بعد از سیصد سال پارت جدید
بعد از سیصد سال پارت جدید
سانمی: همه بهم خیره شده بودند. من:چیه خوب حقیق---.» گیو: خب اونم حقیقت رو گفت چه فرقی داره ،هان.»(جونم جذبه🤣)
مویچیرو زمزمه کرد: باید بریم دنبالش.»
رنگوکو:نه ممکنه با دیدن سانمی قاطی کنه.»
مویچیرو: خب چیکار کنیم؟؟.»
گیو:به تانجیرو بگیم.»
شینوبو:آره خوبه.»
(نویسنده:پیش به سوی تانجیرو و فراتر از آن.»)
بعد از گفتن به تانجیرو نگاه عاقل اندر سفیهانه ای بهم انداخت.
تانجیرو: نزوکو بهت آسیبی رسونده.
- نذاشت جواب بدم-
نه
باهات بد رفتاری کرده؟؟
-دوباره نذاشت صحبت کنم-
نه.آخه تو چه آزاری داری چپ میری راست میای
به نزوکو گیر میدی.
اَلان برا چی بهش گفتی تو بودی که خوانواده ات رو کشتی؟
بعد از پنچ سال تونستم خاطرات اون روز رو از ذهنش پاک کنم. بعد تو گند زدی تو همه چی، ای خدا اون الان خودشو یه قاتل میدونه نمیدونم
الان چیکار میکنه اگه اون شیطان سابق بود بهت حمله میکرد ولی الان؟.»
(چه عجب تانجیرو ترمز کرد.)
گیو :حالا که محاکمه کردن سانمی تموم شد چیکار کنیم.»
زنیتسو:امم بریم دنبالش.»
اینوسکه:من میام.»
گیومی:منم برای پیدا کردن کامادوِ جوان میام.»
تانجیرو:نه بهتره یه کم تنهاش بذاریم.»
همه با هم:باشه.»
از زبان نزوکو: بارون شدیدی شروع شد ولی تو ذهنم از این بد تر بود یه صدا میگفت تو قاتلی تو خوانوادت رو کشتی. نمیدونم چیشد که چشم هام سیاهی رفت .
سانمی: همه بهم خیره شده بودند. من:چیه خوب حقیق---.» گیو: خب اونم حقیقت رو گفت چه فرقی داره ،هان.»(جونم جذبه🤣)
مویچیرو زمزمه کرد: باید بریم دنبالش.»
رنگوکو:نه ممکنه با دیدن سانمی قاطی کنه.»
مویچیرو: خب چیکار کنیم؟؟.»
گیو:به تانجیرو بگیم.»
شینوبو:آره خوبه.»
(نویسنده:پیش به سوی تانجیرو و فراتر از آن.»)
بعد از گفتن به تانجیرو نگاه عاقل اندر سفیهانه ای بهم انداخت.
تانجیرو: نزوکو بهت آسیبی رسونده.
- نذاشت جواب بدم-
نه
باهات بد رفتاری کرده؟؟
-دوباره نذاشت صحبت کنم-
نه.آخه تو چه آزاری داری چپ میری راست میای
به نزوکو گیر میدی.
اَلان برا چی بهش گفتی تو بودی که خوانواده ات رو کشتی؟
بعد از پنچ سال تونستم خاطرات اون روز رو از ذهنش پاک کنم. بعد تو گند زدی تو همه چی، ای خدا اون الان خودشو یه قاتل میدونه نمیدونم
الان چیکار میکنه اگه اون شیطان سابق بود بهت حمله میکرد ولی الان؟.»
(چه عجب تانجیرو ترمز کرد.)
گیو :حالا که محاکمه کردن سانمی تموم شد چیکار کنیم.»
زنیتسو:امم بریم دنبالش.»
اینوسکه:من میام.»
گیومی:منم برای پیدا کردن کامادوِ جوان میام.»
تانجیرو:نه بهتره یه کم تنهاش بذاریم.»
همه با هم:باشه.»
از زبان نزوکو: بارون شدیدی شروع شد ولی تو ذهنم از این بد تر بود یه صدا میگفت تو قاتلی تو خوانوادت رو کشتی. نمیدونم چیشد که چشم هام سیاهی رفت .
- ۱۰۳
- ۲۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط