معشوقه دشمن
معشوقه دشمن
P⁵⁶
ـــهیوناـــ
نیم ساعتی نگذشته بود که تهیونگ بهم زنگ زد و گفت اونی که از اتاق میفرستن بیرونو خفه کنیم.احساس خوبی نداشتم که ادم بی گناهی رو بکشم هر چند که اون با مافیا ها قرارداد داره اما اون فقط به دستورات رئیسش عمل کرده تا پولو بگیره ببره سر خونه زندگیش.منم الان مثل اونم.اگه به دستور رئیسم عمل نکنم کشته میشم.قانون جنگل اینه که بخور تا خورده نشی.اینجا هم همینطوره.یا میکشی یا میمیری
جسا جون اون وسط مست بود و سرخوش پس بهش نگفتیم و با هائول رفتیم اون بدبختو خفت کنیم.از اتاق که اومد بیرون زیر نظرش گرفتیم تا از در اصلی خارج شد.بیرون رفتیم و تا از دستمون در نرفته بود پیچیدیم جلوش
:مشکلی پیش اومده؟
+متاسفانه بله
اون جسم مشکی رنگی که تفنگ نام داشت رو دست گرفتم.همون چیزی که از بچگی آموزش دیده بودم که دستم بگیرم اما همیشه هم چیزی بود که از گرفتنش فوبیا داشتم.
تفنگ رو جلوش گرفتم.رنگش پرید و هول شد
:چیـ... چیکار میکنی
+اقایی مثل اینکه شما ترجمه هارو به زبون خودت ترجمه میکردی
:چی؟
×کری؟رفتی ترجمه غلط کردی
:م...من همچنین کاری نکردم
+بد کاری کردی
هائول نزدیکم شد
×من میرم تو بعد بزنش(اروم)
+باشه
هائول با دیدن خون هر لحظه امکان داره غش کنه.البته که خودمم کمتر اون نیستم اما همیشه اونی بودم که لحظاتی بدتر از اون کسی که کشته شده رو رقم زدم.به معنای واقعی من قربانی اصلی بودم.تنها کسی که ازین موضوع خبر داشت یونوو بود.اون عوضی همیشه هوامو داشت اما الان اینجا نبود که بتونه کاری برام انجام بده.
وقتی از فکرام اومدم بیرون هائول رفته بود.اون مترجم جلوی پاهام زانو زده بود و التماس میکرد نکشمش.
:خانوم....خواهش میکنم من یه دختر شیش ساله دارم.مامانش ازم طلاق گرفته.اگه بمیرم اون یتیم میشه
دستام لرزیدن و شل شدن.پایین اومدن.خودمم ناخواسته جلوش زانو زدم و قد هامون برابری میکرد.پلک نمیزدم
+فرار کن.
:وا..واقعا
+تا نظرم عوض نشده فرار کن لعنتی.دیگه هم اینجاها پیدات نشه وگرنه دفعه بعدی نمیزارم زنده بمونی
:مچکرم
تا جون داشت دوید.چشمام خیس بود اگه پلک میزدم اشکام میریخت.از سر حرص و فکر کردن به وضعیتی که فقط و فقط بخاطر بابای عوضیم گرفتارش بودم،با تفنگ به مجسمه هایی که اونجا بودن شلیک کردن.صدای بدی تولید کرد.بعد از صدای پرتاب تیر که به مجسمه برخورد
هائول بیرون اومد و با دیدن نبود جنازه،منی که روی زمین بودم و مجسمه ای که خرد شده بود به سمتم دوید
×پس اون کو؟
+من...من نتونستم
×هیونا
+اون بی گناه بود.اون فقط میخواست کاری که بهش دستور داده شده بود رو درست انجام بده.اون خانواده داشت
کنارم نشست
×خوبی؟
+نتونستم بکشمش هائول اون بی گناه بود
انگار ذهن و زبونم روی یه جمله قفل شده بودن "اون بی گناه بود"
چشمام بخاطر پلک نزدنم میسوختن پس غیر ارادی چشمامو بستم
۴۰ تا لایکو بشه دیگه 🙃🫠
P⁵⁶
ـــهیوناـــ
نیم ساعتی نگذشته بود که تهیونگ بهم زنگ زد و گفت اونی که از اتاق میفرستن بیرونو خفه کنیم.احساس خوبی نداشتم که ادم بی گناهی رو بکشم هر چند که اون با مافیا ها قرارداد داره اما اون فقط به دستورات رئیسش عمل کرده تا پولو بگیره ببره سر خونه زندگیش.منم الان مثل اونم.اگه به دستور رئیسم عمل نکنم کشته میشم.قانون جنگل اینه که بخور تا خورده نشی.اینجا هم همینطوره.یا میکشی یا میمیری
جسا جون اون وسط مست بود و سرخوش پس بهش نگفتیم و با هائول رفتیم اون بدبختو خفت کنیم.از اتاق که اومد بیرون زیر نظرش گرفتیم تا از در اصلی خارج شد.بیرون رفتیم و تا از دستمون در نرفته بود پیچیدیم جلوش
:مشکلی پیش اومده؟
+متاسفانه بله
اون جسم مشکی رنگی که تفنگ نام داشت رو دست گرفتم.همون چیزی که از بچگی آموزش دیده بودم که دستم بگیرم اما همیشه هم چیزی بود که از گرفتنش فوبیا داشتم.
تفنگ رو جلوش گرفتم.رنگش پرید و هول شد
:چیـ... چیکار میکنی
+اقایی مثل اینکه شما ترجمه هارو به زبون خودت ترجمه میکردی
:چی؟
×کری؟رفتی ترجمه غلط کردی
:م...من همچنین کاری نکردم
+بد کاری کردی
هائول نزدیکم شد
×من میرم تو بعد بزنش(اروم)
+باشه
هائول با دیدن خون هر لحظه امکان داره غش کنه.البته که خودمم کمتر اون نیستم اما همیشه اونی بودم که لحظاتی بدتر از اون کسی که کشته شده رو رقم زدم.به معنای واقعی من قربانی اصلی بودم.تنها کسی که ازین موضوع خبر داشت یونوو بود.اون عوضی همیشه هوامو داشت اما الان اینجا نبود که بتونه کاری برام انجام بده.
وقتی از فکرام اومدم بیرون هائول رفته بود.اون مترجم جلوی پاهام زانو زده بود و التماس میکرد نکشمش.
:خانوم....خواهش میکنم من یه دختر شیش ساله دارم.مامانش ازم طلاق گرفته.اگه بمیرم اون یتیم میشه
دستام لرزیدن و شل شدن.پایین اومدن.خودمم ناخواسته جلوش زانو زدم و قد هامون برابری میکرد.پلک نمیزدم
+فرار کن.
:وا..واقعا
+تا نظرم عوض نشده فرار کن لعنتی.دیگه هم اینجاها پیدات نشه وگرنه دفعه بعدی نمیزارم زنده بمونی
:مچکرم
تا جون داشت دوید.چشمام خیس بود اگه پلک میزدم اشکام میریخت.از سر حرص و فکر کردن به وضعیتی که فقط و فقط بخاطر بابای عوضیم گرفتارش بودم،با تفنگ به مجسمه هایی که اونجا بودن شلیک کردن.صدای بدی تولید کرد.بعد از صدای پرتاب تیر که به مجسمه برخورد
هائول بیرون اومد و با دیدن نبود جنازه،منی که روی زمین بودم و مجسمه ای که خرد شده بود به سمتم دوید
×پس اون کو؟
+من...من نتونستم
×هیونا
+اون بی گناه بود.اون فقط میخواست کاری که بهش دستور داده شده بود رو درست انجام بده.اون خانواده داشت
کنارم نشست
×خوبی؟
+نتونستم بکشمش هائول اون بی گناه بود
انگار ذهن و زبونم روی یه جمله قفل شده بودن "اون بی گناه بود"
چشمام بخاطر پلک نزدنم میسوختن پس غیر ارادی چشمامو بستم
۴۰ تا لایکو بشه دیگه 🙃🫠
- ۳۹۹
- ۱۲ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط