love Between the Tides
love Between the Tides¹²
(ستاره شب)
ا/ت
در اتاق خوابگاه نشسته بودم و سعی میکردم تمرکزم را روی حل مسائل پیچیدهی
نگه دارم. روی میز، کتابها انباشته شده بودند که ناگهان گوشی زنگ خورد. شماره متعلق به خارج از کشور بود.
ا/ت:«الو؟»
صدای پدرم بود
پ:«ا/ت، عزیزم. امیدوارم مزاحمت نشم.»
ا/ت«نه بابا کاری نداشتم»
پ:«خوب گوش کن دخترم. فردا شب یک مراسم بسیار مهم پیش اومده من که نیستم و اینکه من به جز تو کسی رو ندارم. تو باید به جای من بری.»
ا/ت:«چی؟ بابا من وقت ندارم! دو روز دیگه امتحان ریاضی دارم، باید برای امتحان تمرین کنم.»
پ:«میدونم عزیزم، اما این موضوع قابل مذاکره نیست. این یک تکلیف خانوادگیه. تو فرستاده میشی. لباس رو هم فرستادم. تا غروب باید به دستت برسه. برو آماده باش.»
اعتراض کردم، اما پدرم قبل از اینکه بتواند جملهاش را کامل کند، تماس را قطع کرد
ا/ت آهی کشید و با ناامیدی به کتاب ریاضیاش نگاه کرد.
ا/ت:«فوقالعادهست. حالا علاوه بر این همه درس، باید یه مهمونی هم برم.»
دقایقی بعد، صدای زنگ در خوابگاه آمد. لیا، که تازه به خوابگاه آنها منتقل شده بود، با هیجان فریاد زد:«ا/ت، بسته اومده»
با بیمیلی رفتم و جعبهای شیک را باز کردم. نگاهش به پارچهی ابریشمی قرمز رنگی افتاد که زیر نور ضعیف اتاق میدرخشید. لباس بلند و باشکوهی بود، دقیقاً همان سبک کلاسیک و خیرهکنندهای که همیشه دوست داشتم
لیا:«وای، ا/ت! این باورنکردنیه! تو مثل یه ملکهی واقعی میشی»
(چهیونگ هم اتاقی)
چهیونگ:«نگران نباش. آرایش و مدل مو با من. باید جوری آمادهات کنیم که همه محو زیباییات بشن.»
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
فردا شب
ا/ت در لباس قرمز مجلسیاش ایستاده بود. چهیونگ بهترین کارش را کرده بود؛ میکآپ موهای تیره او را شیک و برازنده کرده بود و جواهرات ظریفی برای او انتخاب کرده بودند
به محض ورودش به سالن بزرگ مهمانی که پر از چهرههای سرشناس بود، سکوتی عجیب حاکم شد. سپس زمزمهها شروع شد و نگاهها به سمت او چرخید. او دیگر ا/ت دانشجوی ریاضی نبود؛ او ستارهی شب بود. مردم برای دیدنش، گرفتن عکس و ابراز تحسین به سمتش هجوم آوردند.
همینطور که میان انبوهی از جمعیت ایستاده بود و لبخند میزد، ناگهان اتفاقی افتاد.
تمام صداها، شلوغی، نورها و آدمها به طرز عجیبی محو شدند. در میانهی سالن مجلل، تنها یک تصویر واضح باقی ماند؛ مردی که، محو جذابیت او شده بود.
ا/ت پلک زد، سعی کرد ببیند آیا توهم میبیند. او به سمت آن مرد قدمی برداشت،
آن کت و شلوار بینقص، آن مدل موی دقیق، خیلی آشنا بود درسته
«“کیم تهیونگ؟ استاد ریاضی؟!»
#عشق_بین_جزر_و_مد
(ستاره شب)
ا/ت
در اتاق خوابگاه نشسته بودم و سعی میکردم تمرکزم را روی حل مسائل پیچیدهی
نگه دارم. روی میز، کتابها انباشته شده بودند که ناگهان گوشی زنگ خورد. شماره متعلق به خارج از کشور بود.
ا/ت:«الو؟»
صدای پدرم بود
پ:«ا/ت، عزیزم. امیدوارم مزاحمت نشم.»
ا/ت«نه بابا کاری نداشتم»
پ:«خوب گوش کن دخترم. فردا شب یک مراسم بسیار مهم پیش اومده من که نیستم و اینکه من به جز تو کسی رو ندارم. تو باید به جای من بری.»
ا/ت:«چی؟ بابا من وقت ندارم! دو روز دیگه امتحان ریاضی دارم، باید برای امتحان تمرین کنم.»
پ:«میدونم عزیزم، اما این موضوع قابل مذاکره نیست. این یک تکلیف خانوادگیه. تو فرستاده میشی. لباس رو هم فرستادم. تا غروب باید به دستت برسه. برو آماده باش.»
اعتراض کردم، اما پدرم قبل از اینکه بتواند جملهاش را کامل کند، تماس را قطع کرد
ا/ت آهی کشید و با ناامیدی به کتاب ریاضیاش نگاه کرد.
ا/ت:«فوقالعادهست. حالا علاوه بر این همه درس، باید یه مهمونی هم برم.»
دقایقی بعد، صدای زنگ در خوابگاه آمد. لیا، که تازه به خوابگاه آنها منتقل شده بود، با هیجان فریاد زد:«ا/ت، بسته اومده»
با بیمیلی رفتم و جعبهای شیک را باز کردم. نگاهش به پارچهی ابریشمی قرمز رنگی افتاد که زیر نور ضعیف اتاق میدرخشید. لباس بلند و باشکوهی بود، دقیقاً همان سبک کلاسیک و خیرهکنندهای که همیشه دوست داشتم
لیا:«وای، ا/ت! این باورنکردنیه! تو مثل یه ملکهی واقعی میشی»
(چهیونگ هم اتاقی)
چهیونگ:«نگران نباش. آرایش و مدل مو با من. باید جوری آمادهات کنیم که همه محو زیباییات بشن.»
ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
فردا شب
ا/ت در لباس قرمز مجلسیاش ایستاده بود. چهیونگ بهترین کارش را کرده بود؛ میکآپ موهای تیره او را شیک و برازنده کرده بود و جواهرات ظریفی برای او انتخاب کرده بودند
به محض ورودش به سالن بزرگ مهمانی که پر از چهرههای سرشناس بود، سکوتی عجیب حاکم شد. سپس زمزمهها شروع شد و نگاهها به سمت او چرخید. او دیگر ا/ت دانشجوی ریاضی نبود؛ او ستارهی شب بود. مردم برای دیدنش، گرفتن عکس و ابراز تحسین به سمتش هجوم آوردند.
همینطور که میان انبوهی از جمعیت ایستاده بود و لبخند میزد، ناگهان اتفاقی افتاد.
تمام صداها، شلوغی، نورها و آدمها به طرز عجیبی محو شدند. در میانهی سالن مجلل، تنها یک تصویر واضح باقی ماند؛ مردی که، محو جذابیت او شده بود.
ا/ت پلک زد، سعی کرد ببیند آیا توهم میبیند. او به سمت آن مرد قدمی برداشت،
آن کت و شلوار بینقص، آن مدل موی دقیق، خیلی آشنا بود درسته
«“کیم تهیونگ؟ استاد ریاضی؟!»
#عشق_بین_جزر_و_مد
- ۵۵.۴k
- ۱۶ آبان ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط