایمی خیلی کوتاه اخم کرد.
«…چی؟»
دکو با دستپاچگی گفت:
«ن-نه، فقط… این اسم…»
ایمی:
«اسمته دیگه، نه؟ مگه اون پسره هی اینجوری صدات نمیکرد اولش فکر کردم یه چیز دیگه اما دیدم اونجوری صدات میکنه منم ناخودا گاه اینو گفتم »
دکو با خجالت خندید
«راستش… اون اسمم نیس اون لقبو کاچان از بچگی برای مسخره کردنم استفاده میکرد.
یه جورایی از “بیفایده بودن” میاد… برای همین…»
نویسنده:
چند لحظه سکوت شد
ایمی نگاهش کرد
بعد خیلی ساده و مستقیم گفت:
«عه شرمنده. نمیدونستم.»
دکو سریع دستپاچه شد.
«نه نه! اشکال نداره!»
اما ایمی ادامه داد:
«ولی راستش… به نظرم قشنگه تو دهن خوب میچرخه برا کسایی مثل من که اسما دیر یاد میگرن خیلی خوبه دوسش دارم اونجوری دیگه اسمت یادم نمیره »
دکو:
«ها؟»
ایمی خیلی آروم گفت:
« ببین نزار کسی بهت زور بگه یا مسخرت کنه بعدشم فکرای بد نکن دِکو…به گوش من اصلاً ضعیف یا مسخره نمیاد
بیشتر وقتی تو رو میبینم فکر میکنم که انگار اسم یه کسیه که با اینکه همه فکر میکنن نمیتونه، باز هم بلند میشه و میره جلو*
ایمی تو ذهنش* لعنتی نباید زیاده روی کنم البته از یه طرفی هم دلم نیومد بهش اینو نگم اخه احساس میکنم این پسرع خیلی شبیه منه شاید بتونم باهاش ارتباط برقرار کنم*
دکو یه لحظه خشکش زد
چشمهاش گرد شده بود
انگار هم شوکه شده بود هم نمیدونست باید بخنده یا گریه کنه
دکو خیلی آروم گفت:
«…هیچکس اینجوری بهش نگاه نکرده بود.»
ایمی شونه بالا انداخت
«خب من نگاه کردم ایراد داره»
نویسنده:
درست وسط اون سکوتی که بعد از حرف ایمی افتاده بود، صدای قدمهای منظم ایدا نزدیک شد.
ایدا با همون حالت رسمی همیشگی کنار این دوتا ایستاد.
«میدوریا-کن. هوشیکاوا-سان.»
دکو فوری صاف شد.
«اِه! ایدا-کون!»
ایمی تو ذهنش: *این بشر حتی وقتی عادی راه میره هم انگار داره سخنرانی افتتاحیه میکنه 😐 خدایا مرا از دست بندگانت نجات بده 🔪🙂*
ایدا خیلی رسمی گفت:
«میخواستم بابت قضاوت شتابزدهی اول روز یک بار دیگر از هوشیکاوا-سان عذرخواهی کنم.
و همینطور…»
یه لحظه مکث کرد، بعد به دکو نگاه کرد.
«و بابت عملکردت در تست امروز باید بگم با اینکه بینهایت پرخطر و غیرمنطقی بود…اما قابل احترام بود.»
دکو هول شد.
«اِه؟! م-ممنون… فکر کنم…»
ایمی خیلی خشک گفت:
«این شد تعریف کردنِ ایدا؟»
ایدا:
«منظورتون چیست؟»
ایمی:
«هیچی فقط خیلی رسمی بود یکم عادی حرف بزن »
دکو خندش گرفت
و چند ثانیه بعد، برخلاف انتظار خود ایدا هم خیلی کم لبخند زد
نویسنده:
و همین لحظهی کوچیک
اون حس سفت و ناآشنای بینشون رو یکم نرمتر کرد
بعد دکو با تردید گفت:«اِمم… حالا که قراره همکلاسی باشیم…امیدوارم بتونیم با هم کنار بیایم.»
ایدا فوراً گفت:
«البته! همکاری و دوستی بین دانشآموزان کلاس 1-A قطعاً برای رشد ما ضروری خواهد بود!»
ایمی چند ثانیه نگاهش کرد،
بعد خیلی آروم گفت:
«…آره🙄
احتمالاً بد نیست منم میتونم خیلی راحت کنار بیام البته اگه کسی کاری به کارم نداشته باشه 😮💨 اخه دست از سرم بر نمیدارن ولی در کل هستم »
نویسنده:
برای ایمی همین جمله تقریباً معادل یک قرارداد دوستی بود
- ۴۶۴
- ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط